
..ازپنجره به بیرون نگاه کردم :
روز، خاموش شده است .
شب، تاریک است .
تاریکی، تهی است .
و تهی، جاودانه !
و من چقدر در این تنهایی مشترک، تنها هستم ..
------------------------
برگرفته از نوشته ی بلند
سایه هامنظر حسینی/ کپنهاک/ زمستان ۲۰۰۶
+
نوشته شده در
86/01/09ساعت
3 PM توسط زندانی013
|
زیبایی غریبی است - شب -
برای کودکی که سقفش آسمان است
شکوه دردآور شومی است - بلورهای برف
برای دختری که پناهش نيمكت پیاده رو بود
و اینک خانه ی ابدیش
لحظه ی پوچ از شادی است
آخرین لبخند دخترکی به شب
وقتی که برق چشم ها یش در نور لرزان ستاره ای خشکید
و چه بی شرم آسمان می گریست ، با اشک های یخ زده اش - لحظه ی سکوت قلب تپنده اش را
آه ای برف ، سفیدی چرکینت را بیزارم، این گاه که تن شوخ اش را آرام-آرام می پوشانی
و چه غریب و غم بار، تن نیم پوشیده ی معصومش، خاکستری و سرد با بغضی یخ زده در گلویش و فریادی که باد پیشتر ها با خود برده بود. آه ای شب یخ زده، چشم از قربانیت فرو مگیر
آه ای ستاره در چندش فریب خود از یاد مبر، آخرین داشته ی دخترک را، وقتی که قلبش را در نگاهش به تو بخشید
+
نوشته شده در
85/11/18ساعت
2 PM توسط زندانی013
|
پاریس سردش است، پاریس گرسنه است
پاریس دیگر شاهبلوط در کوچه ها نمی خورد
پاریس لباسهای کهنهی زنی پیر را پوشیده است
پاریس ایستاده می خوابد بدون هوا در مترو
*
بنام مردان دربند
بنام زنان تبعيدي
همة رفقا
شهدا وكشته شدگاني كه
تيرگي را گردن ننهادند
بايد خشم را رهبر شویم
و زنجير پاره كنيم
و در همه جا
پرچم پيروزى را بلند نگاه داريم
*
آخرين بهار، آخرين حرف
نبرد آخرين
براي آنكه نميرم
…
من تنها نيستم
هزار نور تصويرم را تكثير ميكند
پرنده و كودك و سنگ و دشت
به ما ميپيوندند
*
شب هیچ گاه مطلق نيست
سرانجام هر اندوه پنجره ي بازی هست
پنجره ی روشنی
هميشه روءيايي بيدار مي ماند
و آرزويي که خشنود مي کند گرسنه اي را
یکی دل بخشنده
یکی دست دراز شده. دستی گشوده
چشمانی منتظر
يک زندگي ، زندگي اي که با ديگران تقسيم اش کنيم
*
به نام مردانی که در بنداند
به نام زنانی که تبعيدی اند
به نام يارانمان همه
که جان باختگانند و کشتگان
زان رو که تن به تباهی نداده اند
پل الوار
+
نوشته شده در
85/11/15ساعت
3 PM توسط زندانی013
|

دل تو دلم نیست.چمه؟ انگاری یه کار مهم دارم که انجامش ندادم. باید زودتر برم ببینم چی بوده...اما انگار منتظر یکی باید اینجا می موندم.شاید دیر اومدم و رفته و هر لحظه داره دورتر می شه؟ اه لعنت به من. چرا یادم نمیآد چرا اینجا نشستم. اصلن چرا نشستم. پاهام سسته. دلشوره دارم. صدای نفس هامو میشنوم. دستام یخ کرده. دیگه نمی تونم بمونم باید برم! یادم نمی آد کجا؟ من چمه؟ وقتی خورشید بره پایین تر سردترم میشه. الان همه جا می بندن. من هنوز کادو نخریدم. تولد کی بود؟ هیچی یادم نمی آد. مگه تولد بود؟ دارم از سرما می لرزم. آها شب یلداست. احمق کادو نمیگیرن که. اینا اشک نیست دیوونه. باد سرد خورده تو چشم. زورم میاد دستمو در آرم. چرا اینقدر لباس کم پوشیدم. چرا تو این خیابون جن زده سگ نمی پره.
