تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل
تنها برای آن خرده لحظه های کوچکی که شادی کودکانه
شادی غریب
و امید -ی که سخت نیازم است
و شور یک کشف تازه، حتی اگر ابر سر گردانی باشد
....

تنها برای آن لحظه ی کوتاه که خنده هایمان در هم می تند

تنها برای لحظه ای که در سرآغاز راه می ایستم

و آن آخرین دست به انتهای صخره

تنها برای لبخند کودکی بر پشت مادرش به من
تنها برای ثانیه ای

سالهاست.... تنها برای ثانیه ای

تا تمام آن را با تو باشم...
+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 4 PM  توسط زندانی013  | 

همتون از این زندان گریخته اید.

من ماندم

           و

             خاطره بازداشتگاه شماره ۱۷

آره؟

Sad but True...

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 2 PM  توسط زندانی005  | 

خوش به حال

بی سرو پا ها

که نه سری دارند

که توی سرها در بیاورند

..و نه پایی که از گلیمشان دراز تر کنند..

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 0 AM  توسط زندانی005  | 

کیست که نداند من چقدر"ناظم"را دوست دارم.ناظم حکمت.دو شعر از ناظم را اینجا برای میترا می نویسم که اگر دوست داشت هر یکی یا هر دو را عینا در "فردا"نقل کند.یا حداقل برای "فردا" نقل کند...

شاید دیگر خوشبختی نیست

فقط

   دینی است

                   بر گردنت

برای لجاجت با دشمن :

                              یک روز بیشتر زیستن!

                                                                 ناظم-حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

...که خانه ای

با یاس های سفید

در باغچه اش

برای دیو و آرزوهای بزرگش

گور هم نمی تواند باشد

                                                              ناظم-حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲)

ـــــــــــــــــ

پ.ن.۱:...دیو و آرزوهای بزرگش.....یعنی تو.

+ نوشته شده در  85/04/25ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

زندگی من روی این سنگ قبر اینگونه نوشته شده است:

نام : عبدل

تولد : ۸ صبح اول ژوئن ۱۹۷۷

فوت : ۸:۳۰صبح اول ژوئن ۱۹۷۷

 

......رهایمان نمی کنند برادر..

+ نوشته شده در  85/04/25ساعت 10 PM  توسط زندانی005  | 

و

خوابیدن هم

 مثل  آن کار

خوب است...

خوب.

Heinrich-Boll

+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

من

آسمان سبز تو را

                       می کنم هوس!

+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

از سگ همسایه می ترسم

دنبالم میکند

.....

یکی از قفس های من برایش بساز

تا آدم شود

.................تمام

+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

Free Speech For The NUMB

18 تیر...

+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 1 PM  توسط زندانی013  | 

نمی توانی بیایی..

نمی توانی...

هر کس آنچه را که دوست می دارد در بند می گذارد...

+ نوشته شده در  85/04/17ساعت 6 PM  توسط   | 

وعشق همان تف سر بالای بغل دستیتان است،که توی صورت شما فرود می اید...

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 3 PM  توسط زندانی005  | 

گفتی

... ( خودم بهتر میدونم! )

اما نگفتم

من هر کس نیستم

عجله هم ندارم

 با اینحال می ترسم

از اینکه

 تو

...( خودت بهتر میدونی! )

-------------------------------------------------------------

پانوشت : امتحانات دانشگاه امون نداد این چند وقت به هیچ کاری برسم. اما بالاخره تمام شد و من هنوز زنده ام. به قول یه بابایی! خدایا شششششششششکرت!!!

 

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت 4 PM  توسط زندانی007  | 

عشق همان هدیه ای ست که به ما ارزانی می شود بدون آنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم!

+ نوشته شده در  85/04/03ساعت 5 PM  توسط   |