تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل
 

هيچ وقت فكر نمي كردم به اين هواي تيره و مسموم عادت كنم،

باورم نمي شد به رخوت و ركود خو بگيرم،

هميشه زندان برام يه جاي گذار بود، نه پايگاه ابدي،

حالا هم بهم نگو كه افسردگي هامو  پشت پوشش بردباري و فضيلت پنهان كنم، يا بازم چهره ي مصمم يه خوش بين احمقو بگيرم.

مي خوام داد بزنم،

اگه ميتوني،يه آسمون آبي بهم بده روي يه تپه ي سبز ، يا يه پل، يه اسكله، يه فرودگاه، يه ايستگاه قطار كه توش واستم و منتظر بمونم. حتي مهم نيست اگه نياد يا كلا فراموشم كرده باشه، مي خوام منتظرش باشم، يه جايي غير از اينجا.

دلم مي خواد شورش كنم، يه شورش سرخ..

+ نوشته شده در  85/03/30ساعت 12 PM  توسط زندانی013  | 

سفيد

تمام ديواراي شهرو سفيد مي كنم،

بعد با گلاي سفيد روشون مي نويسم

"دوستت دارم"

تا كسايي كه گل و مي فهمن، بدونن!

+ نوشته شده در  85/03/30ساعت 12 PM  توسط زندانی013  | 

تا شب چیزی نمونده دوست

 و هنوزم هیچ دوستی جای تو رو نگرفت بهشت

بدون تو  دوست :

حایات چوک گاری دی

 

 پانوشت: جمله آخر ترکی بود!

+ نوشته شده در  85/03/28ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

او کودکی هایم را به امانت برده است!

به یقین روزی سردش خواهد شد

پس آفتابش باش

داغ ِ داغ!

 

+ نوشته شده در  85/03/28ساعت 12 PM  توسط   | 

از تمامی آن لحظه ها

فقط خاطره ای مانده است!

و عطری

که گنگ و بی قرارم می کند

کاش دوباره می زیستم

نه...

زندگی را نه!

با تو بودن ها را

                           ...

--------------------------

پا نوشت : اکنون می دانم/ که در تمامی آن لحظه ها/ دنبال خویشتن است که می گشتم/

هنوز هم میگردم!/ گرچه گردش ایام به کام نیست/ گاهی...

بعد از این همه مدت تو را (با تو نیستم عزیزم) بر باد دادم و خود را به یاد آوردم...

مبارک ها باد

 

+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

دیروز
همین دیروز بود،
درست در ساعت چهار صبح
خدایان را سره کافر شدم
خون مسموم را قی کردم
و اندیشه ام از اکسیژن جان گرفت×



+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 11 AM  توسط زندانی013  | 

جنگی در خواهد گرفت

اولین جنگ نیست

پیش از آن جنگهای دیگر هم بوده است!

وقتی آخرین جنگ تمام شد

پیروزمندان بودند و شکست خوردگان

فرودستان سرزمین مغلوبان

گرسنگی می کشیدند

و فرودستان سرزمین فاتحان نیز!

                                                           برشت

+ نوشته شده در  85/03/26ساعت 3 PM  توسط   | 

دیشب

خوابم نمی برد

به تو می اندیشیدم

  اکنون

خوابم نمی برد

به تو می اندیشم

                            تا همیشه

                                         خوابم نمی برد

                                                              به تو...

+ نوشته شده در  85/03/25ساعت 7 PM  توسط زندانی007  | 

پیراهنم

بوی تند سیگار می داد

پیش از شستنش

رفتم و

جای اشک هایت

                    را رویش بوسیدم

                                                                        005

+ نوشته شده در  85/03/24ساعت 6 PM  توسط زندانی005  | 

می خواهم

من از تو می خواهم

که برای من

تنها برای من

قدری تلاش کنی

من می خواهم

از تو می خواهم

تنها برای من

...

+ نوشته شده در  85/03/24ساعت 6 PM  توسط زندانی007  | 

نوشته:

»...یادته برات نوشتم :من یه دریا تو رو می خوام؟

حالا تو ساحل چشمات ،دل من تو جزره یا مد؟

این روزها طوفانیم نازنین...

