تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل

 

می دونی یعنی چی؟

یعنی خلاء.

یعنی دل نداد.

چون نمی تونم براش بستنی شکلاتی بخرم.

یا " نرودا" رو برای تنش تحریف کنم.

یعنی on-off

احساس می کنی همه راه رو بو کشیدم؟

مثل یه سگ...یه سگ سفید .. ....

..نه ؛ سگ نه.. ..

درست عین یه گرگ سیاه.

- چرا  اوون کله پوک رو می گیری بالا؟

  ......

- آخه من دو تا قلب دارم و تو یکی.

همه راه رو بو کشیدم.

خرده نون.

میخ های کج شده.

" از بچگی مداد رنگی هام بیش از چهار رنگ نداشت " یعنی چی؟

قرمز.

زرد.

آبی.

سیاه.

یعنی نتونستم نارنجی داشته باشم.

نتونستم زرد رو با قرمز قاطی کنم.

نخواستم...؟

زرد ، زرد بود..

..قرمز ، قرمز

یعنی بنفش نیست.           .........

سبز نیست.                .........  ..

..........                  ......... . ..

............                     ..............

.......              

            ...     ..       ....      . .   .

.......................

                ..........    005 .....

   .........

 ..........................  .........

+ نوشته شده در  85/08/21ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

 

تو چه خوش می خندی

تو چه آسان و چه راحت می خندی ای مرد                           

                                                                     

تو چنان می خندی                               

که من آن کرم زده دندان را در دهنت را می بینم

هم چنین می بینم                                       

که تکان می دهدت خنده بگسسته عنان

و تنت با همه فربهیش می لرزد

 

ای به هر آینه افتاده و تکرار شده

دو شده ؛ ده شده ؛ صد ؛ نهصد...و بسیار شده

تو چه می بینی آیا در من

سبب خنده چه می بینی در کار من و پیکر من

 

 "

    ...منم اکنون مردی زخم به تن

    آرزوهای بلندش همه گردیده هوار

    نه فرو مانده به گِل

    نه بر افراخته قد

    گر تکاپوست به بیرون شدن از گنداب است

    نه به افروختن مشعل خورشید به شب...

                                                            "

 

این مرا دردی پیچاننده است

و تو می خندی بر تابم و

                              می لرزاند گریه مرا.

      

         

                    سیاووش کسرایی (۱۳۷۴-۱۳۰۵)

+ نوشته شده در  85/08/19ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

همیشه با خودم فکر می­کردم که برای یه مبارز، تلخ­ترین اتفاقی که می­تونه رخ بده چیه؟ بازداشت و زندان؟ تهدید و شکنجه؟ یا مرگ؟

نه، خیلی مسخرن، خیلی بیشتر از اونی که یک مبارز لیاقتش رو داره. کدوم مبارز روز اول که می­خواد پا توی راه مبارزه بذاره حساب این جور مشکلات رو نمی­کنه؟ نه، اینا رو باید فراموش کرد.

اما شکست چی؟ لحظه­ای که باید پذیرفت پیروزی از دست­رس خارجه و اگر نه به فراموشی، که حداقل باید به آینده سپرده بشه.

توضیح نمی­خواد، تلخه؛ خیلی تلخ.

برای یه مبارز بزرگترین عامل محرک، امید به پیروزیه؛ چیزی که باعث می­شه هر سختی رو تحمل کنه، هر رنجی رو به جون بخره، دل به دریا بزنه و زندگیش رو به بازی بگیره. اگه امید به پیروزی نباشه اصلا مبارزی هم نیست. اصلا مبارزه­ای در کار نیست که مبارزی بخواد وجود داشته باشه.

مدت­ها فکر می­کردم که شکست، بدترین اتفاقیه که برای یک مبارز می­تونه بیفته. اتفاقی که براش به مراتب تلخ­تر از مرگ و نابودی تموم می­شه، اما این پایان کار نبود.

تجربه به انسان چیزهایی رو یاد می­ده که شاید هیچ وقت به ذهن خطور نمی­کنه، در واقعیت به مواردی بر می­خوریم که قبلا هیچ وقت حتی بهش فکر هم نکرده بودیم.

و تجربه به من چیزی رو نشون داد که هیچ وقت، حتی به عنوان یه گزینه هم به ذهنم نمی­رسید.

می­گفت: «دست­هایش را بریدند و او همچنان به آن­ها مشت می­زد».

می­گم: «دست­های بریده، حتی اگه قدرت مشت زدن هم نداشته باشن، این خوبی رو دارن که برای مشت نزدنت دلیل قانع کننده­ای داری؛ کسی از تو انتظار نداره که با دست­های نداشتت مشت بزنی؛ از اون مهم­تر هم خودتی، هر چند ممکنه افسوس دست­های نداشته رو بخوری، اما حداقل می­تونی با خودت فریاد بزنی: اگه دستام رو بهم برگردونن حساب همشون رو می­رسم!

