تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل
به مرور می فهمی

زندگی یعنی:

"یه میخ به آهن ربا می چسبه و

                                     یه تیکه کره می تونه تا آخر عمر تو ماهیتابه جلز و ولز کنه"

یعنی:

"اینقدر فشارت میدن

                          تا بگی دوستت دارم"

یعنی:

"بهم گفت تلخی

              گفتم گریه می کنم بلکه شور شم"

به مرور می فهمی..

"اینقدر فشارت میدن

                        تا بگی دوستت دارم".......

+ نوشته شده در  85/05/31ساعت 6 PM  توسط زندانی005  | 

مامان،ازت ممنونم که منو از هیچ بیرون کشیدی و وارد این زندگی کثافت کردی.

میدونم تکراریه،ولی دوباره می گم،از اعماق معده های پر از استفراغم ازت ممنونم.

مامان،اگه یه وقت ریه هام پر از شوق شد ، قورتش نمیدم ،فو تش می کنم بیرون و  از شوقم برات یه صابون می سازم تا بدنتو بشوری.

این روزا با دیدن دخترای قشنگ احساس می کنم یه نون باگتم که یه موش ماده کثیف داره توش، بین خمیر نرم نون، ۶ تا بچه دنیا می آره.

مامان ازت ممنونم،ولی می خوام یه چیزی بهت بگم:

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بیا

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بمان

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بخند

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بمیر

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        آمدم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        ماندم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        خندیدم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        مردم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        .....

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                         ...

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                         ..

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                         .

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می ش...

من دارم تبدیل به یه حیوون می ....

من دارم تبدیل به یه حیوون م...

من دارم تبدیل به یه حیوون...

من دارم تبدیل به یه حیوو...

من دارم تبدیل به یه حیو...

من دارم تبدیل به یه حی.

من دارم تبدیل به یه ح...

من دارم تبدیل به یه..

من دارم تبدیل ب..

من دارم تبدیل..

من دارم تبدی..

من دارم تبد..

من دارم تب.

من دارم ت..

من دارم ..

من دار..

من د..

من..

م..

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

«در اینجا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب

در هر نقب چندین حفره

در هر هحفره چندین مرد در زنجیر»

 

و از امروز (به مانند دیروز و هر روز) من نیز یکی از این زندانیان.

زندانی در بند هوای آنان که دوستشان دارم و زندانی در قفس اندوه آنان که خود می خندند.

زندانی در زندانی که دیوارهایش را نه از سنگ و آهن که از تعهد ساخته اند و پنجره اش نه به باغ و آبادی که به امید باز می شود.

و زندانبانان این زندان، همانان که برایشان و به امیدشان پا بدین ماتمکده خاموش نهادم و هر لحظه با یادشان نفس می کشم و به عشق آنان رنج بودن و زیستن را بر خود هموار می کنم.

زندانبانان این زندان مردم اند...

مردم، تنها وارثان بر حق خدایان

چشم انتظار آتش پرومته که من برایشان از کوهستان قفقاز به ارمغان آورم، که ما برایشان به ارمغان آوریم

و سوگند به آفتاب که به ارمغان خواهیم آورد، هرچند در این راه ناگذیر از نبرد با خدایان فردوس نشین گردیم.

پس بیایید تا یک صدا فریاد بزنیم:

 

«ــ در تمام ِ شب چراغي نيست
در تمام ِ دشت
نيست يک فرياد...


اي خداوندان ِ ظلمت‌شاد!
از بهشت ِ گند ِتان، ما را
جاودانه بي‌نصيبي باد!


باد تا فانوس ِ شيطان را برآويزم
در رواق ِ هر شکنجه‌گاه ِ اين فردوس ِ ظلم‌آئين!


باد تا شب‌هاي ِ افسون‌مايه‌تان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاوداني‌تر کنم نفرين!»

+ نوشته شده در  85/05/21ساعت 1 PM  توسط زندانی666  | 

                    

فیدل عزیز،

اکنون برای تو می نویسم و به تو فکر می کنم.

از تو شرم می کنم

از تو می خواهم مرا ببخشی.ما را ببخشی.

از اینکه جایی زندگی می کنم که جوانانش به تو پوزخند می زنند شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که همه از "دموکراسی" حرف می زنند که طعم "بنز" و "خون" و "دلار"میدهد شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که "رائول" را نمی شناسند..

از اینکه "آبل سانتاماریا"،"فرانک پایس"،"کامیلو"و "تانیا" را نمیشناسند از تو شرم میکنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که "چه"را چون یک مانکن می پندارند از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که همدیگر را تنها می گذارند از تو شرم می کنم.

از اینکه اینجا "سوپر روشنفکر ها" فقط زر می زنند..."شوونیست ها"خود را "میهن پرست" می دانند.."لیبرال ها" خود را "آزادیخواه" می نامند..و "آنارشیست ها "خود را "کمونیست".

از تو شرم می کنم.

از اینکه برای تو گریستم شرم نمی کنم. نه،شرم نمی کنم.