+ نوشته شده در  85/03/22ساعت 7 AM  توسط   | 

عزیزم من خسته شدم

مدت هاست تلاش می کنم اینو به خودت بگم

 آخر سر هم اینجا نوشتم: عزیزم خسته شدم

من از همه چیز خسته شدم 

تو عزیزی و من خسته شدم

عزیزم

خسته ام

فکری بکن

 

+ نوشته شده در  85/03/20ساعت 7 PM  توسط زندانی007  | 

همیشه اولین روز زندان سخت ترین روزه. و بی معنی ترین و پوچ ترین اما من احساس سختی یا پوچی نمی کنم، انگار ماههاست این زندانو میشناسم، اون ترک دیوارو یا اون تار عنکبوت با مگسهای خشکشو... آوازای غمناکشو... سلام رفقا! واسه این تازه وارد یه جا وا کنین. من سیزدم!
+ نوشته شده در  85/03/20ساعت 2 PM  توسط زندانی013  | 

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیواره زندان کوبید

"آی همسایه زندانی من

"ضربه دست مرا پاسخ گوی!

ضربه دست مرا پاسخ نیست...

تا به کی باید تنها...تنها

وندر این زندان زیست

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم....پاسخی نشنیدم..

راستی هان!چه صدایی آمد؟

ضربه ای کوفت یه زندان دستی...

ضربه می کوبد همسایه زندانی من!

پاسخی می جوید...

پانوشت:

رفقای هم سلولی ///لام!...روزگاری بود که من تنها زندانی این زندان بودم...امروز گرچه رنج پنجه به دیوارهای زندان می کشد هنوز اما بودنتان...سرودنتان و همدلی صمیمانه تان زندان تاریکمان را زندگی بخشیده...

راستی:ما باید تصمیم بگیریم :۱-آیا زندانی روزنامه دیواری چند زندانیه؟۲- یا می تونیم بهش جهت بدیم و با محوریت یه موضوع خاص ادامه بدیم؟ 

+ نوشته شده در  85/03/18ساعت 9 AM  توسط   | 

عجب قیامتی کرد آن رعنا قامتت

...

رعنا قامتی

که هنوز هم

عطر دستهایت را

روی این بدنم

بو می کشم

بگذریم...

+ نوشته شده در  85/03/17ساعت 6 PM  توسط زندانی007  | 

سه-چهار سال پیش بود.سر کلاس فیزیک نشسته بودیم.دبیر از ما خواست تا مثالی برای سطح شیبدار بزنیم.یکی گفت:"سرسره!"

دبیر بهش خورده گرفت که:"سرسره چیه؟!تو فردا مهندس میشی. یه مثال با اهمیت بزن.مثلا بگو جاده ها،سد ها..!"

ولی به نظر من سرسره ها از سدها و جاده ها مهمترند.چون سرسره ها بچه ها رو شاد می کنندو اگه بچه ها شاد نباشند،همه می میریم آنوقت سدهاو جاده ها به کارمان نمیآید.

"......و در روز هفتم انسان رو آفرید،مردها،زن ها و بچه ها...من بچه ها رو تر جیح می دم.چون وقتی اوونا رو  می بوسی،صورتت نمیسوزه..."

 

 

                                                                        005        

+ نوشته شده در  85/03/16ساعت 5 PM  توسط زندانی005  | 

مانکن ها را دوست ندارم

دست های بی روحشان را

  چون خوانندگان اپرا

     احمقانه باز می کنند

                             ناظم حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲)

اگه تو مدرسه مسخرش نمی کردن،حتما اسم پسرم رو می ذاشتم "ناظم"

+ نوشته شده در  85/03/14ساعت 6 PM  توسط زندانی005  | 

 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دلُ تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

 

 

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هرچی بش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوسِت دارم تو می دونی

 

می خوام امشب با خدا شکوه کنم

شکوه های دلمُ تو می دونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاس

چرا بخت من سیاس ، تو می دونی ؟!

 

 

پنجره بسته می شه ، شب می رسه

چشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا میشه

مگه فردا چی میشه تو می دونی ؟ ...

 

 

+ نوشته شده در  85/03/13ساعت 2 PM  توسط زندانی001  | 

بزرگ شدی قهرمان!

