تبليغاتX
زندانی
چمدانی بی شکل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 "وارطان سالاخانيان" در ششم بهمن 1309 بدنيا آمد.دوره ابتدايی را در مدرسه ليلاوان تاماريان تبريز به پايان رساند و دوران دبيرستان را هم در همين شهر سپري کرد.در سال 1321همراه خانواده اش به تهران کوچ کرد اما بعد از 4 سال بار ديگر روانه تبريز شدند.اطلاعات دقيقي از او پيش از زندگي مبارزاتي اش در دست نيست ولي میدانیم او به دو چيز شهره بوده است ؛ يكي استعدادش در رشته هاي فني و ديگري فداكاري.

 

مادرش می گويد: "به ياد دارم موقع حرکت هوا سرد بود و برف وحشتناكي آمده بود.ما که به تبريز می رفتيم به خرم آباد که رسيديم به علت سرمای شديد و برف و بوران نتوانستيم حرکت کنيم. از همان موقع از خودگذشتگی وارطان به همه ما معلوم شد. از وقتی که ما به آنجا رسيديم تا زمان حرکت ، وارطان  در آن هواي سرد ، شب تا صبح نگهبانی ميداد تا مبادا به کسی آسيبی برسد."

 

وارطان در تبريز در کارخانه ای همراه پدرش مشغول کار شد و بعد از هشت ماه کار بدون اينکه حقوق دريافت کند همراه خانواده بار ديگر به تهران بازگشت.او در تهران در غياب پدر به کار رانندگی تاکسی پرداخت و اينگونه خرج خانه را بعهده گرفت.

 

وارطان سالاخانيان در بحبوحه مبارزات دهه 30 ،به سال 1331 به حزب توده ايران پيوست.بعد از کودتای 28 مرداد نا چار شد به فعاليت جدي و مخفی رو بیاورد و سرانجام:

 

ارديبشت ماه 1333 بود ، گرازهای شاه همه جا را به دنبال يافتن رد پايی از يک توده اي بو میکشيدند.در اين روزگار، چاپخانه مخفی حزب توده ايران در داووديه پيوسته کار ميکرد و هرروز اخبار تحلیل ها و جنايات رژيم کودتا را در اوراق،روزنامه ها و اعلاميه های حزبی منتشر میکرد و اوراق دست به دست میگشت.رژيم با همه نيرو در صدد يافتن چاپخانه بود.

 

نزديک به يک سال از کودتا می گذشت و هنوز رژيم نتوانسته بود رد چاپخانه را بدست بياورد. غروب ششم ارديبهشت ، گزمه های شاه به طور اتفاقی به يک اتومبيل در دروازه دولت ايست دادند ، راننده اتومبيل جوانی ارمنی بود. او خيلی خونسرد به سؤالات گزمه ها جواب داد.جوان ديگری که در اتومبيل بود نیز خيلی آرام و خونسرد به سؤالات جواب داد. يکی از گزمه ها خواست به اتومبيل اجازه حرکت بدهد.ديگری مخالفت کرد و از راننده خواست صندوق عقب را برای بازرسی باز کند. راننده ناچار  همين کار را کرد.صندوق که باز شد،ماموران از حیرت به زور می توانستند روی پای خودشان بایستند. صندوق عقب لبالب از روزنامه "رزم" ، ارگان آن روز های سازمان جوانان حزب توده ايران بود ، روزنامه ها تا نخورده بود و بوی مرکب چاپخانه ميداد.ساعتی بعد دو سرنشين اتومبيل در شکنجه گاه فرمانداری نظامی بودند.

 

شکنجه گاه در لشکر دو زرهی قرار داشت و شکنجه ها زیر نظر بختیار و سرهنگ زیبایی انچام میشد. به محض ورود به شکنجه گاه، دژخيم ها شکنچه را آغاز کردند.راننده جوان خودرو ، وارطان و ديگري "محمود كوچك شوشتري" بود. هر دو در يک اتاق و در کنار يکديگر شکنجه می شدند.شکنجه ها قرون وسطايی بود. دژخيمان بيشتر به "کوچک شوشتری" که بدن ظريفی داشت، فشار مياوردند. آنها فقط جاي چاپخانه را مي خواستند. پاسخ شکنجه ها سکوت بود.

 

"جبار باغچه بان" از کسانی  بود که در زنداندر مورد وارطان شنيده بود. او  خاطرات و شنيده هايش از وارطان را بعد ها اینطور بازگو کرده است:"(در زندان) یک جوان ارمنی بود به نام وارطان ؛ میگفتند زندانی سیاسی است.زندانیان او را"وارطان سوسیالیست" صدا می کردند. او غذای زندان را نمی خورد و به جایش جیره نقدی زندان را در یافت می کرد و آن را با زندانبانان(دون پایه)تقسیم می کرد."

 

شنجه ها شدت گرفته بود که روز اول ماه مه، جشن جهانی کارگران فرا رسيد.وارطان با بدنی که زير شکنجه در هم کوبيده شده بود، روی در سلول ضرب گرفت و شروع به  آواز خواندن کرد.او فرياد می زد: "امروز مردم در کوچه و خيابان جشن کارگری برپا ميکنند و ما نيز باید در زندان جشن بگيريم".در اين موقع سرهنگ زيبايی از راه رسيد و او را به شکنجه گاه برد و بعد از چند ساعت که وارطان را آوردند قادر به تکان خوردن نبود. 24 ساعت بعد که به هوش آمد باز هم جشن خود را با تنی سراسر سوخته از سر گرفت. و باز...

 

 همان روز 12 ارديبهشت ، رفيق کوچک شوشتري،در حاليکه بدنش زير شکنجه از هم پاشیده بود، بی آنکه لب باز کند به شهادت رسيد.

 

وارطان ، وقتی مطمئن شد که رفيقش کشته شده است، به شکنجه گران گفت:"حالا خيالم راحت شد. من ميدانم و نمی گويم. هر کار ميخواهيد بکنيد".

 

اين صحنه را يکی از شکنجه گران بعد از انقلاب اعتراف کرده است:" انگشت سبابه وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت:" ميشکند!". من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت:" می شکند!". با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نميکرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت :"می شکند!". خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم. صدايی برخاست. وارطان گفت:"ديدی گفتم می شکند.".نگاه کردم انگشتش شکسته بود. وارطان به من پوزخند می زد."

 

دژخيمان تمام نيروی حيوانی خود را آزمود. اما وارطان لب از لب باز نميکرد. آنگاه به آخرين حربه خود روی آوردند. درحالی که قامت در هم شکسته وارطان بر کف شکنجه گاه افتاده بود يک مته برقی حاضر کردند. دژخيم گفت:"اين شانس آخر است، اگر حرف نزنی ..." ، وارطان با آخرين رمق خويش بر دژخيم خيره شد. گفت:"نه."

 

آن ها مته را روشن كردند و  دست هايي بدن وارطان را در جا ميخكوب كرد. وارطان با آخرين نيرويش فرياد زد:

زنده باد ايران!

زنده باد حزب توده ايران!

 

با مته برقی سر پهلوانی اش را شكافتند ،لحظاتی بعد قلب رفیق بی باک ، وارطان سالاخانیان در ۲۴ سالگی ایستاد. وارطان حماسه شد ... وارطان سرود شد.