ته خیابون سایه های بلند و سرد آدمای پالتو پوش...
من هنوز اینجام. دیگه نمی لرزم! یخ زدم؟ چرا هیشکی بهم نمی گه کی منو آورده اینجا ؟ خونم کجاس؟ من هنوز نمردم کثافتا!
من می ترسم... اینا دیگه اشکای منه... اشکای واقعی ترسمه...
+
نوشته شده در
85/10/03ساعت
1 AM توسط زندانی013
|
...
.
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست .
شب از ستاره ها تنهاتر است ...
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بی طاقت اند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند ...
.
بامداد
+
نوشته شده در
85/08/15ساعت
10 AM توسط زندانی013
|
می بخشید. ویرایشگر من در بلاگفا کار نمی کند! در واقع تنها متن می توانم وارد کنم. پس مستقیما لینک وبلاگم را می گذارم. آهنگ سرود مبارزان شیلی است به همراه تلاشی که برای ترجمه اش کرده ام!
ساخته ی «سرجیو اورتگا» در سال 1970
لینک
+
نوشته شده در
85/08/06ساعت
1 AM توسط زندانی013
|
"وقتی بیاد با خنده هام ابرا رو بارون می کنم
تو جنگل سبز چشام خورشیدو مهمون می کنم"
الان چند ساعتی میشه...
و من مثل اینکه فراموش کردم کجام ...
بوی تند قهوه،
اونجا توی گوشه کنار شومینه،
نه، سرم و می چرخونم ، به هر طرف دیگه ی کافه که اونا رو نبینم...
بارون امون کوچه رو بریده... کاش سنجاب های پارک یه سرپناهی داشته باشن...
دستامو دور لیوان شیر شکلاتم حلقه می کنم، گرمی لیوان به دستام جون میده، از گوشه ی چشمام باز می بینمشون ، دو عاشق، که مثل من این گوشه زمان رو گم کردن ... بخار گرم و عطرآگین شکلات، منو به خیال می ندازه
چشمامو می بندم....
داشت تند تند و پرحرارت - مثه همیشه - از ماجراهای امروزش تعریف میکرد. لباساش خیس خالی شده بودن و گاهی از سرما میلرزید، کاپشنمو میندارم دورش. باید خیلی سردش شده باشه که مثه همیشه لج بازی نکرد و با لبخند کشید روی خودش.باید بیشتر مراقب باشه، زمستون سرد فیلادلفیا تو راهه...
به من تکیه داد، توی گوشم آروم اون حرف همیشگی رو زمزمه کرد، سرش رو گذاشت روی سینم...
حالا اون دیگه کاملا خوابه، خودمو می کشم نزدیکتر، دستمو آروم دورش حلقه می کنم. گرمی نفس های حالا آرومش، دستامو نوازش می کنه. هوا دیگه الان کاملا تاریک شده. اینو میشه از پشت پنجره ی بخارگرفته ی کافه دید. چقدر دلم برای بوی شکلاتی موهاش تنگ شده بود. مثل همیشه شقیقه هاشو می بوسم و سرمو توی موهاش تکون می دم...
بارون بیرون شیشه ی پنجره ی کافه سر می خوره و من بی خیال از زمان شیر شکلاتم رو می خورم.. ما خیلی وقت داریم... ما تمام وقت دنیا رو داریم...
+
نوشته شده در
85/07/28ساعت
8 AM توسط زندانی013
|
اومد
چتر خیسشو تکوند
نشست
ریخت
شیر اضافه کرد
قهوشو سر کشید
باز کرد
چند صفحه ای خوند
بست
یقه ی بارونیشو کشید بالا
چتر و برداشت
رفت
نگاه من روی پنجره ی خیس سر خورد...
