تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل
زیبایی غریبی است - شب -
برای کودکی که سقفش آسمان است

شکوه دردآور شومی است - بلورهای برف
برای دختری که پناهش نيمكت پیاده رو بود
و اینک خانه ی ابدیش

لحظه ی پوچ از شادی است
آخرین لبخند دخترکی به شب
وقتی که برق چشم ها یش در نور لرزان ستاره ای خشکید

و چه بی شرم آسمان می گریست ، با اشک های یخ زده اش - لحظه ی سکوت قلب تپنده اش را

آه ای برف ، سفیدی چرکینت را بیزارم، این گاه که تن شوخ اش را آرام-آرام می پوشانی
و چه غریب و غم بار، تن نیم پوشیده ی معصومش، خاکستری و سرد با بغضی یخ زده در گلویش و فریادی که باد پیشتر ها با خود برده بود. آه ای شب یخ زده، چشم از قربانیت فرو مگیر
آه ای ستاره در چندش فریب خود از یاد مبر، آخرین داشته ی دخترک را، وقتی که قلبش را در نگاهش به تو بخشید

+ نوشته شده در  85/11/18ساعت 2 PM  توسط زندانی013  | 

 

به خیال خودت بیدار می شوی با شگفتی لبریز شده . انگار به دنیا آمده ای باز . و تمام حواس پنج گانه ات سخت چندش آور  و ملتهب به نظر می رسند . می خواهی داد بزنی از ترس . بند بند این اجسام غریب در آن فضای کشنده به تو هجوم آورده اند . کسی می آید . می خواهی به او پناه ببری .

و کسی می آید با ظاهری آلوده به تن . از ترس ساکن می شوی .  تمام جنبش سلول های صورتی رنگ مرطوبش را در آن حفره ی تاریک  احساس می کنی و آن موجود بیرنگ ٬ هوا ٬ مرتعش می شود ٬ آهسته و مهیب ٬ تا تلفظ آخرین واج ٬م م م م ...

می خواهی فرار کنی ٬ یا فریاد بزنی ٬ اما خاموش و وحشت زده در خودت مچاله می شوی . جایی درونت حرکتی متوالی و عجیب حس می کنی ٬ .. آه تنت .. این جسم سرد و غریب با استخوان های دردناکش ..چشم هایت می سوزند و می لرزی به خودت ٬ به چه غربت مرگ آلودی دچار شده ای .مگر قبل از این هم همینجا نزیسته ای .. و کجا رفته آن حافظه ی خواب آور که اول بار که آمده بودی شروع کردی به ساختنش ٬ و التیامت می داد تا با تنت کنار بیایی ٬ کجا رفته آن فراموشی اندوهناک ٬ که فقط گاهی احساس می کردی از جایی دورافتاده ای و تمام

اینجا کجاست ٬  ترسناک و سرشار از نور های دروغی ٬ این کرک های دهشتناک و خیلی بزرگ در مقابل چشم هایت که با نفس های ناخواسته ات می جنبند و کیست که نگاه می کند به تو در تمام این مدت و این درد ..

 

پ ن : زیستن دردناک است مثل زاییدن شاید یا مثل زنجیری که بسته به استخوان هایم

 

+ نوشته شده در  85/11/16ساعت 4 PM  توسط زندانی001  | 


پاریس سردش است، پاریس گرسنه است
پاریس دیگر شاه‌بلوط در کوچه ها نمی خورد
پاریس لباسهای کهنه‌ی زنی پیر را پوشیده است
پاریس ایستاده می خوابد بدون هوا در مترو

*

بنام مردان دربند
بنام زنان تبعيدي
همة رفقا
شهدا وكشته‌ شدگاني كه
تيرگي را گردن ننهادند
بايد خشم را رهبر شویم
و زنجير پاره كنيم
و در همه جا
پرچم پيروزى را بلند نگاه داريم

*

آخرين بهار، آخرين حرف
نبرد آخرين
براي آنكه نميرم

من تنها نيستم
هزار نور تصويرم را تكثير ميكند
پرنده و كودك و سنگ و دشت
به ما ميپيوندند

*
شب هیچ گاه مطلق نيست
سرانجام هر اندوه پنجره ي بازی هست
پنجره ی روشنی
هميشه روءيايي بيدار مي ماند
و آرزويي که خشنود مي کند گرسنه اي را
یکی دل بخشنده
یکی دست دراز شده. دستی گشوده
چشمانی منتظر
يک زندگي ، زندگي اي که با ديگران تقسيم اش کنيم

*

به نام مردانی که در بنداند
به نام زنانی که تبعيدی اند
به نام يارانمان همه
که جان باختگانند و کشتگان
زان رو که تن به تباهی نداده اند

پل الوار
+ نوشته شده در  85/11/15ساعت 3 PM  توسط زندانی013  | 

 

dead

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پالتویی دارم که می شود در جیب کت گذاشت:

پالتوی جیبی

رادیویی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:

رادیوی جیبی

انجیلی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:

انجیل جیبی

 

اما من چنین کتی ندارم؛ کت من جیب ندارد؛ من اصلا کت ندارم.

 

 

دارایی من یک شیشه ودکا و دوازده گیلاس

برای خودم و همه عمو ها و خاله هایم؛

یک قوری قهوه با چهار فنجان

برای خودم و سه تا از دوستانم؛

یک صفحه شطرنج با مهره های سیاه و سفید

برای خودم و یکی از آشنایانم

 

اما من عمو یا خاله ندارم ؛ من دوستی ندارم

نه ؛ من هیچکس را ندارم.

 

 

من تنها آسمانی دارم بی پایان ؛ بالای سرم

که زیر آن می توانم خودم را پیدا کنم؛

شهری دارم با خیابان های بی پایان

که در آن می توانم با خودم قرار ملاقات بگذارم؛

شعری دارم بی پایان بی پایان

که می توانم  در آن نفس بکشم.

نه؛ من چیزی ندارم جز یک علف

که بین دو سنگ روییده است؛

 

نه؛ من هیچ چیز در زندگی ندارم.

 

 

Christa Reining (1926-Berlin-Germany)

مترجم : تورج رهنما

 

پ.ن: ...

+ نوشته شده در  85/11/08ساعت 0 AM  توسط زندانی005  | 

 

خوش نشستي توي دلم

آرام

بي صدا

قاصدك وار

و همانگونه رفتي

           شايد لازم است

                 گاهي!؟

+ نوشته شده در  85/11/03ساعت 2 AM  توسط زندانی007  |