 

دژخيمان شبانه جنازه دو قهرمان را به رودخانه جاجرود سپردند و چند روز بعد جنازه ها کشف شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر معروف "مزگ نازلی" را "احمد شاملو" در رثای وارطان سروده  است. شاملو در این مورد می گوید:" من وارطان را پیش ار بازجویی دوم در زندان موقت دیدم. ...او در بازجویی دوم هم در مقابل  تمام شکنجه ها ،کشیدن ناخن ،تحمل ساعت ها دست بند قپانی و شکستن استخوان دست و پا مقاومت کرد... شعری که برای وارطان سرودم نخست "مرگ نازلی " نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد اما عنوان ؛ شعر را به تمام وارطان ها تعمیم داد."

 

شعر در حقيقت ، نقل دیالوگ شکنجه گر و وارطان است. شکنچه گر که ار وارطان می خواهد با حرف زدن زندگي خود را باز پس گيرد ، او را وسوسه و تهديد مي كند و  وارطان که حرف نمي زند.

 

 "ديالوگ"؟ چه ديالوگي؟ چگونه ديالوگي ، هنگامي كه وارطان "سخن نمي گويد"...  :

 

"مرگ نازلی" 

 

"- نازلي!

بهار خنده زد و ارغوان شكفت

در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه نيفكن!

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...."

 

نازلي سخن نگفت ،

                               سرافراز

         دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت ...

 

         "- نازلي!

         سخن بگو!

         مرغ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را

         در آشيان به بيضه نشسته است!"

 

         نازلي سخن نگفت ؛

                           چو  خورشيد

         از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت ...

 

         نازلي سخن نگفت

         نازلي ستاره بود

         يك دم در اين ظلام درخشيد

         و جست و رفت ...

 

         نازلي سخن نگفت        

         نازلي بنفشه بود

         گل داد و

         مژده داد : " زمستان شكست! "

         و رفت

 

         احمد شاملو - ۱۳۳۳

 

 

 

 

 

/۰۰۵

 

+ نوشته شده در  86/02/18ساعت 3 AM  توسط زندانی005  | 

 

- نامه يك سرباز اسرائيلي به مادرش - (یک نامه واقعی)

روز به خير مادر،

از رفتار من عصباني نشو.حالم خيلي بد است،احساس مي كنم دارم به يك حيوان تبديل مي شوم. به آنچه مي كنم اعتقادي ندارم. از دستورات اطاعت مي كنم تا در چشم دوستانم مثل دختر ها نباشم. هرگز نخواهي فهميد كه با تفنگ آماده شليك وارد خانه اي شدن كه ده بچه، زن و پيرمرد در آن هستند و به عربي فرياد كشيدت كه :"هيچ كس ار جايش تكان نخورد" يعني چه. مادر ، همين چند ماه پيش من شاگرد مدرسه بودم ، مثل خمير نان نرم ، حالا مثل دژخيم ها شده ام. فرمانده رو به من فرياد مي زند كه آشپزخانه را بگردم . سطل ها و قابلمه ها را به هم مي ريزم. كيسه هاي آرد و شكر را بر مي گردانم تا ببينم داخلشان هفت تير و بمب دستي نباشد. صدلي به زمين افتادن اشيا تزييني باعث مي شود كه دل آشوبه بگيرم. پسر كوچكي با چشمان درشت پر از نفرت نگاهم مي كند. مي دانم اگر من به جاي او بودم براي تمام عمر از سربازان يهودي متنفر مي شدم. من هم اگر مي ديدم كه مادرم ، يعني تو ، در حالي كه عده اي خانه ات را زيرو رو مي كنند ، مجبور مي شوي همانجا روي فرش بنشيني و سرت را بر زمين بگذاري و از ترس بلرزي ، همه آنها را مي كشتم.

اگر يك بار ديگر مجبور شوم سلاح به دست وارد خانه اي شوم ، سرپيچي مي كنم. به زندان مي روم ، مادر عصباني نشو. جاي پدر خالي است ، او به من مي گفت چه بايد بكنم. مي دانم در نبردي برابر ، يك مرد مقابل يك مرد ، حاضرم زندگي  ام را هم بدهم. اما نمي توانم ببينم كمد ها را سرنگون مي كنم ، ديوار ها را مي شكافم ، پير ها را وادار به نشستن روي زمين مي كنم. استفراغم مي گيرد. از خودم متنفرم. من ديگر من نيستم. با دو هم اتاقي ام كه در يك گروه هستيم وآن ها هم مثل من احساس مي كنند پنهاني صحبت كردمم. پيرزني به  صورت يكي از  آن ها تف اندداخته بود. بعدش شروع كرد  به گريه كردن. سرش را توي كيسه خوابش كرد ، فقط مي شنيدم كه مثل بچه ها هق هق مي كند. من مي توانم از خودم دفاع كنم. ايتقدر نگران من نباش. در زير سيگاري خانه يك عالم ته سيگار پيدا كردم ، خيلي سيگار مي كشي ، احتمالا به خاطر من.

از قول من به "يائل" سلام برسان.از اينكه قبل از رفتن با او خداحافظظي نكردم معذرت بخواه. از خودم مي پرسم چه احساسي پيدا مي كردم اگر سربازان مسلح وارد اتاق او مي شدند و همه چيز را زيرو رو مي كردند . خب ، تمام شد.حالا اگر تصميم گرفتم از دستورات شرپيچي كنم و به زندان افتادم ، تو منظورم را مي فهمي.

 

 به نقل از:www.jamiwebs.com 

  ماخذ :www.carta.org  - از کتاب "فلسطین به روایت اینترنت،بهار ۸۱".نشر آگاه

میترا ازم ایراد میگیره که بلد نیستم عکس بذارم رو بلاگ؛راس میگه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/17ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

set them free

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/05ساعت 2 PM  توسط زندانی005  | 

 

- بهار و شادی -

 

امسال هم بهار

با قامت کشیده و با عطر آشنا

 بیهوده در محله ما پرسه می زند.

در پشت این دریچه ی خاموش هر سحر

بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا.

 

بر او بنال بلبل غمگین که : سالهاست

شادی

آن دختر ملوس ، از این خانه رفته است.

 

سیاووش کسرایی(۱۳۷۵-۱۳۰۵) – از دفتر "با دماوند خاموش"

 

پ.ن : ... بدین سان است که کسی می میرد و کسی می ماند.

 

میترا ازم ایراد می گیره و میگه:"بلد نیستی عکس بذاری" ؛ راس میگه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/02ساعت 3 AM  توسط زندانی005  | 

 

- خاطره اي از برادر حنيف -

 

 "سكانس اول"

 

اسفند ماه 1384 بود. پروژه تدفين شهدا در دانشگاه در جريان بود و اكثر بچه ها مسئله رو خيلي جدي گرفته بودند. روز 22ام اسفند ماجرا به اوج خودش رسيده بود.

 

يك تجمع از طرف انجمن اسلامي سازماندهي(!)شد.فكر مي كنم طرفاي 12:30 بود كه حدود 300 نفر جلوي بوفه جمع شدند. از "اوون" ور هم رفقاي بسيج تو ابن سينا جمع شده بودند.