اما اگه دستات رو ببندن چی؟ اگه دستی داشته باشی که نتونی باهاش مشت بزنی چی؟ و باز هم بدتر، اگه کسی چشم­انتظار مشتی باشه که قراره از گره خوردن دست­های بسته تو درست بشه و تو نتونی بهش بگی که این دست­های بسته مثل مترسک مزرعه­ بی­خطر و بی­ثمرن چی؟».

آره، مترسک شدن برای یه مبارز تلخ­تر از هر چیز دیگه­ایه، سخت­تر از مرگ و تلخ­تر از شکست؛ یه مبارز بجز یه مبارز چیز دیگه­ای نیست، پس اگه نتونه مبارزه کنه دیگه هیچی نیست، و هیچی نبودن حتی تلخ­تر از نبودنه؛

هیچ چیز تلخ­تر از این نیست که هنوز مبارزه ادامه داشته باشه، که هنوز رفقات، هم­رزمات، مشغول مبارزه باشن و تو دیگه نتونی ادامه بدی؛ مثل یه مترسک پوشالی که حتی کلاغ­ها هم ترسی ازش ندارن و به سیاهی صورتش نوک می­زنن، مثل آشغالی که فقط منتظره از گوشه خیابون جمعش کنن تا بیش­تر از این حال بقیه رو بهم نزنه...

اما هنوز تموم نشده، آره، تلخ­تر از این هم هست؛ تلخ­ترش فریاد «تو هم با من نبودیه» که از وسط میدون مبارزه به گوشت می­رسه و انگار که تموم دنیا طوفانی شدن تا به بزرگترین شیپور عالم بدمن و کوس رسواییت رو همه جا بزنن و حتی نعمت کر شدن رو هم ازت دریغ کنن؛ هر نگاه رفقایی که یک زمان با هم و دوش به دوش هم بودین برات کافیه که سنگینی تمامی حقارت­ها و پستی­های عالم رو بدوش بکشی، اما اونا به همین هم رضایت نمی­دن؛ مرثیه­ای از روزهای خوش نبرد می­خونن، از روزهای هم­دوشی، و سرانجام پستی که دچارت شده، تا اگه افتخار یک بار مردن رو پیدا نکردی، خفت هر روز هزار بار مردن رو به دست بیاری؛

و باز هم بدتر، وقتی به خودت میای می­بینی که هیچ کس و هیچ چیز در کنارت نیست، تو یک عمر مبارز بودی و بجز مبارزه کار دیگه­ای بلد نیستی، حالا که دیگه نمی­تونی ادامه بدی نه کاری بلدی انجام بدی و نه با کسی می­تونی درد دل کنی؛ دوستای تو همون مبارزینی هستن که امروز نگاه کردن به چشماشون برات بزرگترین شکنجست، و غیر از اونا یا کفتارایی باقی می­مونن که اگه نتونستن توی میدون مبارزه شکستت بدن، خیلی خوب می­دونن که بیرون میدون عمر زیادی نداری، پس منتظر نشستن تا بوی گند تعفنت اشتهاشون رو اون­قدر باز کنه که بتونن یکجا ببلعنت؛ و یا اونایی که نه از مبارزه چیزی می­دونن و نه می­تونن زبون یه مبارز و بفهمن. پس حرفات و باید گلوله کنی، گلوله­ای که هر روز بزرگ­تر می­شه و امیدواری یه روز توی گلوت بترکه، یا اینکه از دریچه چشمات فواره بزنه.

آره هم سلولی،

تلخ­ترین اتفاق برای یه مبارز...

نه...

گفتنی نیست...

نه گفتنیه و نه شنیدنی...

باید لمسش کرد و من امیدوارم، با تمام وجود امیدوارم، که هیچ وقت لمسش نکنی...

+ نوشته شده در  85/08/16ساعت 1 AM  توسط زندانی666  | 

...
.
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست .
شب از ستاره ها تنهاتر است ...
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بی طاقت اند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند ...
.
بامداد
+ نوشته شده در  85/08/15ساعت 10 AM  توسط زندانی013  | 

در برابر مرگ

نباید نقش بازی کرد

نباید

مثل هملت ، احمق

و مثل ورتر

               مضحک بود.

+ نوشته شده در  85/08/07ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

می بخشید. ویرایشگر من در بلاگفا کار نمی کند! در واقع تنها متن می توانم وارد کنم. پس مستقیما لینک وبلاگم را می گذارم. آهنگ سرود مبارزان شیلی است به همراه تلاشی که برای ترجمه اش کرده ام!
ساخته ی «سرجیو اورتگا» در سال 1970
لینک

+ نوشته شده در  85/08/06ساعت 1 AM  توسط زندانی013  | 

عمر را گرچه پای لنگ شده

 لیک ؛ امیّد می پرد گستاخ

 

گرچه دل بر حیات تنگ شده

آرزو راست لیک جاده فراخ  . . .

 

+ نوشته شده در  85/08/01ساعت 11 AM  توسط زندانی005  |