از اینکه "عرعر" مطبوعات و شبکه های تلویزیون تو را چون یک "دیکتاتور خونخوار" به ما می شناسانند و ما باور می کنیم از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که همه "بازی" می کنند نه "زندگی"از تو شرم می کنم.

از اینکه یک حرامزاده عوضی هستم از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم نه راجع به "مردم لبنان" صحبت می کنند تا لال از دنیا نروند از تو شرم می کنم.

از اینکه تاریخ را "می چلانند "و به خورد هم می دهند  از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم نه "تحلیل سیاسی" می کنند تا احساس کنند قد کشیده اند.

فیدل،

از اینکه "انقلابمان"، انقلابی که بیست سال بعد از انقلاب مردم تو به وقوع پیوست را در دو-سه سال به باد دادیم از تو شرم می کنم.در حالی که مردم تو هنوز ایستاده اند.۴۷ سال تمام.

از اینکه جایی زندگی می کنم که با "شهدا"بازی میکنند از تو شرم می کنم.

ار اینکه اینجا "وارطان"را "شهید " به حساب نمی آورند از تو شرم می کنم.

از اینکه یک تاپاله فین فینی هیستم از تو شرم می کنم.

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که حتا یک "سندیکا "ندارد از تو شرم می کنم.

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که" سیری" بعضی از "گرسنگی" بقیه است از تو شرم می کنم.

از اینکه بیسوادی هست،مواد مخدر مثل "نقل" پخش می شود...شرم می کنم.

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که "جوانانش" را کف سلول می کشند از تو شرم می کنم.

از اینکه نمی فهمند تو به عنوان یک رهبر وظیفه داشتی با همین جنایتکاران کشور من رابطه دیپلماتیک داشته باشی تا مردمت زنده بمانند. شرم می کنم.

"از اینکه بعضی می گویند همه این اتفاقات در کشور تو هم می افتد،و شرم نمی کنند، از تو شرم می کنم. چرا که اینان عاشقانه نشریات آمریکایی و "الشرق الوسط"  و "فیگارو" می خوانند.چه اشکالی دارد؟"

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که "جوانش" از پست " کاندولیزا رایس" در دولت  ایالت متحده استدلال می کنند که نژاد پرستی در ایالات متحده وجود ندارد از تو شرم می کنم.

از تو شرم می کنم که یک کثافت سبک مغز هستم.

می دانم ارزش ریشه کن کردن بیسوادی در یک سال چقدر است

می دانم ارزش ۸۵٪ مسکن متعلق به خود مردم  بدون پرداخت هیچ اجاره ای چیست.

می دانم ارزش ریشه کن کردن فحشا چیست.

می دانم ارزش مقام دهم کوبا در المپیک چیست.

و.............

می دانم ارزش  "انتر ناسیونالیسم "شما چیست.

می دانم مردان و زنان کشورت برای "کنگو" ،"الجزایر" ، "سوریه"، "بولیوی" و ... جنگیده اند.کشته شده اند...یا اعضای بدن خود را از دست داده اند.

از اینکه  جایی زندگی می کنم که "مسکن"،"بهداشت"،"رفاه"،"مبارزه با بی سوادی"،مقابله با"مواد مخدر و فحشا"و .....برای جوانان روشنفکرش جذابیتی ندارد از تو شرم می کنم. اینان دوست دارند کنار معشوق یا معشوقه(یا معشوق ها یا معشوقه ها)خود بنشینند و "آزادانه" از "برد( Board)ناچیزموشک های حزب الله" برای هم بگویند.

می دانم مقاومت در برابر تحریم های اقتصادی، "هلمز-برتون"،"توریچلی" چقدر سخت است.

می دانم نصف کردن "پروتئین مصرفی" در کل کشور بعد از فروپاشی شوروی چقدر سخت است.

می دانم چهارصد بار ترور شدن طاقت فرساست.

می دانم "چه" سرباز تو و مردمت بود.

 از اینکه برای تو گریستم شرم نمی کنم.نه شرم نمی کنم.

فیدل عزیز،

به یاد دارم که گفتی:" دیگر بس است صحبت از نظام اقتصادی نوینی که کسی از آن سر در نمی آورد."

به یاد دارم که گفتی:" بمب ها ممکن است بیماران و گرسنگان را نابود کنند ولی کرسنگی و بیماری را هر گز نابود نخواهند کرد."

به یاد دارم که گفتی:" ..من از طرف کودکانی که حتی یک تکه نان ندارند حرف میزنم..."

به یاد دارم که گفتی:" شما نمی توانید از طرف دهها ملیون انسانی که از گرسنگی یا بیماری های قابل علاج می میرند از صلح سخن بگویید،شما نمی توانید از طرف ۹۰۰ ملیون بیسواد از صلح سخن بگویید"

می فهمم چقدر عصبانی هستند از تو که تبلیغات "کوکا کولا" و پیام های تجاری را را ممنوع کرده ای و در عوض در تلوزیون برای حفظ محیط زیست و آموزش کودکان تلاش می کنند.