 

- "اوون" روز  ظاهرا(!) از روي قيافه ها مي شد فهميد كه كي " اين" طرفي و كي" اوون" طرفي! : خب ، " اوون" طرفي ها اكثرا ريش هاي انبوهي رو با خودشون به "اين" طرف و"اوون" طرف ( چه شير تو خري شد!!) حمل مي كردند و پسرا پيرهن هاي مردونه شون رو مثل گوني رو انداخته بودند. دختر هم بينشون خيلي كم بود."اين" طرفي ها هم اكثرا قيافه هاي امروزي تري! داشتند وبعضي هم رنگ هاي شاد پوشيده بودند-

 

حالا برگرديم جلوي بوفه ، اول از همه "آرمان" كه "اوون" موقع هنوز "كو مونيسط" نشده بود رفت بالا و كلي جيغو ويق كرد - يه سري از رفقاي بسيجي هم وسط صحبت هاي آرمان اومدن و به ما گل دادن، گل ها هم گل "گلايل" بود كه دراز بود وخيلي شبيه ميله و باتوم و لوله و شياف ، و خبر از اتفاقات بعدي مي داد كه ما "اوون" موقع نگرفتيم يعني چي! – خيلي زود جيغ و ويقاي آرمان نتيجه داد و جمعيت دو برابر شد. بعد ازمدتي رو به بچه هاي نزديك تريبون كرد و گفت:"آقا من نفسم گرفت يكي بياد بالا صحبت كنه". چشمتون روز بد نبينه "برادر حنيف" داستان ما داوطلب شد و رفت بالا.

 

- همين جا بگم كه "اوون" موقع حنيف صورت پشمالويي داشت و سعي داشت تنه به تنه ي "راسپوتين" بزنه-

 

راسپوتين

خيلي شمرده شروع كرد به حرف زدن و مواضعش رو توضيح دادو بعد از كلي نقالي كردن و دليل و بر هان آوردن و حوصله ملت رو سر بردن ، در حالي كه خسته شده بود يكي از دانشجويان "اين طرفي" كه خيال مي كرد حنيف  از بقاياي بسيجياني است كه براي "گل" دادن به ما مسير ابن سينا تا جلوي بوفه رو طي كردن داد زد :" آقا بالاخره تو خودت موافقي يا مخالف؟!!!". حنيف بيچاره داستان ما رو ميگي ، انگار آب يخ روش ريخته بودند ، با ناراحتي (آخ مامانم اينا) گفت:" بابا من مخافم." و  رفت پايين.بعدش هم ما وارد مسجد شدیم و باقی ماجرا...

 

 

 

"سكانس دوم"

 

فكر مي كنم فروردين ماه بود ، فروردين ماه 1385 داشتم كوچه گلستان(يكي ار كوچه هاي اطراف دانشگاه) رو ميرفتم بالا كه دبدم ته كوچه يه پسر با قد متوسط و چشاي نسبتا مهربون كه اندازه يه قروني هم هست داره بهم نزديك ميشه. خط ريشاش عين خط ريش هاي ملوان هاي فرانسوي بود و داشت به من لبخند مي زد. قيافش خيلي آشنا بود. اول فكر كردم اشتباه مي كنم و طرف شيرين مغزه كه داره به من لبخند ميزنه. كمي جلو تر كه رفتم حدس زدم اين حنيفه كه هنوز حال گيري "اوون" روز يادشه و با يه تيغ خودشو از "اوون" سر و وضع در آورده!

 

بهش كه رسيدم ديدم بله : اين "برادر حنيف" ماست كه اصلاح كرده ولي اصلاح نشده!

 

 

پ.ن1: مزاح تمام.

 

پ.ن2: بالا رفتيم ماست بود

                پايين اومديم دوغ بود بود

                                    غصه ما دروغ بود.

+ نوشته شده در  85/12/22ساعت 7 PM  توسط زندانی005  | 

 

A:کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی

 

 

بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد 

 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم...

 

۱

 

برای  کوهیار ؛ که جنگ ۳۳ روزه او را حسابی آزرده کرده بود ؛ شاید بیشتر از ما.

 

- ازبیروت گذشتم-

شاعری شادمان در فرودگاه

شعر خوانی شادمان در فرودگاه

راه فرودگاه امن بود

و هواپیما به کشور دیگری تعلق داشت

و حالا کیسه های شنی تنها قهرمان نیسنند

 

آن بیروت است

که نه زنده است و نه مرده

مگر برای خبرنگار یک روزنامه

که بین دو جسد ایستاده باشد

او روزنامه اش را خودش چاپ می کند

او روزنامه اش را خودش می خواند

شاعر شادمان در انتظار هوا پیماست

و شعر خوان شادمان در انتظار یک کشتی است

و کیسه شنی دیگر

 تنها قهرمان نخواهد بود

اما بیروت اینجاست

که پشت یک دیوار زنده می شود و می میرد

آه ای شهر غرق شده

تو

    یک تکه ابر ؛ یک گلوله ؛ یک تکه نان ؛ یک بطری

یا یک کشتی به گل نشسته ای

که در پیادروها با ملاحان عشق بازی می کنی

 

تو حالا همچون خداوند هستی

که بر دست هایش زنجیر بسته باشند

تو

نه سنبله گندمی

نه بمب

بلکه نقطه ای هستی فیما بین دو جسد

تو یک "کاما" هستی

 

دیواری برای جوخه آتش

همانست که آگهی های تبلیغاتی بر آن می چسبانند

باران روی پوستر ها می بارد

و آبهای چند رنگت در پای دیوار جمع می شود

هنوز یکی از مرغان بهاری

بر شاسی های پیانو تو ایستاده است

 

شبها

زخمی ها روزنامه می نویسند

و مرده ها صبح ها آنرا برای فروش آماده می کنند

شاعر مرده ی  شعر خوان ؛ شادمان ؛ در فرودگاه منتظر است

و مهماندار شادمان مداد توزیع می کند

با کارتهای پیاده شدن از هواپیما و روزنامه های صبح را

 

در ارتفای یک هزار متری

بنویس : بیروت دارد از دید خارج می شود

در ارتفاع یک هزار متری بخوان : بیروت دارد دور می شود

و حالا ؛

از بیروت گذشتیم

با شادی می نویسیم

با شادی می خوانیم

بیروت در دوردست ها پشت سر ماست

 

معین بسیسو – متولد 1930 غزه

 

 

 ۲

 

برای میترا ؛ که هوای آزاد برایش خوب است.پر

 

- بادبادک ها-

 پای ما در سایه کوتاه بعد از ظهر
شوق ما در دل
 بادبادکهای ما در آسمان سبز
 برتر از آن بامهای کاه و گل اندود
برتر از سر شاخه های کاج
 برتر از آن کفتران تشنه در پرواز
 سرخوش و مست و شناور بادبادکهای رنگارنگ
 در میان جویبار باد
 بادبادکهای شوق انگیز
 کاشکی این بادهای آرزو پرور نمی خوابید!
یا نمی آمد به دستم رشته ها کوتاه !

تا چو پولک های شب پیمای رخشنده
من شما را روی بام آسمان پرواز می دادم
بادهای آرزوپرور!
بادبادک ها !

سیاووش کسرایی (۱۳۷۵-۱۳۰۵) - از دفتر "از خون سیاووش)
 

۵

 

برای حامد ، همسفر پیادرو ،

 

 

- پاراگراف ها-

 

"برای من تنها یک راه حل موقت و موثر وجود دارد : الکل – یک راه دائمی نیز می تواند وجود داشته باشد : ماری – ماری مرا ترک کرده است. دلقکی که به الکل پناه می برد خیلی زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند.

وقتی مست به روی صحنه می روم. به هنگام انجام حرکاتی که نیازمند دقت و ظرافت هستند مرتکب بدترین خطاهایی می شوم که ممکن است یک دلقک مرتکب شود : من به آنچه روی صحنه انجام می دهم می خندم."

 

هاینریش بل(Heinrich Boll) - عقاید یک دلقک

 

 ۳

 

برای آرمان ،  می دوید ،

 

- من جان به در برده-

این را خوب می دانم که فقط من

از میان آن همه دوست

جان سالم به در بردم

اما همین امشب توی خواب شنیدم که

دوستانم می گفتند :

"قوی تر ها جان به در بردند"

و من از خودم بدم آمد.

