|
چمدانی بی شکل
|
کولی شدم در کوچه پس کوچه های خاطره.
پناهم نمی دهی. آواره ای هستم به کوچه های پاییزی
من کولی ام . کولی پاییزی
(( کولی! به شوق رهایی ٬پایی بکوب و ٬ به ضربش
بفرست پیک و پیامی ٬ تا پاسخی بستانی.
بر هستی تو دلیلی باید ضمیر جهان را :
نعلی بسای به سنگی ٬ تا آتشی بجهانی.
اعصاره تیره دیرین در خود فشرده تنت را ٬
بیرون گرا که چو نقشی در سنگواره نمانی
*
کولی!برای نمردن ٬باید هلاک خموشی!
یعنی: به حرمت بودن ٬باید ترانه بخوانی. ))
"سیمین بهبهانی"
پ.ن : دختر بارانی را آپ کردم تا شاید الهام باشم آنجا. از شماها که اینجا تحملم کردید و می کنید ممنونم به خصوص میتی.

یافتن تو برایم کابوسی شده است
... یا شاید نیافتن تو ؛
ایندو چه فرقی می کنند
وقتی تو نیستی
در این ژانویه
این ژانویه لعنتی دوست داشتنی
هیچ وقت از من نپرسیدی که چرا زمستان را دوست دارم
که چرا سرما را دوست دارم
ولی من به تو می گویم
اصلا پیچیده نیست
چون حس می کنم
فقط در زمستان است که همه چیز رنگ واقعی خود دارد
و تو نیستی
سرمای گیج کننده مثل پتک توی صورتم می خورد
و تو نیستی
تنها کسانی که سرما را دوست دارند تا دیر وقت در خیابان ها می مانند
در این ژانویه
وقتی هوا تاریک شد
به زمین بازی کودکان در پارک می روم
خلوت است و مثل حبابی روشن در تاریکی
به ندرت ؛ بچه های شاد از کنارم می دوند
می خواهم بغلشان کنم
ولی می دانم
از ناسزا های مادرشان در امان نخواهم بود
فکر می کند ولگرد هستم
غضب آلوده نگاهم می کند
نگاهش از روی چشم هایم سر می خورد
و تو نیستی
یک چای کثیف داغ؛
بد رنگ
با مزه گس
و قندهایی خاکستری رنگ
کافیست تا چشم هایم را ببندم
و همه چیز را فراموش کنم
و تو نیستی
و من همه این چیزهای زمستان را دوست دارم
به جز
نبودن تو را.
۰۰۵ - ۲۵ دی ماه ۱۳۸۳- ۲۲:۴۰
در میان خون و عرق
کارگران آواز می خوانند
اما کار ساختمانی چون آواز خواندن ساده نیست....این کار کمی سخت است!
قلب کارگران
چون زمین بهاری پر از هیاهوی پرندگان است 
لیکن،زمین و ساختمان،زمین موسم بهار نیست
زمین ساختمان:
پر از گرد و خاک
پر از گل و برف است
در این زمین پای می لغزد ...دست خونین است
در این زمین..از چای شیرین و گرم...نان چون پنبه...خبری نیست!
نه یاران وفادارند
و نه کسی قهرمان
کار ساختمانی چون آواز خواندن ساده نیست...این کار کمی سخت است!
این کار کمی سخت است اما...
ساختمان بالا می رود
بالا می رود
بالا می رود.....
در اشکوبه های زیرین
گلدانهای گل را پشت پنجره می نهند...
و به نخستین بالکن ها
پرندگان همراه خود خورشید می برند
و تو در هر تیر آهنین اش
و تو در هر آجرش
خواهی شنید آهنگ تپش قلب را
ساختمان بالا می رود
بالا می رود
بالا می رود.....
ناظم حکمت

با آن همه سلاح
با آن همه ستوه
با آن همه گلوله که بر پیکر تو ریخت
ارنستو!
این بار هم دروغ در آمد هلاک تو
آنان که تند تند تو را خاک می کنند
آنان که زهر خند به لب
دست خویش را با گوشه های پرچم تو پاک میکنند
که : 
دیگر تمام شد
دنیا به کام شد
تاریک طالعان تبه کار بی دلند
خامان غافلان
تو زنده ای هنوز که بیداد زنده است
تو زنده ای هنوز که باروت زنده است
تو در درون هلهله دلاوران
تو در میان زمزمه دختران کوه
در شعر و
در شراب و
شبیخون تو زنده ای
مردی و یک تفنگ
مردی و کوله باری از نان و از غرور
آزاده ای گشاده جبین قامت استوار
یک روز بر وزارت کوبا نشسته تند
روز دگر به خون در سنگر بولیوی
دور از دیار و یار
آه ای پلنگ قله؛
ای عقاب اوج
گر آفرین خلقی شایسته بود
مرگی بدین بلندی بایسته تو بود
آه ای بزرگ امید؛
اینک که مرگ می بردت بر سمند خویش
اینگونه کامیاب
اینگونه پرشتاب
گر آرزوی دیررست را سراغ نیست
در قلب ما بجوی :
آتش
آهن
ویرانگی و خشم
در قلب ما ببین
که ویتنام دیگری است
سیاووش کسرایی-مهرماه 1345
توضیحاتی شاید ضرور در مورد شعر:
1.در خلال سال ها یی که "چه گوارا" به قصد زئیر و بولیوی کوبا را ترک کرده بود. بارها خبر کذب مرگ او. در رسانه ها پخش شد. میگفتند او را در زئیر کشته اند؛ می گفتند او در رودخانه غرق شده است و ... . هر بار کذب بودن خبر بعد ازمدتی روشن می شد. تا اکتبر 1967 که "چه گوارا" در "یورو را وین"-بولیوی کشته شد. مراد کسرایی از "این بار هم دروغ در امد هلاک تو..." این است. ... اکنون که به راستی از پا در آمده ای نیز...
