تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل

هر روز می رفت روی بلندترین برج شهر می ایستاد ..به آسمان بی ابر خیره می شد و بر مردمان شهر اشک می ریخت...و غروب از پله های آن برج پایین می آمد و به خانه اش می رفت.در راه مدام این جمله را با خودش تکرار می کرد:" بالاخره از خست آسمان باران خواهم گرفت..!"

و در دلش به تمام مردم شهر که تمام روز می رفتند و در بیابان دعای باران  می خواندند می خندید!

او تقریبآ تمام عمرش را صرف این کار کرد یعنی هر روز روی بام بلندترین برج شهر می ایستاد و اشک می ریخت و تقریبآ تمام مدت عمر او مردم گمان می کردند این اشک ها قطرات بارانیست که حداوند به واسطه استجابت دعای باران بر آنان فرو می ریزد....

 

پ.ن:هم سلولی های عزیز ///لام!در جهت سهولت دسترسی به تمام زندانیان این زندان لطف کنید به zendaniblog@yahoo.com میل بزنید تا ایمیل تان را save کنیم.

+ نوشته شده در  85/06/30ساعت 7 AM  توسط   | 

 

"تل الزعتر" نام یک نبرد است ؛ و نام مکانی در این کره خاکی؛ مثل همیشه خاورمیانه و مثل همیشه یک اردوگاه پناهندگان فلسطینی. تل الزعتر در یکی از خشونت بارترین جنگ های داخلی لبنان مورد هجوم و حمله قرار گرفت و سقوط کرد. فلسطینی ها آنقدر مقاومت کردند تا آب ؛ غذا و مهماتشان تمام شد.

یکی از غم انگیز ترین لحظات نبرد تل الزعتر زمانی بود که باتری های رادیوهای مبارزان اردوگاه ته می کشید؛ در سنگر ها آخرین پیام رادئویی مقاومت شنیده می شد...

و در این هنگام  گوینده رادیو شعری از"معین بسیسو" می خواند...و رادیو   آرام آرام خاموش شد.

 

 

من بر سقف های بسیاری رقصیده ام

و روی بسیاری از پنجره ها

و تمام بام های تمام سلول های  زندان

و من رعد سیاه را با قاشق و چنگال می خورم

در بشقاب تمام زندانبانان

آه؛ ای سرزمین من

من شاعر اعدامی  توهستم

بر قله تمام کوه های جهان

بدون دست صعود کرده ام

بر سینه ام داغ ها زده اند

با علامت تمام زندان ها

و من تمام درها را زده ام

تا فاحشه ای مرا پناه داد

اما زاهدی به من خیانت کرد

اما خدا همیشه با من بود

او را در یکی از دفاتر پلیس دیدم

 

- پرونده ات باز است

- اسمت چیسه؟

- چند سالته؟

- خونه ات کجاست؟

- شغلت چیه؟

 

حرفه اش خدایی بود

اثر انگشتش را برداشتند

از او عکس گرفتند

اما در غیاب من خدا نیز خبرچینی می کرد

در سینه من میکروفن گذاشته بودند

در سینه خدا نیز میکروفن های مخفی کارگذاشتند

...

 

من؛ این من....اعدامی

 

...

 

شام آنشب مرا

از اسطوره های دروغین پخته بودند

اسطوره خونین

شیشلیک

استیک

کباب

تو  انتخاب کن و سهمت را بردار

سوخته هایش را

هر چه دوست داری  بنام

فرقی نمی کند

...

 

و حالا من در صحنه ایستاده ام

و نقش خویش را نمی دانم

و کارگردان مست

رل دزد را بمن داده است

ولی آخر من یک شاعرم

 

و حالا من در یک سیرک نشسته ام

و از رفتار یک فیل خنده ام گرفته است

که روی توپ های لاستیکی می رقصد

من به فیلی می خندم

که عاجش را کنده

و روی  پیشانیش کار گذاشته است

اما ای سرزمین من ؛ ببین کیست که می خندد

آنکه می خندد منم

                 شاعر اعدامی تو...