 

برتولت برشت(Bertolt Berecht) 

 

  

۴ 

براي صادق، امروز.

 

- سيگار نيفروخته-

امشب او مي ميرد

با سوخته سربی بر پيراهنش

امشب او رفت سراغ مرگ

با پاي خود…

 

- سيگار داري؟

گفت.

- دارم

گفتم.

- كبريت؟

- نه.

سيگار را آتش سرب هم مي گيراند.

سيگار را گرفت ، و رفت...

شاید اکنون 

دراز به دراز افتاده

بر لبانش سيگاري نيفروخته

بر سينه پيراهنش زخمي سوخته

رفت

فرمان آتش.

و تمام

 

ناظم حكمت(1967-1902)

 

 

  ۶

 

براي همه ، همه . به همين سادگي.

 

- درباره تو و خودم-

 

هر چه درباي تو و خودم نوشتم دروغ بود

در باره آن نبود كه اتفاق افتاد بلكه آن بود كه مي خواستم اتفاق بيافتد

درباره حسرت هايم بود آويزان ار شاخه هاي دوردست و بلند تو

درباره تشنگي ام كه ار چاه روياهايم بر مي خاست

همه ، نقشي بود كه بر روشنايي زدم

 ...هر چه درباره خودم و تو نوشتم حقيقت داشت ...

..........

ن.ح

 

+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 5 AM  توسط زندانی005  | 

 

dead

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پالتویی دارم که می شود در جیب کت گذاشت:

پالتوی جیبی

رادیویی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:

رادیوی جیبی

انجیلی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:

انجیل جیبی

 

اما من چنین کتی ندارم؛ کت من جیب ندارد؛ من اصلا کت ندارم.

 

 

دارایی من یک شیشه ودکا و دوازده گیلاس

برای خودم و همه عمو ها و خاله هایم؛

یک قوری قهوه با چهار فنجان

برای خودم و سه تا از دوستانم؛

یک صفحه شطرنج با مهره های سیاه و سفید

برای خودم و یکی از آشنایانم

 

اما من عمو یا خاله ندارم ؛ من دوستی ندارم

نه ؛ من هیچکس را ندارم.

 

 

من تنها آسمانی دارم بی پایان ؛ بالای سرم

که زیر آن می توانم خودم را پیدا کنم؛

شهری دارم با خیابان های بی پایان

که در آن می توانم با خودم قرار ملاقات بگذارم؛

شعری دارم بی پایان بی پایان

که می توانم  در آن نفس بکشم.

نه؛ من چیزی ندارم جز یک علف

که بین دو سنگ روییده است؛

 

نه؛ من هیچ چیز در زندگی ندارم.

 

 

Christa Reining (1926-Berlin-Germany)

مترجم : تورج رهنما

 

پ.ن: ...

+ نوشته شده در  85/11/08ساعت 0 AM  توسط زندانی005  | 

گرگ!  

 

 

 

 

 

 

 

 

آیا کرکس باید "گل فراموشم نکن" نوش جان کند؟

از شغال چه انتظاری دارید؟

که برایتان پوست بیندازد؟

از گرگ چه توقعی دارید؟

که دندان هایش را خودش بکشد؟

آخر از چه چیز دولتمردان و پاپ ها خوشتان نمی آید؟

آخر چرا؛ چرا اینگونه ابلهانه به صفحه تلویزیون خیره شده اید؟

....

آه بره های خام!

شما بیشتر به کلاغ ها می مانید که هر یک چشم انداز دیگری را سد می کنند.

آری

برادری

        تنها در بین گرگ ها وجود دارد

آن ها دست کم با هم راه می روند

 

اما شما که نا پختگان را به خشونت می خوانید؛

به بستر کاهلی بروید و دروغ بگویید!

نه! شما جهان را تغییر نخواهید داد.

 

Hans Magnus Ensensberger ( b.1929-Kaufbeum-Germany)

مترجم : تورج رهنما

+ نوشته شده در  85/10/21ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

  

       " وقتی افکارت مثل ابر یا خمیر نان توی جمجمه ات پر می شوند؛ موقع خواب به نرمی توی

         هم فرو می روند و انسان خواب یا رویا می بیند. ولی وقتی افکارت مثل مکعب های یخ یا

         قلوه سنگ توی سرت را پر می کنند؛ موقع خواب به شدت به هم بر خور د می کنند؛ این

         باعث می شود با سر درد ار خواب بیدار شوی و تا صبح خوابت نبرد."         ۰۰۵ 

                                                        

 

از کوهیار ممنونم که منو به " یلدا بازی " دعوت کرد و از اینکه در آخرین دفعه ای که دیدمش به خاطر یه نصفه پاستیل  لب بالاییشو به طرز وحشیانه ای گاز گرفتم معذرت می خوام!

من 6 تا اعتراف کردم ؛ عوضش  چهار نفر رو دعوت می کنم که مجموعش بشه ده :

 

 

 ۱

قبل تر ها ؛ چند نفر تصمیم گرفتن یک انسان رو بکشند تا خودشون رو نجات بدن. من به اوونا کمک کردم تا یک انسان رو بکشند. یک قتل. یک نفر رو کشتن. یا کشتیم. 

 

 

 ۲ 

در سیزده – چهار ده سالگی بود که فهمیدم برادری داشتم که چهار سال قبل از من متولد شده و به علت کمبود امکانات پزشکی در زمان جنگ در روزهای اول زندگیش مرده. فهمیدن این موضوع ضربه بزرگی به من زد؛ از اوون موقع به بعد همیشه در حسرت یه برادر بودم( من برادر دیگه ای ندارم ). همیشه بهش فکر می کردم ؛ تصور می کردم : ساعت دوازده نیمه شبه ؛ چراغا خاموشه ؛ اوون روی تخت بغلی من دراز کشیده و آروم با من حرف می زنه.

 

 

 ۳  

به طور متوسط هر روز دو بار گریه می کنم.

 

 

 ۴ 

برای چند سال یه معشوقه ی خیالی داشتم به اسم " ژان – Jeanne ". موها ش قهوه ای و خیلی کوتاه بود. دهان زیبایی داشت. براش نامه هم می نوشتم. مدت هاست گمش کردم و دلم براش تنگ شده.

 

 

 ۵  

برای چند سال صمیمی ترین دوستانم رو سر کار گذاشته بودم که : قلب من سمت راست سینمه!

اوونا هم کاملا باورکرده بودن چون جوری بهشون تلقین کرده بودم که وقتی دستشونو سمت راست سینم می ذاشنن ضربان قلبمو کامل حس می کردن! وقتی فهمیدن سر کار بودن یه کم ناراحت شدن.

 

 

 ۶

پدر و مادر من عادت نداشتن موقع شنیدن آژیر خطر به پناهگاه برن؛ بالطبع من هم نمیتونستم به عنوان یه پسر یک ساله به تنهایی به پناه گاه برم. گویا به خاطر وحشتی که در یکی از حملات هوایی زمان جنگ به من دست میده یا به خاطر هر چیز دیگه ای من از کودکی دچار چیزی به اسم گرفتگی زبان یا لکنت شدم. اوایل خودم متوجه نمی شدم . این باعث می شد بچه ها در دبستان حسابی با شیوه حرف زدن من سر گرم بشن. پدر و مادرم به شدت از وضع  حرف زدن من ناراحت بودن. مادرم منو به جلسات گفتار درمانی می برد و قفسه ی کتابخونه اش پر بود از کتاب هایی راجع به " گفتار در مانی" ؛ "خود درمانی گرفتگی زبان" و " لکنت". من به جلسات  گفتار در مانی می رفتم بدون اینکه بدونم مشکلم چیه! نمی فهمیدم چرا باید دو ساعت بشینم اوونجا و با اوون زنیکه حرف بزنم یا کارت بازی کنم. موضوع جالبتر جای دیگه ای بود : من از کودکی دوست داشتم یک سخنران یا یک کشیش بشم تا برای عده ی زیادی نطق کنم. این در حالی بود که من نمی تونستم  یازده کلمه رو مثل آدم پشت سر هم بگم.

