|
چمدانی بی شکل
|

واقعیت ساده ای را می نویسم : شما با من فرقی ندارید ، همه ی ما سرطانی هستیم.
ظهر یکی از روزهای شهریور ماه با سر گیجه از مطب پزشک خارج می شوم.سرگیجه ناشی از این مونولوگ رک پزشک است که جویده جویده می گویدش: "سرطانی که بهش مبتلا هستید با اینکه خیلی پیشرفت نکرده ، ولی به نظر من دیگه نمیشه کاری کرد ، به خاطر نوعش ، من درمان رو توصیه نمیکنم ، نه اینجا نه خارج از کشور ، بدون اقدام به درمان درد کمتری هم می کشید ، حدودا یک سال وقت دارید ، متاسفم". و واقعا متاسف بود. موبایلم را خاموش میکنم و ساعت ها راه میروم.حالا باید چه کار کنم؟
کرخت بیفتم یک گوشه و مدام مغزم را به سمت خاطرات ناچیزم پرواز بدهم تا وقتش برسد ، خود کشی کنم تا همین الان وقتش برسد ، این حدودا یک سال را صرف کارهای که دوست دارم بکنم تا وقتش برسد ، تغییری در روش زندگیم ندهم تا وقتش برسد.
شاید درست ترین کار "انجام دادن کارهای دلخواهم" بود ، تا وقتش برسد.می دانم این یک سال برای بچه دار شدن و بوسیدن شقیقه بچه خودم ، با او(نه با فکر او) به خواب رفتن در خانه خودم و خیلی چیزهای دیگر کافی نبود ولی برای سفر،کتاب خواندن و دوست داشتن می توانست کافی باشد.
موضوع چیست؟ اینکه من روزی می میرم؟ خب شما هم روزی می میرید ، همه ی ما سرطانی هستیم. پس بجنبید: لازم نیست زورکی شاد باشید ، پولهایتان را جمع کنید ، با بالن سبز رنگ به دور دنیا سفر کنید ، موهایش را ببوسید ، برای دیدن فینال جام باشگاه ها از نزدیک به اروپا سفر کنید ، [...] و آناکارنینا را دوباره بخوانید ، با او به کافه نادری بروید و او را بین آنهمه پیرمرد ببوسید ، بی هدف مترو سواری کنید و در مترو با مردم گپ بزنید و از آن ها عکس بگیرید ، بنویسید ، تا زمستان صبر نکنید ، شما به استقبال برف به دماوند یا آلپ بروید ، با هم در اتاقی نیمه تاریک و کوچک و تمیز خلوت کنید و موسیقی گوش کنید ، کنارش به خواب بروید و ساعت را برای ساعت سه ، چهار ، پنج و شش صبح کوک کنید تا بیدار شوید و گردنش را با ولخرجی لمس کنید. در مترو سیگار بکشید وصدای همه را در بیاورید ، به محله ی قدیمیتان سر بزنید ، به کلاس های طبقه ی آخر ساختمان دانشکده بروید و با کاغذهای آ.سه موشک درست کنید و همه را به پایین پرتاب کنید ، کاست شهر موش ها را برای هزارمین بار گوش کنید.
سر قبر پدرتان که از گرسنی مرد بروید ، در خیابان بخوابید ، از سردرد به خود بپیچید ، خاطره های چرب خود را لمس کنید ، حسرت بخورید ، از فقر مچاله شوید ، به بعد از خودتان فکر کنید و لبخند ترش بزنید. قدم بزنید تا بمیرید.

تلفن دخترک ، خاموش
خاموش
خاموش
...
تلفن داداش کوچیکه ، خاموش
تلفن ژان ، خاموش
تلفن اکوان ، خاموش
تلفن همسفر پیادرو ، خاموش
تلفن کرت کوبین ، خاموش
تلفن رفیق قدیمی، خاموش
تلفن اون ، خاموش
وینستون قرمز ، روشن.

- از اون بالا بیا پایین.
- رفتم بالا ؟
- ...
- آره ، رفتم بالا.

دوست خيلي قديمي من
ترانه رو دوست داره
خيلي بهش فكر نميكنه ؛ ولي دوسش داره.
دوست داره
الان ؛
اصلا مهم نيست كه زير اين صورتا چيه.
همين جوري خوبه.

من
شالگردن قرمز را کنار گذاشتم
نه از آن روز که
که آن نویسنده ی کودکان گفت :
رنگ قرمز
ناگهان میگیرد
و ناگهان رهایت میکند
ولی
از آن روز که
آن نویسنده ی کودکان گفت :
رنگ قرمز
ناگهان میگیرد
و ناگهان رهایت میکند
خیلی منتظر شالگردن خاکستری ام
خاکستری ات
بودم