در کشور من از تلوزیون دولتی فقط"چیپس" و "نوشابه" پخش می شود. 

اکنون به یاد می آورم

 خروش تو را، یونیفرم زیتونی رنگ تو را.

اکنون به یاد می آورم حرکات دست،سر،لبان و ابرو های تو  را پشت تربون.

اکنون یه یاد می آورم ...

رویأهای تو را..لبخند تو را..

اما فیدل عزیز،

فقط این نیست،

در سیاره آبی ما...

جوانانی هستند که می توانی بهشان افتخار کنی. اینجا جوانانی هستند که همدیگر را دوست دارند، گستاخانه همدیگر را می بوسند و می جنگند،می توانی به این  جوانان شجاع افتخار کنی....

اینان نمی ترسند ،می پرند..تنها نمی گذارند.و مسموم نمی شوند.

فرمانده عزیز،

ناگفته ها بسیارند،

......

تو سرود خود را از سر خواهی گرفت و ما نیز زندگی خود را به تو خواهیم داد.

Patria o Muerte-میهن یا مرگ.

+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 8 PM  توسط زندانی005  | 

از دل من تا دل من

راه چندانی نیست

تنها

باید

 قربانی کرد

و قربانی این راه

منم

...

از دل تو تا دل تو

قربانی لازم نیست

من رفته ام

دل توی دلت باشد ( یا می ماند! )

 

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت 6 PM  توسط زندانی007  | 

همتون مردن منو می بینید

تو منو نگاه میکنی

من تو رو

هیچ وقت از دوچرخه خوشم نمی اومد

رگ هام گرفته و تلق تلق صدا می ده

مردنمو نگاه کنید

مردن منو نگا کنید

از بچگی مداد رنگی هام بیشتر از چهار رنگ نداشت

نگا کنید

وقتش بود دوست...

برات یادداشت گذاشتم

نگاههای بی روحت رو که می بینم،یاد نعل اسب می افتم

بی خوابی می کشم،تا صبح استفراغ کنم

و استفراغمو براتون پست می کنم،قول میدم

هوشی مین بهم گفت:ناپالم چیز مز خرفیه...

تنفر مثل خمیر ریش کف کرده دور تو ، دور منو گرفته

نمی فهمی؟ـنمی فهمی

وقتش بود دوسم داشته باشید

برات یادداشت میذارم

اعصابم از بچگی تو آهنگری بزرگ شده

هی!تویی که عکس جرج حبش دستته..میدونی جرج حبش کیه؟

دارم می میرم نگا کن

چطور تا حالا نفهمیده بودی

من دو تا دست میخواستم..مهربون....کثافت

دست راستمو می خواستم بدم به اوون

تا جمجمه اش دیگه درد نگیره

می گفت درد موهاشو از پشت می کشه...موهاش تیره رنگ می شه..من گریه...

دستمو از مچ قطع کرد

چون گفت:رگهای دستت خیلی کثیفه...راست می گه..

هی! نگا کنید اسلحمو از کمرم باز کردم

یه تیغ موکت بری لای دندونامه

دلم برات تنگ شده

می خوان بخرنش

باید قیمتو دو برابر کنی

آخه اوون حامله است...اوون حامله است

مهر چیز زیباییه

من ندیدمش،آدرسشو بده...وقتش بود دوسم داشته باشید

بی دلیل دوسم داشته باش

نگا کن..به خرخر افتادم...دارم می میرم...

دلم تنگ شده...روده ام....قلبمو دار زده...من تنهام

تو...مزخرف میگی که تنهایی...

انقدر تنهایی...تنهایی می کنی تا ترست بریزه

مثل یه بابای مهربون دست خودتو می گیری..خودتو می بری تو یه اتاق تاریک..

چراغو روشن میکنی و به خودت میگی...دیدی لولوخورخوره نبود...تنهایی؟

قیمتو دو برابر کن...

نگا کن دارم می میرم...

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

خود خدا بود

بهم گفت ادامه بده - خواهش می کنم!

 

منم حالا به خاطر خودم نیست

به خاطر خدا

این اندک دلیل های من برای ادامه را نگیر

دیگه طاقت خواهشای هر شبشو ندارم...

+ نوشته شده در  85/05/05ساعت 11 PM  توسط زندانی013  | 

اگر کودک بودم،

تنها ، در این تاریکی می ترسیدم

حالا

دو متر قد و صد کیلو وزن دارم

کودک نیستم

در روشنایی ، از این تنهایی می ترسم

                                                         ۰۰۵ـبهمن ۱۳۸۴

پ.ن.۱:باور کن.

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 8 PM  توسط زندانی005  | 

من گریزانم

به یاد کودکی هایم

که از تاریکی

می گریختم

اکنون

اما

از خویشتن

می گریزم

...

این طفل گریز پای را

تو رام کن

لطفا" !

 

+ نوشته شده در  85/05/01ساعت 7 PM  توسط زندانی007  |