 

مثل این بو د که کسی که از هر دو پا فلجه آرزوش این باشه که یه روز یه فوتبالیست حرفه ای بشه و در سری A  توپ بزنه. احمقانه است.

 

بعدها بهتر شدم.الان هم این مشکل رو دارم مخصوصا وقتی که هیجان زده یا عصبانی هستم. حتما همتون متوجه شدین.

 

 

اکثر بچه ها دعوت شدند. اسم این چند نفر رو می نویسم که بعضی با اینکه دعوت شدند هنوز اعتراف نکردند: میترا، حامد ، آرمان رضایی و آرمان میر هاشمی.                                             ۰۰۵

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 3 PM  توسط زندانی005  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                      So Close , No Matter  

                                                                 How far

+ نوشته شده در  85/09/30ساعت 0 AM  توسط زندانی005 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مثل اکثر روزهای هفته با کابوس بیدار می شم. زیاد نترسیدم . نیم خیز می شم و ؛ بعدش روی تخت می شینم. چشمامو می مالم ؛ دماغمو می کشم بالا و به محض اینکه بلند می شم سرم بد جوری گیج می ره. دوباره می شینم. سر گیجه م قطع می شه. با خودم می گم :"بیا خوشبین باشیم حرومزاده".دوباره بلند میشم  ایندفعه سرم گیج نمی ره.

 

ساعت 15:00 شناسنامه المثنی ام رو برمی دارم و می رم سمت یه حوزه رای گیری. تو راه یه قرمز(عقابی) روشن می کنم.می رسم. یه صف طولانی . می رم آخر صف. چند تا دختر جوون نظرم رو جلب می کنن که چند لحظه پیش رای هاشونو انداختن تو صندوق و دارن بر می گردن. با خنده و شوخی ازکنارم رد می شن. یکیشون از اوون چکمه هایی پوشیده که یه زمانی"کلینت ایستوود-Clint Eastwood" می پوشید؛ گویا مد شده.

 

ساعت 13:26 ؛ هنوزتوی صف ایستادم . سعی می کنم با پاهام روی زمین ضرب بگیرم و تقریبا موفق می شم آهنگ "Am I Evil?" رو - تو دلم ؛ برای خودم - کامل اجرا کنم: Am I Evil?Yes Iam, Iam Man.

برای اینکه احساس غربزدگی نکنم سوت"جمعه" فرهاد رو هم تمرین می کنم. تو همین حال و هوا هستم که یه افسر با یونیفرم تمیز و اتو کرده که یه Ak-47 و یه بی سیم تو دستاشه با اوون سر دوشی های پر ستارش به طرف ام می آد و میگه:" اوهوی! خوشتیپ؛ سمت چپ وایستا". یه کم مکث می کنم و بهش میگم:" من همیشه سمت "چپ" وایمیستم برادر"

 

ساعت 15:39 ؛ تو صفم هنوز. پیرمردی که رای خودشو توی صندوق انداخته و می خواد از در خروجی بره خونه ش از روبرو بهم نزدیک می شه. با چشم هاش بهم لبخند میزنه(شاید چون دهنشو با شال گردن خاکستری رنگی پوشونده این طور به نظرم میاد) همون نیمی از صورتش که پیداست عجیب منو یاد پدر بزرگم- چند ماه پیش مرد- می اندازه. همه این افکار در عرض دو ثانیه از ذهنم می گذره. پیرمرد به دو قدمی من رسیده؛ پاش به موزاییکی که از جاش در اومده گیر می کنه و محکم می خوره زمین.سعی می کنم بگیرمش. نمی تونم. کلاهش می افته. بلندش می کنیم. سرشو بالا می آره.صورتش پر از خونه. شوکه شده. می برنش....

 

ساعت 15:48؛ زوج هایی که با هم اومدن تا رای بدن باعث خندم می شن: مرد در آخرین لحظات ؛ جایی که صف مردها و زن ها از هم جدا می شه با نا امیدی و نگرانی حاضر می شه شناسنامه همسرشو از کیفش در بیاره و اونو با اکراه تحویل زنش بده ! این صحنه رو حدود 10 بار می بینم. دیگه خیلی وقته تو صف سوت نمیزنم به جاش ناخن هامو می جوم.

 

ساعت 16:04؛ از حوزه انتخاباتی می آم بیرون؛ هوا سرده ولی من سردم نیست. دو برگه رای  ِ سفیدی که تو صندوق ننداختم ــ مربوط به انتخابات میان دوره ای مجلس( اسدلله بادامچیان کاندید شده بود ؛ ناقلا) و خبرگان رهبری ــ توی دستمه و باعث میشه ظاهر احمقانم رو حفظ کنم. راه می افتم سمت خونه. یه قرمز(عقابی) دیگه روشن می کنم. کوچه ها خلوتن.

 

خبر می رسه "الف" رو تو یه حوزه انتخاباتی گرفتن. بهش زنگ می زنم. موبایلشو نگرفتن . سعی میکنه خودش رو خونسرد و خوش مشرب نشون بده.روحیه اش خوبه شناسنامه اش رو گرفتن نذاشتن رای بده.

 

دوباره بهش زنگ می زنم. میگم:" کجایی؟". میگه :" توی راه "رامسر" . دوباره با تعجب می پرسم :" کجا؟!". میگه:" توی راه "دادسرا". گوشام کار نمی کنه. قطع می کنه. من عصبی ام.

 

"میم" زنگ می زنه. نگرانه. هم نگرانه "الف" و هم نگران "زندگی" ِ خودش. "زندگی" شو گم کرده. با حالت محبت آمیز و مطمئنی بهش میگم نگران نباشه. میگه": الکی می گی!".

 

"الف" زنگ میزنه."ت"رفته بود کمکش. "ولش" کردن ولی خودش میگه "آزاد"ش کردن. "میم" هم "زندگی"شو پیدا کرده.باورش نمیشه که من "الکی نمی گفتم". سعی میکنم راضی ش کنم بخوابه.عصبی و ناراحته ؛ اونقدر که اسم سیب رو هم می آره. "Sino" غمگینه. خیلی. تا حالا اینطورندیده بودمش. دلداریش نمیدم؛ واقعیت رو بهش می گم و می گم که براش می مونم.

 

 

شب؛

خبری نیست."به نظر می رسه" همه چی به خوبی و خوشی تموم شده. حالاهیچ کس به من فکر نمی کنه و این باعث میشه همه جا رو بنفش ببینم.احساس یه کنده سوخته درخت رو دارم. شناسنامه المثنی م رو از روی میز برمی دارم. روی تخت دراز می کشم و ورقش می زنم. صفحات اول و صفحات آخرش پر هستتد.

صفحه اول : من به دنیا اومدم؛20 سال پیش؛15 مهر ماه؛ یه  اسم دارم یه پدر(!) و یه مادر.

صفحات آخرهم پرن از مهرهای جور واجور ؛ مهرهای مربوط به کپن و انتخابات.

صفحات وسط خالی ان: مشخصات همسر ؛ مشخصات فرزند ؛ وفات ... یا بهتره بگم مرگ.

