|
چمدانی بی شکل
|
آیا کرکس باید "گل فراموشم نکن" نوش جان کند؟
از شغال چه انتظاری دارید؟
که برایتان پوست بیندازد؟
از گرگ چه توقعی دارید؟
که دندان هایش را خودش بکشد؟
آخر از چه چیز دولتمردان و پاپ ها خوشتان نمی آید؟
آخر چرا؛ چرا اینگونه ابلهانه به صفحه تلویزیون خیره شده اید؟
....
آه بره های خام!
شما بیشتر به کلاغ ها می مانید که هر یک چشم انداز دیگری را سد می کنند.
آری
برادری
تنها در بین گرگ ها وجود دارد
آن ها دست کم با هم راه می روند
اما شما که نا پختگان را به خشونت می خوانید؛
به بستر کاهلی بروید و دروغ بگویید!
نه! شما جهان را تغییر نخواهید داد.
Hans Magnus Ensensberger ( b.1929-Kaufbeum-Germany)
مترجم : تورج رهنما
" وقتی افکارت مثل ابر یا خمیر نان توی جمجمه ات پر می شوند؛ موقع خواب به نرمی توی
هم فرو می روند و انسان خواب یا رویا می بیند. ولی وقتی افکارت مثل مکعب های یخ یا
قلوه سنگ توی سرت را پر می کنند؛ موقع خواب به شدت به هم بر خور د می کنند؛ این
باعث می شود با سر درد ار خواب بیدار شوی و تا صبح خوابت نبرد." ۰۰۵

از کوهیار ممنونم که منو به " یلدا بازی " دعوت کرد و از اینکه در آخرین دفعه ای که دیدمش به خاطر یه نصفه پاستیل لب بالاییشو به طرز وحشیانه ای گاز گرفتم معذرت می خوام!
من 6 تا اعتراف کردم ؛ عوضش چهار نفر رو دعوت می کنم که مجموعش بشه ده :
قبل تر ها ؛ چند نفر تصمیم گرفتن یک انسان رو بکشند تا خودشون رو نجات بدن. من به اوونا کمک کردم تا یک انسان رو بکشند. یک قتل. یک نفر رو کشتن. یا کشتیم.
۲
در سیزده – چهار ده سالگی بود که فهمیدم برادری داشتم که چهار سال قبل از من متولد شده و به علت کمبود امکانات پزشکی در زمان جنگ در روزهای اول زندگیش مرده. فهمیدن این موضوع ضربه بزرگی به من زد؛ از اوون موقع به بعد همیشه در حسرت یه برادر بودم( من برادر دیگه ای ندارم ). همیشه بهش فکر می کردم ؛ تصور می کردم : ساعت دوازده نیمه شبه ؛ چراغا خاموشه ؛ اوون روی تخت بغلی من دراز کشیده و آروم با من حرف می زنه.
۳
به طور متوسط هر روز دو بار گریه می کنم.
برای چند سال یه معشوقه ی خیالی داشتم به اسم " ژان – Jeanne ". موها ش قهوه ای و خیلی کوتاه بود. دهان زیبایی داشت. براش نامه هم می نوشتم. مدت هاست گمش کردم و دلم براش تنگ شده.
برای چند سال صمیمی ترین دوستانم رو سر کار گذاشته بودم که : قلب من سمت راست سینمه!
اوونا هم کاملا باورکرده بودن چون جوری بهشون تلقین کرده بودم که وقتی دستشونو سمت راست سینم می ذاشنن ضربان قلبمو کامل حس می کردن! وقتی فهمیدن سر کار بودن یه کم ناراحت شدن.
پدر و مادر من عادت نداشتن موقع شنیدن آژیر خطر به پناهگاه برن؛ بالطبع من هم نمیتونستم به عنوان یه پسر یک ساله به تنهایی به پناه گاه برم. گویا به خاطر وحشتی که در یکی از حملات هوایی زمان جنگ به من دست میده یا به خاطر هر چیز دیگه ای من از کودکی دچار چیزی به اسم گرفتگی زبان یا لکنت شدم. اوایل خودم متوجه نمی شدم . این باعث می شد بچه ها در دبستان حسابی با شیوه حرف زدن من سر گرم بشن. پدر و مادرم به شدت از وضع حرف زدن من ناراحت بودن. مادرم منو به جلسات گفتار درمانی می برد و قفسه ی کتابخونه اش پر بود از کتاب هایی راجع به " گفتار در مانی" ؛ "خود درمانی گرفتگی زبان" و " لکنت". من به جلسات گفتار در مانی می رفتم بدون اینکه بدونم مشکلم چیه! نمی فهمیدم چرا باید دو ساعت بشینم اوونجا و با اوون زنیکه حرف بزنم یا کارت بازی کنم. موضوع جالبتر جای دیگه ای بود : من از کودکی دوست داشتم یک سخنران یا یک کشیش بشم تا برای عده ی زیادی نطق کنم. این در حالی بود که من نمی تونستم یازده کلمه رو مثل آدم پشت سر هم بگم.
مثل این بو د که کسی که از هر دو پا فلجه آرزوش این باشه که یه روز یه فوتبالیست حرفه ای بشه و در سری A توپ بزنه. احمقانه است.
بعدها بهتر شدم.الان هم این مشکل رو دارم مخصوصا وقتی که هیجان زده یا عصبانی هستم. حتما همتون متوجه شدین.
اکثر بچه ها دعوت شدند. اسم این چند نفر رو می نویسم که بعضی با اینکه دعوت شدند هنوز اعتراف نکردند: میترا، حامد ، آرمان رضایی و آرمان میر هاشمی. ۰۰۵
دل تو دلم نیست.چمه؟ انگاری یه کار مهم دارم که انجامش ندادم. باید زودتر برم ببینم چی بوده...اما انگار منتظر یکی باید اینجا می موندم.شاید دیر اومدم و رفته و هر لحظه داره دورتر می شه؟ اه لعنت به من. چرا یادم نمیآد چرا اینجا نشستم. اصلن چرا نشستم. پاهام سسته. دلشوره دارم. صدای نفس هامو میشنوم. دستام یخ کرده. دیگه نمی تونم بمونم باید برم! یادم نمی آد کجا؟ من چمه؟ وقتی خورشید بره پایین تر سردترم میشه. الان همه جا می بندن. من هنوز کادو نخریدم. تولد کی بود؟ هیچی یادم نمی آد. مگه تولد بود؟ دارم از سرما می لرزم. آها شب یلداست. احمق کادو نمیگیرن که. اینا اشک نیست دیوونه. باد سرد خورده تو چشم. زورم میاد دستمو در آرم. چرا اینقدر لباس کم پوشیدم. چرا تو این خیابون جن زده سگ نمی پره.
ته خیابون سایه های بلند و سرد آدمای پالتو پوش...
من هنوز اینجام. دیگه نمی لرزم! یخ زدم؟ چرا هیشکی بهم نمی گه کی منو آورده اینجا ؟ خونم کجاس؟ من هنوز نمردم کثافتا!
من می ترسم... اینا دیگه اشکای منه... اشکای واقعی ترسمه...