 

 

 ...                                                                        معین بسیسو -متولد غزه - ۱۹۳۰

 

 

پ.ن.۱ : از کتاب "شعرهایی بر شیشه پنجره ها" ؛ معین بسیسو ؛ ترجمه حسین وجدان دوست.

پ.ن۲  : از شعراش می نویسم؛ شاعر بزرگیه ؛ شاید یه کم گمنام ؛ شاعر بزرگیه....

پ.ن.۳ : صمیمانه تف به این زندگی.

+ نوشته شده در  85/06/19ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

az zendani be zendani
va armaanat hich gaah khande nashod

behtarin ensanha boodi
va ensaanha ra baraabar mikhasti


PS: edaame khahim dad
rahi ra ke roshaniash bakhshidi
edame khahim dad
ta az aanja ke foroo oftaad
faraa tar ravim

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 8 PM  توسط زندانی013  | 

پنج شش سال پیش تست هایی که هر ماه چند صفحه ای از مجله "طنز و کاریکاتور" را به خودش اختصاص میداد را دنبال می کردم؛از فضای این تست ها خوشم می اومد.بعد ها دیگر جایی از این تست ها ندیدم تا چند وقت پیش رو وبلاگ آهستگی.خوشم اومد.احساس می کنم جریان punk-rock110 واقعا رو هممون اثر گذاشته.از آهستگی ممنونم.دوباره یاد اوون نوع تستها افتادم.میدونم دارم زیادی شلوغش می کنم.

از بچگی وقتی تحت فشار بودم از مغزم مواد مجازی بد بویی ترشح می شد.بعضی وقتها وقتی این امواج بد بو رو روی کاغذ می یارم-اوونم به شکل تست های خسته-افتضاحی به پا می شه:

 

1.چه کسی "معنای مبارزه را به لجن کشیده است"؟

1) مبارز کوچک!

2) فیدل کاسترو خائن

3) فیدل کاسترو خائن

4) فیدل کاسترو خائن

5) ...................(در این گزینه هر اسمی را که دوست دارید بنویسید و به یکدیگر نیشتر بزنید!!)

 

2."رائول" کیست؟

1) برادر فیدل کاسترو خائن است

2) وزیر دفاع کوبا است

3) ولیعهد فیدل کاسترو خائن است

4) بازیکن شماره "7" رئال مادرید است

 

3."در دامن هارترین لیبرال ها " یعنی :

1) علی عبدی دامن می پوشد

2) آرمان امیری در شبی که در خوابگاه طرشت برق رفته بود "مینی ژوب" پوشیده بود

3) همه لیبرال ها هار هستند

4) هر کس دامن بپوشد لیبرال است

(توجه:درست است که صادق هیچ رقمه لیبرال نیست ولی بیایید برای تقویت قوه تخیل هم که شده صادق رو با یه دامن نارنجی تصور کنیم)

 

۴. "بلانکی" که بود؟

۱) او هم مثل فیدل کاسترو خائن؛ خائن بود

۲)ا نقلابی بود     

 ۳) حدود 10 سال زندانی بود

۴) دانشجو بود؛ دو بار حذف ترم داشت که تام یکی از ترم هایش "دیکتاتوری پرلتاریا " بود!

 

5.برای  مارکسیست بودن باید چکار کرد؟

1) یک بار با خط خوش از روی "سرمایه" نوشت

2) برلی رفیق صادق نوابی دلیل آورد!

3) به فیدل کاسترو خائن فحش داد

4) به حزب توده ایران فحش داد

 

6.چرا"آرش" از از "کیوان" خوشش نمیآید؟

1) چون چشم های کیوان اندازه یک قرانی است

2) چون چشم های کیوان مثل چشم های گنجشک به هم نزدیک است

3) چون کیوان خرخوان است

4)  آرش عاشق کیوان است ولی بروز نمی دهد

 

7.چه چیزی ؛چه چیز_ چه کسی است؟

1) مشت منطق کیوان است

2) سیبیل شرف صادق است

3) دامن "فمینیسم" علی عبدی است

4) دم" شاهد "روباه است !