 

یعنی من همه کار کردم؟ فقط مشخصات همسر مونده و فرزند و مرگ؟ ... می تونم میان بر بزنم.

می شه قید مشخصات همسر و فرزند و زد ولی سومی : مرگ ؛ اینو نمیشه کاریش کرد. سرم گیج میره.

به خودم می گم:" بیا خوشبین باشیم ....".

یه قرمز(عقابی) دیگه روشن می کنم.

                                                                                                                       ۰۰۵

+ نوشته شده در  85/09/25ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ....................................................................................

.........................................................................

.........................................................

.........................................

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored .

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored .

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored .

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored .

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored .

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored .

She is over bored . She is over bored . She is over bored . She is over bored .                                                                               

                                                     

                                         ...       You're Right

+ نوشته شده در  85/09/15ساعت 9 PM  توسط زندانی005  | 

 

 

 

هیچ کس نمی تواند در تنهایی کاملا انسان باشد.ما یکدیگر را به انسان تبدیل می کنیم.انسانیت به ما منتقل شده است-بیماری مرگباری که اگر به خاطر همجواری همنوعان نبود؛ هرگز به آن گردن نمینهادیم -انسانیت سینه به سینه به و از طریق کلمات ما منتقل شده است.اما حتی قبل از کلمات نیز نگاه ها و "نظر اندازی ها" موثر بوده اند.هنگامی که هنوز با کشف رمز کلمات نوشته شده فاصله زیادی داریم؛ می توانیم انسانیت را در چشمان والدینمان؛ یا چشمان کسانی که مراقبمان هستند بخوانیم.این نگاه ها عشق؛ نگرانی ؛ملامت یا ریشخند را بیان می کنند.به عبارت دیگرآنچه در آن چشم ها می بینیم "معنا" دارند.آنها ما را از جایگاه طبیعی ناچیزمان بر می کشند و به مرتبه پر قدرت انسانی تبدیل می کنند. "تزوتان تودورف-Tzvetan Topdrov" نویسنده معاصری که با بیشترین حساسیت به این موضوع توجه کرده است؛ میگوید:

 " کودک چشمان مادرخویش را جستجو می کند؛ نه فقط به خاطر این دلیل که مادر خواهد آمد و به او غذا و آرامش خواهد داد؛ بلکه به این دلیل این واقعیت که مادر به او می نگرد و ستایشی حیات بخش نثارش می کند : والدین و کودک چنان که گویی اهمیت این لحظه را درک کرده باشند-گرچه این طور نیست- می توانند زمانی دراز به چشمان یکدیگر نگاه کنند.چنین عملی در مورد بزرگسالان کاملا استثنایی است؛ آنها وقتی بیشتر ار ده ثانیه به چشمان یکدیگر نگاه کنند؛ از  دو حال خارج نیست : یا می خواهند با هم بجنگند یا عشق بازی کنند.

                                                                      Fernendo Savater "                              "   

                                                                                            The Questions Of Life)2002)  

                                                                                           

پ.ن:You Know a Dirty Word Too

+ نوشته شده در  85/09/08ساعت 9 PM  توسط زندانی005  | 

 

 

 

 

 

 

 

سهم من از زندگی

مساحت  زیر کفش هایم است

....

حتی؛

     اکسیژنی که توی ریه هایم می کشم

                                             دزدی است.

                                                              ۰۰۵

 

 

 

                                                             

                     

+ نوشته شده در  85/09/03ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

 

می دونی یعنی چی؟

یعنی خلاء.

یعنی دل نداد.

چون نمی تونم براش بستنی شکلاتی بخرم.

یا " نرودا" رو برای تنش تحریف کنم.

یعنی on-off

احساس می کنی همه راه رو بو کشیدم؟

مثل یه سگ...یه سگ سفید .. ....

..نه ؛ سگ نه.. ..

درست عین یه گرگ سیاه.

- چرا  اوون کله پوک رو می گیری بالا؟

  ......

- آخه من دو تا قلب دارم و تو یکی.

همه راه رو بو کشیدم.

خرده نون.

میخ های کج شده.

" از بچگی مداد رنگی هام بیش از چهار رنگ نداشت " یعنی چی؟

قرمز.

زرد.

آبی.

سیاه.

یعنی نتونستم نارنجی داشته باشم.

نتونستم زرد رو با قرمز قاطی کنم.

نخواستم...؟

زرد ، زرد بود..

..قرمز ، قرمز

یعنی بنفش نیست.           .........

سبز نیست.                .........  ..

..........                  ......... . ..

............                     ..............

.......              

            ...     ..       ....      . .   .

.......................

                ..........    005 .....

   .........

 ..........................  .........

+ نوشته شده در  85/08/21ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

 

تو چه خوش می خندی

تو چه آسان و چه راحت می خندی ای مرد                           

                                                                     

تو چنان می خندی                               

که من آن کرم زده دندان را در دهنت را می بینم

هم چنین می بینم                                       

که تکان می دهدت خنده بگسسته عنان

و تنت با همه فربهیش می لرزد

 

ای به هر آینه افتاده و تکرار شده

دو شده ؛ ده شده ؛ صد ؛ نهصد...و بسیار شده

تو چه می بینی آیا در من

سبب خنده چه می بینی در کار من و پیکر من

 

 "

    ...منم اکنون مردی زخم به تن

    آرزوهای بلندش همه گردیده هوار

    نه فرو مانده به گِل

    نه بر افراخته قد

    گر تکاپوست به بیرون شدن از گنداب است

    نه به افروختن مشعل خورشید به شب...

                                                            "

 

این مرا دردی پیچاننده است

و تو می خندی بر تابم و

                              می لرزاند گریه مرا.

      

         

                    سیاووش کسرایی (۱۳۷۴-۱۳۰۵)

+ نوشته شده در  85/08/19ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

در برابر مرگ

نباید نقش بازی کرد

نباید

مثل هملت ، احمق

و مثل ورتر

               مضحک بود.

+ نوشته شده در  85/08/07ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

عمر را گرچه پای لنگ شده

 لیک ؛ امیّد می پرد گستاخ

 

گرچه دل بر حیات تنگ شده

آرزو راست لیک جاده فراخ  . . .

 

+ نوشته شده در  85/08/01ساعت 11 AM  توسط زندانی005  | 

                                

 

یافتن تو برایم کابوسی شده است

... یا شاید نیافتن تو ؛

ایندو چه فرقی می کنند

                             وقتی تو نیستی

در این ژانویه

این ژانویه لعنتی دوست داشتنی

هیچ وقت از من نپرسیدی که چرا زمستان را دوست دارم

که چرا سرما را دوست دارم

ولی من به تو می گویم

اصلا پیچیده نیست

چون حس می کنم

فقط در زمستان است که همه چیز رنگ واقعی خود دارد

و تو نیستی

سرمای گیج کننده مثل پتک توی صورتم می خورد

و تو نیستی

تنها کسانی که سرما را دوست دارند تا دیر وقت در خیابان ها می مانند

در این ژانویه

وقتی هوا تاریک شد

به زمین بازی کودکان در پارک می روم

خلوت است و مثل حبابی روشن در تاریکی

به ندرت ؛ بچه های شاد از کنارم می دوند

می خواهم بغلشان کنم

ولی می دانم

از ناسزا های مادرشان در امان نخواهم بود

فکر می کند ولگرد هستم

غضب آلوده نگاهم می کند

نگاهش از روی چشم هایم سر می خورد

و تو نیستی

 

یک چای کثیف داغ؛

                     بد رنگ

                         با مزه گس

و قندهایی خاکستری رنگ

کافیست تا چشم هایم را ببندم

و همه چیز را فراموش کنم

و تو نیستی

 

و من همه این چیزهای زمستان را دوست دارم

به جز

نبودن تو را.

