|
چمدانی بی شکل
|
خوش نشستي توي دلم
آرام
بي صدا
قاصدك وار
و همانگونه رفتي
شايد لازم است
گاهي!؟
یک عمر٬ به قصد جان٬ به تن زیست دلت
جز مار نهان به پیرهن ٬ چیست دلت؟
مریخ به تاج بست و تیراژه به بال-
زیباست٬ ولی خروس جنگی ست دلت!
.......................................................................
بازم سیمین بهبهانی
ترکید دلت ز تاب دوری ٬ کولی !
دیدیش همیشه رام و ٬ یک بار ببین
بد مستی اشتر صبوری ٬ کولی!
پی نوشت : پنج کولی واره سیمین بهبهانی را از کتاب دشت ارژن او انتخاب کردم که اولینش را خواندید و بقیه را هم خواهید خواند٬ البته ترتیبشان را به دلخواه عوض کردم.
کولی شدم در کوچه پس کوچه های خاطره.
پناهم نمی دهی. آواره ای هستم به کوچه های پاییزی
من کولی ام . کولی پاییزی
(( کولی! به شوق رهایی ٬پایی بکوب و ٬ به ضربش
بفرست پیک و پیامی ٬ تا پاسخی بستانی.
بر هستی تو دلیلی باید ضمیر جهان را :
نعلی بسای به سنگی ٬ تا آتشی بجهانی.
اعصاره تیره دیرین در خود فشرده تنت را ٬
بیرون گرا که چو نقشی در سنگواره نمانی
*
کولی!برای نمردن ٬باید هلاک خموشی!
یعنی: به حرمت بودن ٬باید ترانه بخوانی. ))
"سیمین بهبهانی"
پ.ن : دختر بارانی را آپ کردم تا شاید الهام باشم آنجا. از شماها که اینجا تحملم کردید و می کنید ممنونم به خصوص میتی.
چون تو رو یادم میاره
...
راستی این روزها چرا بارون نمی باره؟
و انگار دیروز بود
همین دیروز
بدنیا آمدنت را با هم
جشن گرفتیم
و چه جشن حقیری
برای تو
که قهرمان قهار التهاب های دلم بودی
و یکه تاز سرزمین رویاهای من
...
خجالت می کشم
آنروز هم خجالت کشیدم
از کوچکی جشن زنانه ام
برای بزرگی تولد مردانگی ات
...
از جشن تولدت مدتها می گذرد
و انگار دیروز بود
همین دیروز
اکنون
همین امروز
بدنیا آمدنت را با هم
جشن می گیریم
اینبار
جشنمان
با شکوه ترین ضیافت هاست
چون به نام تو
آنرا متبرک میکنم
"یحیی"
تولدت مبارک آرام ترین آرام ها
راه چندانی نیست
تنها
باید
قربانی کرد
و قربانی این راه
منم
...
از دل تو تا دل تو
قربانی لازم نیست
من رفته ام
دل توی دلت باشد ( یا می ماند! )
به یاد کودکی هایم
که از تاریکی
می گریختم
اکنون
اما
از خویشتن
می گریزم
...
این طفل گریز پای را
تو رام کن
لطفا" !
... ( خودم بهتر میدونم! )
اما نگفتم
من هر کس نیستم
عجله هم ندارم
با اینحال می ترسم
از اینکه
تو
...( خودت بهتر میدونی! )
-------------------------------------------------------------
پانوشت : امتحانات دانشگاه امون نداد این چند وقت به هیچ کاری برسم. اما بالاخره تمام شد و من هنوز زنده ام. به قول یه بابایی! خدایا شششششششششکرت!!!
و هنوزم هیچ دوستی جای تو رو نگرفت بهشت
بدون تو دوست :
حایات چوک گاری دی
پانوشت: جمله آخر ترکی بود!
فقط خاطره ای مانده است!
و عطری
که گنگ و بی قرارم می کند
کاش دوباره می زیستم
نه...
زندگی را نه!
با تو بودن ها را
...
--------------------------
پا نوشت : اکنون می دانم/ که در تمامی آن لحظه ها/ دنبال خویشتن است که می گشتم/
هنوز هم میگردم!/ گرچه گردش ایام به کام نیست/ گاهی...
بعد از این همه مدت تو را (با تو نیستم عزیزم) بر باد دادم و خود را به یاد آوردم...
مبارک ها باد
خوابم نمی برد
به تو می اندیشیدم
اکنون
خوابم نمی برد
به تو می اندیشم
تا همیشه
خوابم نمی برد
به تو...
من از تو می خواهم
که برای من
تنها برای من
قدری تلاش کنی
من می خواهم
از تو می خواهم
تنها برای من
...
مدت هاست تلاش می کنم اینو به خودت بگم
آخر سر هم اینجا نوشتم: عزیزم خسته شدم
من از همه چیز خسته شدم
تو عزیزی و من خسته شدم
عزیزم
خسته ام
فکری بکن
...
رعنا قامتی
که هنوز هم
عطر دستهایت را
روی این بدنم
بو می کشم
بگذریم...
قهرمان قهار التهاب های دلم
لمس بودنت مبارک
اینها را با تو هستم!
تویی که این سطرها را می خوانی(...)
به کدامین هوا؟ به کدامین؟
هوای من مدت هاست که آلوده است
اینجا نیا
اینجا قتلگاه من است
که منتظر بود
و منتظر هست
و همچنان منتظر خواهد ماند
...
تا کی می خواهی در انتظار بگذاری ام؟
دلدادگی هایم به نهایت رسید
نهایت انتظارت را برایم بگو!