2. چه گوارا در سالهای دور از کوبا ؛هم زمان با شکست نظامی ایالات متحده در ویتنام ؛ متنی رابرای یک کنفرانس بزرگ در آمریکای لاتین فرستاد که در آن تز "دو؛ سه ؛ چند ویتنام خلق کنیم" مطرح شده بود.
که شاید هیچ وقت محقق نشد.کسرایی به این واقعه اشاره می کند :
" گر آرزوی دیر رست را سراغ نیست
در قلب ما بجوی
آتش
آهن
ویرانگی و خشم
در قلب ما ببین که ویتنام دیگر است"
پ.ن.1: هیچ.
پ.ن.۲:این پست توسط ۰۰۵ نوشته شده است درج ۰۰۰ پای این پست به اشتباه صورت گرفته است.
پ.ن.۳:از ۰۰۰ ممنونم.
چون تو رو یادم میاره
...
راستی این روزها چرا بارون نمی باره؟
....
من چه کردم به شما
جز که این سرخ گلابی را با مهر شما آکندم
و سپردم به شما؟
تا که دندان هاتان را گه افشردن در پیکر آن
به سفیدی همچون برف کند.
چه کنم گر که مرا باغ گلابی های قرمز نیست؟
...
شادی ای میوه نوبر گشته
محنت ای میوه ارزان در شهر
من تهی دستم ؛ بهر چه به بازار آیم ؟
....
سیاووش کسرایی
هیچ وقت ، هیچ وقت فکر نمی کردم ۲۰ ساله شدن اینقدر غمناک باشه کسی هم بهم نگفته بود. کابوس می بینم .میدونی؟یه جورایی مثل رسیدن سال۲۰۰۰ میمونه...۱۹۹۸،۱۹۹۹..،۲۰۰۰..یه جایی صفر میشه..و یادتون هست که همه ترسیده بودن..کامپوتر ها و ساعت ها قاطی کرده بودند. حالا. ۱۸،۱۹..،۲۰..واسه اینه که می ترسم؟...جلومو نگاه نمی کنم .روزی۲۰ تا سرفه می کنم.هوا سرد میشه ، من می تونم زیپ کاپشنم رو تا آخر بالا بکشم و قدم بزنم ، فکر کنم ، زمزمه کنم و آه بکشم.پا های من هوز برهنه است حتی توی کفش.
متولد ماه مهر ...
آره ؛ اسلحمو از کمرم باز کردم
جاش یه قمقمه بستم
یه قمقمه پر از تف های سر بالا
من تف سر بالا می ندازم
دو...
کیه که بتونه تف منو بقاپه؟
نمی تونی
آخه خودت گفتی دوسم داری چون همیشه تو اوج ام
اینجا تو اوج پر از تف های سر بالاست
ولی من تف های سر بالای تو رو می قاپم
چون همیشه تو اوج ام
می خوای با بند کفشت منو دار بزنی؟
هر روز از قمقمه ام می خورم
باهاش خودمو می شورم
و مسواک می زنم
دو...
اینجا تو اوج بوی گازوئیل سوخته می آد
اینجا تو اوج
پر از زنبور های فلزی
پر از کتاب های عفونت زا
پر از طناب
پیراهن های چهار خونه آغشته به مدفوع سگ روشون آویزون
دیوانه کننده تر از همه:
تلی از لاشه های مادیان های قهوه ای...
لیوانتو برعکس گرفتی
دو..
دو...
"دو"مین باره که دستتو از دستم کشیدی بیرون
و چقدر سریع این کارو کردی
عین یه هفت تیرکش
سریع ترین هفت تیر کش غرب
دستم سوخت
کی اسلحشو از کمرش باز کرده؟
دستم سوخت
بوی سوختگی بدنتو می شنوم.
بوی سوختگی دستمو می شنوی؟
... 005
بارها خواستم گریه کنم
دلتنگی ها
سرودهای غمگین؛
بارها نزدیک بود گریه کنم
قطرات اشک
از قلبم به راه راه افتادند
و پشت چشم هایم
به صف شدند
لبانم لرزید
شانه هایم به هم نزدیک شدند
دست هایم صورتم را پوشاند
پره های بینی ام مرطوب شد
ولی نتوانستم
یک چیز برای گریستن کم بود
بغض نفس های عمیقم را برش می داد
اشک هایم
دوباره به راه افتادند
برگشتند به سوی قلبم
یک به یک سر خوردند و وارد قلبم شدند
می خواستم فریاد بزنم:
"کجا می روید؟ من هنوز گریه نکرده ام.."
ولی نشد
صدا در گلویم می ماند
و این مسافرت کوتاه اشک ها
بارها
بل بسیار بارها تکرار شد
هر دفعه اشک هایی بیشتر
قلبم را پر کرد
هر دفعه
اشک هایی شورتر
اشک هایی شفاف تر
و حالا قلبم لبالب پر از اشک است و درد می کند
قلبم خواهد شکافت
قلبم خواهد شکافت
اگر جای مطمئنی برای گریستن پیدا نکنم
:
شانه هایت...
یا چیزی به مهربانی آن ها
005-12 بهمن 1383
پ.ن.1:I realy miss the comfort of being sad
پ.ن.2:I realy miss the comfort of being sad
پ.ن.3:I realy miss the comfort of being sad
Later in the evening ; as you lie awake in bed
With the echoes of the amplifieres ; ringin' in your head
You smoke the day's last cigarette ; remembering what she said
....... what she said