|
چمدانی بی شکل
|
هيچ وقت فكر نمي كردم به اين هواي تيره و مسموم عادت كنم،
باورم نمي شد به رخوت و ركود خو بگيرم،
هميشه زندان برام يه جاي گذار بود، نه پايگاه ابدي،
حالا هم بهم نگو كه افسردگي هامو پشت پوشش بردباري و فضيلت پنهان كنم، يا بازم چهره ي مصمم يه خوش بين احمقو بگيرم.
مي خوام داد بزنم،
اگه ميتوني،يه آسمون آبي بهم بده روي يه تپه ي سبز ، يا يه پل، يه اسكله، يه فرودگاه، يه ايستگاه قطار كه توش واستم و منتظر بمونم. حتي مهم نيست اگه نياد يا كلا فراموشم كرده باشه، مي خوام منتظرش باشم، يه جايي غير از اينجا.
دلم مي خواد شورش كنم، يه شورش سرخ..
تمام ديواراي شهرو سفيد مي كنم،
بعد با گلاي سفيد روشون مي نويسم
"دوستت دارم"
تا كسايي كه گل و مي فهمن، بدونن!
و هنوزم هیچ دوستی جای تو رو نگرفت بهشت
بدون تو دوست :
حایات چوک گاری دی
پانوشت: جمله آخر ترکی بود!
به یقین روزی سردش خواهد شد
پس آفتابش باش
داغ ِ داغ!
فقط خاطره ای مانده است!
و عطری
که گنگ و بی قرارم می کند
کاش دوباره می زیستم
نه...
زندگی را نه!
با تو بودن ها را
...
--------------------------
پا نوشت : اکنون می دانم/ که در تمامی آن لحظه ها/ دنبال خویشتن است که می گشتم/
هنوز هم میگردم!/ گرچه گردش ایام به کام نیست/ گاهی...
بعد از این همه مدت تو را (با تو نیستم عزیزم) بر باد دادم و خود را به یاد آوردم...
مبارک ها باد
اولین جنگ نیست
پیش از آن جنگهای دیگر هم بوده است!
وقتی آخرین جنگ تمام شد
پیروزمندان بودند و شکست خوردگان
فرودستان سرزمین مغلوبان
گرسنگی می کشیدند
و فرودستان سرزمین فاتحان نیز!
برشت
خوابم نمی برد
به تو می اندیشیدم
اکنون
خوابم نمی برد
به تو می اندیشم
تا همیشه
خوابم نمی برد
به تو...
بوی تند سیگار می داد
پیش از شستنش
رفتم و
جای اشک هایت
را رویش بوسیدم
005
من از تو می خواهم
که برای من
تنها برای من
قدری تلاش کنی
من می خواهم
از تو می خواهم
تنها برای من
...
»...یادته برات نوشتم :من یه دریا تو رو می خوام؟
حالا تو ساحل چشمات ،دل من تو جزره یا مد؟
این روزها طوفانیم نازنین...
مدت هاست تلاش می کنم اینو به خودت بگم
آخر سر هم اینجا نوشتم: عزیزم خسته شدم
من از همه چیز خسته شدم
تو عزیزی و من خسته شدم
عزیزم
خسته ام
فکری بکن
دست من ضربه به دیواره زندان کوبید
"آی همسایه زندانی من
"ضربه دست مرا پاسخ گوی!
ضربه دست مرا پاسخ نیست...
تا به کی باید تنها...تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم....پاسخی نشنیدم..
راستی هان!چه صدایی آمد؟
ضربه ای کوفت یه زندان دستی...
ضربه می کوبد همسایه زندانی من!
پاسخی می جوید...
پانوشت:
رفقای هم سلولی ///لام!...روزگاری بود که من تنها زندانی این زندان بودم...امروز گرچه رنج پنجه به دیوارهای زندان می کشد هنوز اما بودنتان...سرودنتان و همدلی صمیمانه تان زندان تاریکمان را زندگی بخشیده...