 

8."به سراغ بنگ و افیون بروید که همان شما را خوشتر آید" یعنی چه؟

1) صادق عملی بوده و ماخبر نداشتیم

2) آرمان عقابی می کشد

3) شروین pall mall می کشد

4) کیوان تا به حال لب به سیگار نزده!

5) اعتیاد خره ؛ گاو نره !

 

9.چه کسی از چه چیزی بالا میرود؟

1) فیدل کاسترو از تخت پادشاهی!

2) کیوان از دیوار حاشا

3) بچه ها از سرو کول هم

4) حامد ولی زاده از داربست(در روز 22 اسفند)

 

10.چرا کیوان بر شانه "علی عسگری" گریه کرد؟

 

1) چون پهن بود

2)چون نرم بود

3) کیوان اصلا گریه نمی کند

4) این علی شهرزاد بود بود که بر شانه پهن و نرم "علی عسگری" گریه کرد؛ نه کیوان

5)  شامپو بچه چشمو نمی سو زونه.

 

11."کنش رادیکال سیاسی" چیست؟

1) زر زدن

2) زار زدن

3) زه زدن

4) زدن

 

12. "رفیق" یعنی چه؟

1) اوهوی!

2) گاگول

3) چپول

4) رفیق یعنی همه چیز

 

13. "علی بخشی" در روز 22 اسفند چه کاره بود؟

1) همه کاره

2) هیچ کاره

3) بی کاره

4)  بد کاره

 

1۴. "حنیف" این روز ها چه می کند؟

1) زیر آبی می رود

2) آموزش "غواصی" می دهد

3) After Shave قیمت می کند

4) به خط ریش سمت راست صورتش  حسابی میرسد

 

۱۵."علی عبدی" در روز ۲۲ اسفند چه می کرد؟

(راهنمایی : " بغل" و "تو بغل" انسان نیز جزو اطرافش محسوب می شود)

 

۱) "اطرافش " را حسابی زیر نظر داشت

۲) با دقت مثال زدنی به سمت "اطرافش" بطری های آب معدنی پرتاب می کرد 

۳) با "اطرافش" نون بیار کباب ببر بازی می کرد

۴) بعد از زد و خورد واتمام ماجرا "اطرافش" را دلداری می داد.

 

1۶.آرمان با تاسیس وبلاگ "من و صادق" چه قصدی دارد؟

1) می خواد بگوید چپ ستیز نیست

2) می خواد بگوید چپول ستیز است

3) می خواد بگوید سمت چپ مغزش هم کار می کند

4) او چیزی نمی خواهد بگوید؛ چون وبلاگ خودش کافی نیست می خواهد با نوشتن در این بلا گ و با پشتکار دیکته اش را خوب کند؛ همین.

 

1۷."مبارز کوچک" چشه؟

1) از نوشتن"سرخ" پشیمان است

2) از نوشتن "سرخ " پشیمان نیست

3)از اینکه برای مراسم 8 مارس امسال باید دامنش را به علی عبدی قرض بدهد ناراحت است

4) چیزیش نیست

 

1۸."هماهنگ" چشه؟

1) تنش می خارد

2) غزل خداحافظی می خواند

3) کرمش گرفته است

4) دارد می میرد×

 

پ.ن.1:VIVA FIDEL

پ.ن.2: از بعضی تقاضا دارم از کشیدن مفاهیم متفرقه دست بردارند و به کشیدن خجالت مبادرت ورزند.

پ.ن.3: می توانید حین گذاشتن coment   پاسخ همه یا بعضی از تست ها را بنویسید

پ.ن.4: همش شوخی بود؛ همش...

پ.ن.5: بالا رفتیم ماست بود؛

          پایین اوومدیم دوغ بود

          قصه ما دروغ بود 

 

+ نوشته شده در  85/06/10ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

tarasht - tehran -mordad

Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way.
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for soemone or something to show you the way.

Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain.
You are young and life is long and there is time to kill today.
And then one day you find ten years have got behind you.
No one told you when to run, you missed the starting gun.

So you run and you run to catch up with the sun, but it's sinking
And Racing around to come up behind you again.
The sun is the same in a relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death.

 

Home, home again
I like to be here when I can ...

+ نوشته شده در  85/06/09ساعت 10 PM  توسط زندانی001  | 

«من قطاری دیدم

که سیاست می‌برد

و چه خالی می‌رفت...».

                               سهراب

 

بلی جناب سپهری

شما ترجیح دادید که محتویات قطار سیاست را نبینید و سعی کنید تا دیگران نیز چون شما آن را پوچ و بیهوده بیابند و درست به همین دلیل، در حالی که احمد شاملو زندان به زندان می‌گشت و مجبور بود در دفتر اشعارش در کنار هر تاریخ نام یک زندان را نیز ذکر کند، شما مشغول حراج تابلوهای مزخرف نقاشیتان به خاندان سلطنتی بودید تا با پول‌هایش «خرده نانی» بخرید و «روزگارتان بد نباشد».

 

آنگاه که نیما فریاد می‌زد:

«غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می‌شکند...»

شما در حال خواندن لالایی به گوش همان خفته چند بودید و آن‌گاه که نیما بانگ برداشت که:

«آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان...»

شما مشغول «گرفتن وضو با تپش پنجره‌ها» بودید تا بر روی «جانمازی از نور» سجده کنید.

 

آنگاه که اخوان ثالث فریاد می‌زد:

«هوا بس ناجوانمردانه سرد است...»

شما به دنبال «خانه دوست» می‌گشتید و محو تماشای «گوسفندی که بادبادک می‌فروخت» شده بودید.

 

بلی جناب سهراب. ما گرفتار زندانی بودیم که درش «دوچندان نقب و در هر نقب چندین حفره در هر حفره چندین مرد در زنجیر» داشت و شما «هشت بهشت» را خلق کردید.

 

هنر شما قابل احترام است آقای سپهری، اما این تنها هنرتان است که قابل احترام است و نه خودتان. شما هرگز یک اسطوره و قهرمان نبوده و نخواهید بود آنچنان که نیما بود و هست، شاملو بود و هست و اخوان و بسیاری دیگر بوده و هستند.

 

---------------------------------------

پی نوشت:

دلم از دست یکی دیگه خون بود سر این مرحوم خالی کردم

+ نوشته شده در  85/06/07ساعت 6 PM  توسط زندانی666  | 

از جشن تولدت مدتها می گذرد

و انگار دیروز بود

همین دیروز

بدنیا آمدنت را با هم

جشن گرفتیم

و چه جشن حقیری

برای تو

که قهرمان قهار  التهاب های دلم بودی

و یکه تاز سرزمین رویاهای من

...

خجالت می کشم

آنروز هم خجالت کشیدم

از کوچکی جشن زنانه ام

برای بزرگی تولد مردانگی ات

...

از جشن تولدت مدتها می گذرد

و انگار دیروز بود

همین دیروز

اکنون

همین امروز

بدنیا آمدنت را با هم

جشن می گیریم

اینبار

جشنمان

با شکوه ترین ضیافت هاست

چون به نام تو

آنرا متبرک میکنم

"یحیی"

تولدت مبارک آرام ترین آرام ها

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 0 AM  توسط زندانی007  | 

کدام نیاز انسانها را به تحمل یکدیگر وا می دارد

بی گمان در پشت آستر جامه خلقت

یک بغض وصله خورده!

در جهانی که نسبی بودن همه چیز مشکوک است

ای کاش هر کس می دانست

که انسان دیگر در امتداد او

یعنی نیمه یک شعور که در جستجوی کامل شدن خویش است!

اما دریغ که انسانها در امتداد هم

نه نیمه یک شعور...که رذالتهای گم شده خود را پیدا می کنند.

پانوشت:زیر خاک بهتر می شود نفس کشید ،خاک عاشقی می داند...

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 8 AM  توسط   |