تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل

 

خوش نشستي توي دلم

آرام

بي صدا

قاصدك وار

و همانگونه رفتي

           شايد لازم است

                 گاهي!؟

+ نوشته شده در  85/11/03ساعت 2 AM  توسط زندانی007  | 

 

یک عمر٬ به قصد جان٬ به تن زیست دلت

          جز مار نهان به پیرهن ٬ چیست دلت؟

مریخ به تاج بست و تیراژه به بال-

          زیباست٬ ولی خروس جنگی ست دلت!

 

.......................................................................

بازم سیمین بهبهانی

 

+ نوشته شده در  85/09/28ساعت 5 PM  توسط زندانی007  | 

فرجام تو شد ز گریه کوری ٬ کولی!

        ترکید دلت ز تاب دوری ٬ کولی !

دیدیش همیشه رام و ٬ یک بار ببین

        بد مستی اشتر صبوری ٬ کولی!

 

پی نوشت :  پنج کولی واره  سیمین بهبهانی را از کتاب دشت ارژن او انتخاب کردم  که اولینش را خواندید و بقیه را هم خواهید خواند٬ البته ترتیبشان را به دلخواه عوض کردم. 

+ نوشته شده در  85/09/01ساعت 0 AM  توسط زندانی007  | 

باران هم آمد

کولی شدم در کوچه پس کوچه های خاطره.

پناهم نمی دهی. آواره ای هستم به کوچه های پاییزی

 من کولی ام . کولی پاییزی

 

(( کولی! به شوق رهایی ٬پایی بکوب و ٬ به ضربش

بفرست پیک و پیامی ٬ تا پاسخی بستانی.

بر هستی تو دلیلی باید ضمیر جهان را :

نعلی بسای به سنگی ٬ تا آتشی بجهانی.

اعصاره تیره دیرین در خود فشرده تنت را ٬

بیرون گرا که چو نقشی در سنگواره نمانی

*

کولی!برای نمردن ٬باید هلاک خموشی!

یعنی: به حرمت بودن ٬باید ترانه بخوانی. ))

                                                        "سیمین بهبهانی"

 

پ.ن : دختر بارانی را آپ کردم تا شاید الهام باشم آنجا. از شماها که اینجا تحملم کردید و  می کنید ممنونم به خصوص میتی.

 

+ نوشته شده در  85/07/29ساعت 1 AM  توسط زندانی007  | 

بارونو دوست دارم هنوز

چون تو رو یادم میاره

...

راستی این روزها چرا بارون نمی باره؟

+ نوشته شده در  85/07/15ساعت 10 PM  توسط زندانی007  | 

از جشن تولدت مدتها می گذرد

و انگار دیروز بود

همین دیروز

بدنیا آمدنت را با هم

جشن گرفتیم

و چه جشن حقیری

برای تو

که قهرمان قهار  التهاب های دلم بودی

و یکه تاز سرزمین رویاهای من

...

خجالت می کشم

آنروز هم خجالت کشیدم

از کوچکی جشن زنانه ام

برای بزرگی تولد مردانگی ات

...

از جشن تولدت مدتها می گذرد

و انگار دیروز بود

همین دیروز

اکنون

همین امروز

بدنیا آمدنت را با هم

جشن می گیریم

اینبار

جشنمان

با شکوه ترین ضیافت هاست

چون به نام تو

آنرا متبرک میکنم

"یحیی"

تولدت مبارک آرام ترین آرام ها

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 0 AM  توسط زندانی007  | 

از دل من تا دل من

راه چندانی نیست

تنها

باید

 قربانی کرد

و قربانی این راه

منم

...

از دل تو تا دل تو

قربانی لازم نیست

من رفته ام

دل توی دلت باشد ( یا می ماند! )

 

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت 6 PM  توسط زندانی007  | 

من گریزانم

به یاد کودکی هایم

که از تاریکی

می گریختم

اکنون

اما

از خویشتن

می گریزم

...

این طفل گریز پای را

تو رام کن

لطفا" !

 

+ نوشته شده در  85/05/01ساعت 7 PM  توسط زندانی007  | 

گفتی

... ( خودم بهتر میدونم! )

اما نگفتم

من هر کس نیستم

عجله هم ندارم

 با اینحال می ترسم

از اینکه

 تو

...( خودت بهتر میدونی! )

-------------------------------------------------------------

پانوشت : امتحانات دانشگاه امون نداد این چند وقت به هیچ کاری برسم. اما بالاخره تمام شد و من هنوز زنده ام. به قول یه بابایی! خدایا شششششششششکرت!!!

 

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت 4 PM  توسط زندانی007  | 

تا شب چیزی نمونده دوست

 و هنوزم هیچ دوستی جای تو رو نگرفت بهشت

بدون تو  دوست :

حایات چوک گاری دی

 

 پانوشت: جمله آخر ترکی بود!

+ نوشته شده در  85/03/28ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

از تمامی آن لحظه ها

فقط خاطره ای مانده است!

و عطری

که گنگ و بی قرارم می کند

کاش دوباره می زیستم

نه...

زندگی را نه!

با تو بودن ها را

                           ...

--------------------------

پا نوشت : اکنون می دانم/ که در تمامی آن لحظه ها/ دنبال خویشتن است که می گشتم/

هنوز هم میگردم!/ گرچه گردش ایام به کام نیست/ گاهی...

بعد از این همه مدت تو را (با تو نیستم عزیزم) بر باد دادم و خود را به یاد آوردم...

مبارک ها باد

 

+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

دیشب

خوابم نمی برد

به تو می اندیشیدم

  اکنون

خوابم نمی برد

به تو می اندیشم

                            تا همیشه

                                         خوابم نمی برد

                                                              به تو...

+ نوشته شده در  85/03/25ساعت 7 PM  توسط زندانی007  | 

می خواهم

من از تو می خواهم

که برای من

تنها برای من

قدری تلاش کنی

من می خواهم

از تو می خواهم

تنها برای من

...

+ نوشته شده در  85/03/24ساعت 6 PM  توسط زندانی007  | 

عزیزم من خسته شدم

مدت هاست تلاش می کنم اینو به خودت بگم

 آخر سر هم اینجا نوشتم: عزیزم خسته شدم

من از همه چیز خسته شدم 

تو عزیزی و من خسته شدم

عزیزم

خسته ام

فکری بکن

 

+ نوشته شده در  85/03/20ساعت 7 PM  توسط زندانی007  | 

عجب قیامتی کرد آن رعنا قامتت

...

رعنا قامتی

که هنوز هم

عطر دستهایت را

روی این بدنم

بو می کشم

بگذریم...

+ نوشته شده در  85/03/17ساعت 6 PM  توسط زندانی007  | 

بزرگ شدی قهرمان!

قهرمان قهار التهاب های دلم

لمس بودنت مبارک

+ نوشته شده در  85/03/12ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

به کدام هوا مانده ای تا به حال؟

اینها را با تو هستم!

تویی که این سطرها را می خوانی(...)

به کدامین هوا؟ به کدامین؟

هوای من مدت هاست که آلوده است

اینجا نیا

اینجا قتلگاه من است

 

+ نوشته شده در  85/03/11ساعت 12 PM  توسط زندانی007  | 

امان از این دل

که منتظر بود

و منتظر هست

و همچنان منتظر خواهد ماند

...

تا کی می خواهی در انتظار بگذاری ام؟

دلدادگی هایم به نهایت رسید

نهایت انتظارت را برایم بگو!

 

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت 3 PM  توسط زندانی007  |