|
چمدانی بی شکل
|
به خیال خودت بیدار می شوی با شگفتی لبریز شده . انگار به دنیا آمده ای باز . و تمام حواس پنج گانه ات سخت چندش آور و ملتهب به نظر می رسند . می خواهی داد بزنی از ترس . بند بند این اجسام غریب در آن فضای کشنده به تو هجوم آورده اند . کسی می آید . می خواهی به او پناه ببری .
و کسی می آید با ظاهری آلوده به تن . از ترس ساکن می شوی . تمام جنبش سلول های صورتی رنگ مرطوبش را در آن حفره ی تاریک احساس می کنی و آن موجود بیرنگ ٬ هوا ٬ مرتعش می شود ٬ آهسته و مهیب ٬ تا تلفظ آخرین واج ٬م م م م ...
می خواهی فرار کنی ٬ یا فریاد بزنی ٬ اما خاموش و وحشت زده در خودت مچاله می شوی . جایی درونت حرکتی متوالی و عجیب حس می کنی ٬ .. آه تنت .. این جسم سرد و غریب با استخوان های دردناکش ..چشم هایت می سوزند و می لرزی به خودت ٬ به چه غربت مرگ آلودی دچار شده ای .مگر قبل از این هم همینجا نزیسته ای .. و کجا رفته آن حافظه ی خواب آور که اول بار که آمده بودی شروع کردی به ساختنش ٬ و التیامت می داد تا با تنت کنار بیایی ٬ کجا رفته آن فراموشی اندوهناک ٬ که فقط گاهی احساس می کردی از جایی دورافتاده ای و تمام
اینجا کجاست ٬ ترسناک و سرشار از نور های دروغی ٬ این کرک های دهشتناک و خیلی بزرگ در مقابل چشم هایت که با نفس های ناخواسته ات می جنبند و کیست که نگاه می کند به تو در تمام این مدت و این درد ..
پ ن : زیستن دردناک است مثل زاییدن شاید یا مثل زنجیری که بسته به استخوان هایم

پالتویی دارم که می شود در جیب کت گذاشت:
پالتوی جیبی
رادیویی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:
رادیوی جیبی
انجیلی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:
انجیل جیبی
اما من چنین کتی ندارم؛ کت من جیب ندارد؛ من اصلا کت ندارم.
دارایی من یک شیشه ودکا و دوازده گیلاس
برای خودم و همه عمو ها و خاله هایم؛
یک قوری قهوه با چهار فنجان
برای خودم و سه تا از دوستانم؛
یک صفحه شطرنج با مهره های سیاه و سفید
برای خودم و یکی از آشنایانم
اما من عمو یا خاله ندارم ؛ من دوستی ندارم
نه ؛ من هیچکس را ندارم.
من تنها آسمانی دارم بی پایان ؛ بالای سرم
که زیر آن می توانم خودم را پیدا کنم؛
شهری دارم با خیابان های بی پایان
که در آن می توانم با خودم قرار ملاقات بگذارم؛
شعری دارم بی پایان بی پایان
که می توانم در آن نفس بکشم.
نه؛ من چیزی ندارم جز یک علف
که بین دو سنگ روییده است؛
نه؛ من هیچ چیز در زندگی ندارم.
Christa Reining (1926-Berlin-Germany)
مترجم : تورج رهنما
پ.ن: ...
خوش نشستي توي دلم
آرام
بي صدا
قاصدك وار
و همانگونه رفتي
شايد لازم است
گاهي!؟