                                                                              ۰۰۵ -  ۲۵ دی ماه ۱۳۸۳- ۲۲:۴۰

+ نوشته شده در  85/07/26ساعت 5 PM  توسط زندانی005  | 

یازده صبح به دنیا اومدم.زیاد نترسیده بودم.آره،پا برهنه به دنیا اومدم.و تقریبا بدون ابرو و باچشم هایی باز

....

من چه کردم به شما

جز که این سرخ گلابی را با مهر شما آکندم

و سپردم به شما؟

تا که دندان هاتان را گه افشردن در پیکر آن

به سفیدی همچون برف کند.

چه کنم گر که مرا باغ گلابی های قرمز نیست؟

...

شادی ای میوه نوبر گشته

     محنت ای میوه ارزان در شهر

من تهی دستم ؛ بهر چه به بازار آیم ؟

                                               ....                    

                                                              سیاووش کسرایی

 

هیچ وقت ، هیچ وقت فکر نمی کردم ۲۰ ساله شدن اینقدر غمناک باشه کسی هم بهم نگفته بود. کابوس می بینم .میدونی؟یه جورایی مثل رسیدن سال۲۰۰۰ میمونه...۱۹۹۸،۱۹۹۹..،۲۰۰۰..یه جایی صفر میشه..و یادتون هست که همه ترسیده بودن..کامپوتر ها و ساعت ها قاطی کرده بودند. حالا. ۱۸،۱۹..،۲۰..واسه اینه که می ترسم؟...جلومو نگاه نمی کنم .روزی۲۰ تا سرفه می کنم.هوا سرد میشه ، من می تونم زیپ کاپشنم رو تا آخر بالا بکشم و قدم بزنم ، فکر کنم ، زمزمه کنم  و آه  بکشم.پا های من هوز برهنه است حتی توی کفش.

                                                                                                         

                                                                                                           متولد ماه مهر ...

+ نوشته شده در  85/07/15ساعت 0 AM  توسط زندانی005  | 

 

آره ؛ اسلحمو از کمرم باز کردم

جاش یه قمقمه بستم

یه قمقمه پر از تف های سر بالا

من تف سر بالا می ندازم

دو...

کیه که بتونه تف منو بقاپه؟

 

نمی تونی

آخه خودت گفتی دوسم داری چون همیشه تو اوج ام

اینجا تو اوج پر از تف های سر بالاست

ولی من تف های سر بالای تو رو می قاپم

چون همیشه تو اوج ام

می خوای با بند کفشت منو دار بزنی؟

 

هر روز از قمقمه ام می خورم

باهاش خودمو می شورم

و مسواک می زنم

دو...

 

اینجا تو اوج بوی گازوئیل سوخته می آد

اینجا تو اوج

پر از زنبور های فلزی

پر از کتاب های عفونت زا

پر از طناب

پیراهن های چهار خونه آغشته به مدفوع سگ روشون آویزون

دیوانه کننده تر از همه:

تلی از لاشه های مادیان های قهوه ای...

 

لیوانتو برعکس گرفتی

دو..

دو...

"دو"مین باره که دستتو از دستم کشیدی بیرون

و چقدر سریع این کارو کردی

عین یه هفت تیرکش

سریع ترین هفت تیر کش غرب

دستم سوخت

کی اسلحشو از کمرش باز کرده؟

دستم سوخت

بوی سوختگی بدنتو می شنوم.

بوی سوختگی دستمو می شنوی؟

...                                                                          005

پ.ن.۱:hate;Im your hate 

 پ.ن.2: خواهش می کنم دستاتو دراز کن،سعی کن بغلم کنی

+ نوشته شده در  85/07/11ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

بارها خواستم گریه کنم

دلتنگی ها

سرودهای غمگین؛

بارها نزدیک بود گریه کنم

 

قطرات اشک

از قلبم به راه راه افتادند

و پشت چشم هایم

به صف شدند

لبانم لرزید

شانه هایم به هم نزدیک شدند

دست هایم صورتم را پوشاند

پره های بینی ام مرطوب شد

ولی نتوانستم

یک چیز برای گریستن کم بود

 

بغض نفس های عمیقم را برش می داد

 

اشک هایم

دوباره به راه افتادند

برگشتند به سوی قلبم

یک به یک سر خوردند و وارد قلبم شدند

می خواستم فریاد بزنم:

"کجا می روید؟ من هنوز گریه نکرده ام.."

ولی نشد

صدا در گلویم می ماند

و این مسافرت کوتاه اشک ها

بارها

بل بسیار بارها تکرار شد

هر دفعه اشک هایی بیشتر

قلبم را پر کرد

هر دفعه

اشک هایی شورتر

اشک هایی شفاف تر

 

و حالا قلبم لبالب پر از اشک است و درد می کند

قلبم خواهد شکافت

قلبم خواهد شکافت

اگر جای مطمئنی برای گریستن پیدا نکنم

:

شانه هایت...

یا چیزی به مهربانی آن ها

                                                                      005-12 بهمن 1383

پ.ن.1:I realy miss the comfort of being sad

پ.ن.2:I realy miss the comfort of being sad

پ.ن.3:I realy miss the comfort of being sad

+ نوشته شده در  85/07/06ساعت 9 PM  توسط زندانی005  | 

 

Later in the evening ; as you lie awake in bed

With the echoes of the amplifieres ; ringin' in your head

You smoke the day's last cigarette ; remembering what she said

....... what she said

+ نوشته شده در  85/07/03ساعت 12 PM  توسط زندانی005  | 

 

"تل الزعتر" نام یک نبرد است ؛ و نام مکانی در این کره خاکی؛ مثل همیشه خاورمیانه و مثل همیشه یک اردوگاه پناهندگان فلسطینی. تل الزعتر در یکی از خشونت بارترین جنگ های داخلی لبنان مورد هجوم و حمله قرار گرفت و سقوط کرد. فلسطینی ها آنقدر مقاومت کردند تا آب ؛ غذا و مهماتشان تمام شد.

یکی از غم انگیز ترین لحظات نبرد تل الزعتر زمانی بود که باتری های رادیوهای مبارزان اردوگاه ته می کشید؛ در سنگر ها آخرین پیام رادئویی مقاومت شنیده می شد...

و در این هنگام  گوینده رادیو شعری از"معین بسیسو" می خواند...و رادیو   آرام آرام خاموش شد.

 

 

من بر سقف های بسیاری رقصیده ام

و روی بسیاری از پنجره ها

و تمام بام های تمام سلول های  زندان

و من رعد سیاه را با قاشق و چنگال می خورم

در بشقاب تمام زندانبانان

آه؛ ای سرزمین من

من شاعر اعدامی  توهستم

بر قله تمام کوه های جهان

بدون دست صعود کرده ام

بر سینه ام داغ ها زده اند

با علامت تمام زندان ها

و من تمام درها را زده ام

تا فاحشه ای مرا پناه داد

اما زاهدی به من خیانت کرد

اما خدا همیشه با من بود

او را در یکی از دفاتر پلیس دیدم

 

- پرونده ات باز است

- اسمت چیسه؟

- چند سالته؟

- خونه ات کجاست؟

- شغلت چیه؟

 

حرفه اش خدایی بود

اثر انگشتش را برداشتند

از او عکس گرفتند

اما در غیاب من خدا نیز خبرچینی می کرد

در سینه من میکروفن گذاشته بودند

در سینه خدا نیز میکروفن های مخفی کارگذاشتند

...