راستی:ما باید تصمیم بگیریم :۱-آیا زندانی روزنامه دیواری چند زندانیه؟۲- یا می تونیم بهش جهت بدیم و با محوریت یه موضوع خاص ادامه بدیم؟
...
رعنا قامتی
که هنوز هم
عطر دستهایت را
روی این بدنم
بو می کشم
بگذریم...
دبیر بهش خورده گرفت که:"سرسره چیه؟!تو فردا مهندس میشی. یه مثال با اهمیت بزن.مثلا بگو جاده ها،سد ها..!"
ولی به نظر من سرسره ها از سدها و جاده ها مهمترند.چون سرسره ها بچه ها رو شاد می کنندو اگه بچه ها شاد نباشند،همه می میریم آنوقت سدهاو جاده ها به کارمان نمیآید.
"......و در روز هفتم انسان رو آفرید،مردها،زن ها و بچه ها...من بچه ها رو تر جیح می دم.چون وقتی اوونا رو می بوسی،صورتت نمیسوزه..."
005
دست های بی روحشان را
چون خوانندگان اپرا
احمقانه باز می کنند
ناظم حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲)
اگه تو مدرسه مسخرش نمی کردن،حتما اسم پسرم رو می ذاشتم "ناظم"
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دلُ تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوسِت دارم تو می دونی
می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلمُ تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس ، تو می دونی ؟!

پنجره بسته می شه ، شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو می دونی ؟ ...
قهرمان قهار التهاب های دلم
لمس بودنت مبارک
آنتوان چخوف(۱۹۰۴-۱۸۶۰)-نمایشنامه سه خواهر-پرده دوم
Antovan Tchekhov
اینها را با تو هستم!
تویی که این سطرها را می خوانی(...)
به کدامین هوا؟ به کدامین؟
هوای من مدت هاست که آلوده است
اینجا نیا
اینجا قتلگاه من است
گرمم کن..شعله ور تر...
و اینک بسوزان
که این خاکستر مهر تو را بر لب داشت
در سکوت جاویدش
و اینک آن عهد پریشان را یاد آر
و لبخندی افشان کن
تا خاکسترم نیز آتش شود
دل تنگ آنی اند
که داشته اند و دیگر ندارند
من
دل تنگ آنم که هرگز نداشتم
و من
تو را
بارها
در خیال
چون فقیر پسرک گرسنه ای
که هر روز...ناهشیار
توپ چرمی پشت ویترین
را لمس کرده است
بوسیده ام
(...-1986)005
نیاز به ویرایش داره.متاسفم.
که منتظر بود
و منتظر هست
و همچنان منتظر خواهد ماند
...
تا کی می خواهی در انتظار بگذاری ام؟
دلدادگی هایم به نهایت رسید
نهایت انتظارت را برایم بگو!
شما ندیدید فانوسی را که تا صبح در ساحل تاریک منتظر بود؟
شما صدای طپش دل را وقتی دوست داشتن انتظار می کشید ، نشنیدید؟
شما خانه هایی ندیده اید که در یکی از اتاقهایش دل ، تار بنوازد...شعر بگوید آواز بخواند!؟
من عشق را در این خیابانهای تهی از ذوق ..گم کرده ام!
خوب میدانست
خرگوش به خاطر ترس نیست که فرار میکند
به خاطر فرار
میترسد
ناظم حکمت(۱۹۰۲-۶۳)
.....مرسی میتی
خالی شو از هر چه بدی ست
با کسی قرارداد بسته ام تا...
همه آنها را به جهنم ببرد!
با شیطان هم می شود معامله کرد.........
تو هم با من نبودی....تو هم از ما نبودی!
آنکه ذات درد را باید صدا باشد!و یا با من چنان همسفره شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما
و حتی در حریم ما!
ساده دل بودم که می پنداشتم ....
بنابراین بدون حضور وکیلم هیچ حرفی نخواهم زد.
چون در آینده علیه خودم ازش استفاده میشه.