قهرمان قهار التهاب های دلم

لمس بودنت مبارک

+ نوشته شده در  85/03/12ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

".....آندری : در مسکو توی سالن درندشت یک رستوران مینشینی،نه کسی را میشناسی،نه کسی تو را میشناسد....ولی احساس بیگانگی نمیکنی.ولیکن اینجا،همه را میشناسی همه هم تو را مسشناسند ولی یک بیگانه ای....... بیگانه و تنها......"

    آنتوان چخوف(۱۹۰۴-۱۸۶۰)-نمایشنامه سه خواهر-پرده دوم

                                                           Antovan Tchekhov

+ نوشته شده در  85/03/12ساعت 0 AM  توسط زندانی005  | 

به کدام هوا مانده ای تا به حال؟

اینها را با تو هستم!

تویی که این سطرها را می خوانی(...)

به کدامین هوا؟ به کدامین؟

هوای من مدت هاست که آلوده است

اینجا نیا

اینجا قتلگاه من است

 

+ نوشته شده در  85/03/11ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

ای عشق...

گرمم کن..شعله ور تر...

و اینک بسوزان

که این خاکستر مهر تو را بر لب داشت

در سکوت جاویدش

و اینک آن عهد پریشان را یاد  آر

و لبخندی افشان کن

تا خاکسترم نیز آتش شود

+ نوشته شده در  85/03/11ساعت 7 AM  توسط   | 

همه

دل تنگ آنی اند

که داشته اند و دیگر ندارند

من

 دل تنگ آنم که هرگز نداشتم

و من

     تو را

       بارها

         در خیال

  چون فقیر پسرک گرسنه ای

  که هر روز...ناهشیار

  توپ چرمی پشت ویترین 

    را لمس کرده است

         بوسیده ام

                                       (...-1986)005

نیاز به ویرایش داره.متاسفم.

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت 9 PM  توسط زندانی005  | 

امان از این دل

که منتظر بود

و منتظر هست

و همچنان منتظر خواهد ماند

...

تا کی می خواهی در انتظار بگذاری ام؟

دلدادگی هایم به نهایت رسید

نهایت انتظارت را برایم بگو!

 

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت 3 PM  توسط زندانی007  | 

راستی در آن شب که همه صیادان به دریا رفتند و بر نگشتند

شما ندیدید فانوسی را که تا صبح در ساحل تاریک منتظر بود؟

شما صدای طپش دل را وقتی دوست داشتن انتظار می کشید ، نشنیدید؟

شما خانه هایی ندیده اید که در یکی از اتاقهایش دل ، تار بنوازد...شعر بگوید آواز بخواند!؟

من عشق را در این خیابانهای تهی از ذوق ..گم کرده ام!

+ نوشته شده در  85/03/09ساعت 6 PM  توسط   | 

"علی اون باش"اهل ازمیر"

     خوب میدانست

 خرگوش به خاطر ترس نیست که فرار میکند

     به خاطر فرار

               میترسد

   ناظم حکمت(۱۹۰۲-۶۳)

   .....مرسی میتی

+ نوشته شده در  85/03/09ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

تمام دلواپسی هایت را به قلب من بسپار

خالی شو از هر چه بدی ست

با کسی قرارداد بسته ام تا...

همه آنها را به جهنم ببرد!

با شیطان هم می شود معامله کرد.........

+ نوشته شده در  85/03/05ساعت 11 AM  توسط   | 

تو هم با من نبودی!مثل من با من!. حتی مثل تن با من...و یا حتی گمان می بردم این طور باید از خیل خبرچینان جدا باشد....

تو هم با من نبودی....تو هم از ما نبودی!

آنکه ذات درد را باید صدا باشد!و یا با من چنان همسفره شب

باید از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما

و حتی در حریم ما!

ساده دل بودم که می پنداشتم ....

+ نوشته شده در  85/03/01ساعت 6 PM  توسط   | 

من تازه اینجا زندانی شدم!

بنابراین بدون حضور وکیلم هیچ حرفی نخواهم زد.

چون در آینده علیه خودم ازش استفاده میشه.

+ نوشته شده در  85/03/01ساعت 1 PM  توسط زندانی003  |