+
نوشته شده در
85/07/14ساعت
9 AM توسط زندانی013
|
Fear can hold you prisoner. Hope can set you free
+
نوشته شده در
85/07/11ساعت
4 AM توسط زندانی013
|
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید برلبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
بیرون
رنگ خوش سپیده دمان
ماننده یکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش ...
در قفل در کلیدی چرخید
رقصید برلبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در
کلیدی چرخید.
------------------
احمد شاملو
+
نوشته شده در
85/07/08ساعت
7 PM توسط زندانی013
|
az zendani be zendani
va armaanat hich gaah khande nashod
behtarin ensanha boodi
va ensaanha ra baraabar mikhasti

PS: edaame khahim dad
rahi ra ke roshaniash bakhshidi
edame khahim dad
ta az aanja ke foroo oftaad
faraa tar ravim
+
نوشته شده در
85/06/11ساعت
8 PM توسط زندانی013
|
خود خدا بود
بهم گفت ادامه بده - خواهش می کنم!
منم حالا به خاطر خودم نیست
به خاطر خدا
این اندک دلیل های من برای ادامه را نگیر
دیگه طاقت خواهشای هر شبشو ندارم...
+
نوشته شده در
85/05/05ساعت
11 PM توسط زندانی013
|
تنها برای آن خرده لحظه های کوچکی که شادی کودکانه
شادی غریب
و امید -ی که سخت نیازم است
و شور یک کشف تازه، حتی اگر ابر سر گردانی باشد
....
تنها برای آن لحظه ی کوتاه که خنده هایمان در هم می تند
تنها برای لحظه ای که در سرآغاز راه می ایستم
و آن آخرین دست به انتهای صخره
تنها برای لبخند کودکی بر پشت مادرش به من
تنها برای ثانیه ای
سالهاست.... تنها برای ثانیه ای
تا تمام آن را با تو باشم...
+
نوشته شده در
85/04/26ساعت
4 PM توسط زندانی013
|
18 تیر...
+
نوشته شده در
85/04/18ساعت
1 PM توسط زندانی013
|
هيچ وقت فكر نمي كردم به اين هواي تيره و مسموم عادت كنم،
باورم نمي شد به رخوت و ركود خو بگيرم،
هميشه زندان برام يه جاي گذار بود، نه پايگاه ابدي،
حالا هم بهم نگو كه افسردگي هامو پشت پوشش بردباري و فضيلت پنهان كنم، يا بازم چهره ي مصمم يه خوش بين احمقو بگيرم.
مي خوام داد بزنم،
اگه ميتوني،يه آسمون آبي بهم بده روي يه تپه ي سبز ، يا يه پل، يه اسكله، يه فرودگاه، يه ايستگاه قطار كه توش واستم و منتظر بمونم. حتي مهم نيست اگه نياد يا كلا فراموشم كرده باشه، مي خوام منتظرش باشم، يه جايي غير از اينجا.
دلم مي خواد شورش كنم، يه شورش سرخ..
+
نوشته شده در
85/03/30ساعت
12 PM توسط زندانی013
|
تمام ديواراي شهرو سفيد مي كنم،
بعد با گلاي سفيد روشون مي نويسم
"دوستت دارم"
تا كسايي كه گل و مي فهمن، بدونن!
+
نوشته شده در
85/03/30ساعت
12 PM توسط زندانی013
|
دیروز
همین دیروز بود،
درست در ساعت چهار صبح
خدایان را سره کافر شدم
خون مسموم را قی کردم
و اندیشه ام از اکسیژن جان گرفت×
+
نوشته شده در
85/03/27ساعت
11 AM توسط زندانی013
|
همیشه اولین روز زندان سخت ترین روزه.
و بی معنی ترین و پوچ ترین
اما من احساس سختی یا پوچی نمی کنم،
انگار ماههاست این زندانو میشناسم،
اون ترک دیوارو
یا اون تار عنکبوت با مگسهای خشکشو...
آوازای غمناکشو...
سلام رفقا!
واسه این تازه وارد یه جا وا کنین.
من سیزدم!
+
نوشته شده در
85/03/20ساعت
2 PM توسط زندانی013
|