 

من؛ این من....اعدامی

 

...

 

شام آنشب مرا

از اسطوره های دروغین پخته بودند

اسطوره خونین

شیشلیک

استیک

کباب

تو  انتخاب کن و سهمت را بردار

سوخته هایش را

هر چه دوست داری  بنام

فرقی نمی کند

...

 

و حالا من در صحنه ایستاده ام

و نقش خویش را نمی دانم

و کارگردان مست

رل دزد را بمن داده است

ولی آخر من یک شاعرم

 

و حالا من در یک سیرک نشسته ام

و از رفتار یک فیل خنده ام گرفته است

که روی توپ های لاستیکی می رقصد

من به فیلی می خندم

که عاجش را کنده

و روی  پیشانیش کار گذاشته است

اما ای سرزمین من ؛ ببین کیست که می خندد

آنکه می خندد منم

                 شاعر اعدامی تو...

 

 

 ...                                                                        معین بسیسو -متولد غزه - ۱۹۳۰

 

 

پ.ن.۱ : از کتاب "شعرهایی بر شیشه پنجره ها" ؛ معین بسیسو ؛ ترجمه حسین وجدان دوست.

پ.ن۲  : از شعراش می نویسم؛ شاعر بزرگیه ؛ شاید یه کم گمنام ؛ شاعر بزرگیه....

پ.ن.۳ : صمیمانه تف به این زندگی.

+ نوشته شده در  85/06/19ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

پنج شش سال پیش تست هایی که هر ماه چند صفحه ای از مجله "طنز و کاریکاتور" را به خودش اختصاص میداد را دنبال می کردم؛از فضای این تست ها خوشم می اومد.بعد ها دیگر جایی از این تست ها ندیدم تا چند وقت پیش رو وبلاگ آهستگی.خوشم اومد.احساس می کنم جریان punk-rock110 واقعا رو هممون اثر گذاشته.از آهستگی ممنونم.دوباره یاد اوون نوع تستها افتادم.میدونم دارم زیادی شلوغش می کنم.

از بچگی وقتی تحت فشار بودم از مغزم مواد مجازی بد بویی ترشح می شد.بعضی وقتها وقتی این امواج بد بو رو روی کاغذ می یارم-اوونم به شکل تست های خسته-افتضاحی به پا می شه:

 

1.چه کسی "معنای مبارزه را به لجن کشیده است"؟

1) مبارز کوچک!

2) فیدل کاسترو خائن

3) فیدل کاسترو خائن

4) فیدل کاسترو خائن

5) ...................(در این گزینه هر اسمی را که دوست دارید بنویسید و به یکدیگر نیشتر بزنید!!)

 

2."رائول" کیست؟

1) برادر فیدل کاسترو خائن است

2) وزیر دفاع کوبا است

3) ولیعهد فیدل کاسترو خائن است

4) بازیکن شماره "7" رئال مادرید است

 

3."در دامن هارترین لیبرال ها " یعنی :

1) علی عبدی دامن می پوشد

2) آرمان امیری در شبی که در خوابگاه طرشت برق رفته بود "مینی ژوب" پوشیده بود

3) همه لیبرال ها هار هستند

4) هر کس دامن بپوشد لیبرال است

(توجه:درست است که صادق هیچ رقمه لیبرال نیست ولی بیایید برای تقویت قوه تخیل هم که شده صادق رو با یه دامن نارنجی تصور کنیم)

 

۴. "بلانکی" که بود؟

۱) او هم مثل فیدل کاسترو خائن؛ خائن بود

۲)ا نقلابی بود     

 ۳) حدود 10 سال زندانی بود

۴) دانشجو بود؛ دو بار حذف ترم داشت که تام یکی از ترم هایش "دیکتاتوری پرلتاریا " بود!

 

5.برای  مارکسیست بودن باید چکار کرد؟

1) یک بار با خط خوش از روی "سرمایه" نوشت

2) برلی رفیق صادق نوابی دلیل آورد!

3) به فیدل کاسترو خائن فحش داد

4) به حزب توده ایران فحش داد

 

6.چرا"آرش" از از "کیوان" خوشش نمیآید؟

1) چون چشم های کیوان اندازه یک قرانی است

2) چون چشم های کیوان مثل چشم های گنجشک به هم نزدیک است

3) چون کیوان خرخوان است

4)  آرش عاشق کیوان است ولی بروز نمی دهد

 

7.چه چیزی ؛چه چیز_ چه کسی است؟

1) مشت منطق کیوان است

2) سیبیل شرف صادق است

3) دامن "فمینیسم" علی عبدی است

4) دم" شاهد "روباه است !

 

8."به سراغ بنگ و افیون بروید که همان شما را خوشتر آید" یعنی چه؟

1) صادق عملی بوده و ماخبر نداشتیم

2) آرمان عقابی می کشد

3) شروین pall mall می کشد

4) کیوان تا به حال لب به سیگار نزده!

5) اعتیاد خره ؛ گاو نره !

 

9.چه کسی از چه چیزی بالا میرود؟

1) فیدل کاسترو از تخت پادشاهی!

2) کیوان از دیوار حاشا

3) بچه ها از سرو کول هم

4) حامد ولی زاده از داربست(در روز 22 اسفند)

 

10.چرا کیوان بر شانه "علی عسگری" گریه کرد؟

 

1) چون پهن بود

2)چون نرم بود

3) کیوان اصلا گریه نمی کند

4) این علی شهرزاد بود بود که بر شانه پهن و نرم "علی عسگری" گریه کرد؛ نه کیوان

5)  شامپو بچه چشمو نمی سو زونه.

 

11."کنش رادیکال سیاسی" چیست؟

1) زر زدن

2) زار زدن

3) زه زدن

4) زدن

 

12. "رفیق" یعنی چه؟

1) اوهوی!

2) گاگول

3) چپول

4) رفیق یعنی همه چیز

 

13. "علی بخشی" در روز 22 اسفند چه کاره بود؟

1) همه کاره

2) هیچ کاره

3) بی کاره

4)  بد کاره

 

1۴. "حنیف" این روز ها چه می کند؟

1) زیر آبی می رود

2) آموزش "غواصی" می دهد

3) After Shave قیمت می کند

4) به خط ریش سمت راست صورتش  حسابی میرسد

 

۱۵."علی عبدی" در روز ۲۲ اسفند چه می کرد؟

(راهنمایی : " بغل" و "تو بغل" انسان نیز جزو اطرافش محسوب می شود)

 

۱) "اطرافش " را حسابی زیر نظر داشت

۲) با دقت مثال زدنی به سمت "اطرافش" بطری های آب معدنی پرتاب می کرد 

۳) با "اطرافش" نون بیار کباب ببر بازی می کرد

۴) بعد از زد و خورد واتمام ماجرا "اطرافش" را دلداری می داد.

 

1۶.آرمان با تاسیس وبلاگ "من و صادق" چه قصدی دارد؟

1) می خواد بگوید چپ ستیز نیست

2) می خواد بگوید چپول ستیز است

3) می خواد بگوید سمت چپ مغزش هم کار می کند

4) او چیزی نمی خواهد بگوید؛ چون وبلاگ خودش کافی نیست می خواهد با نوشتن در این بلا گ و با پشتکار دیکته اش را خوب کند؛ همین.

 

1۷."مبارز کوچک" چشه؟

1) از نوشتن"سرخ" پشیمان است

2) از نوشتن "سرخ " پشیمان نیست

3)از اینکه برای مراسم 8 مارس امسال باید دامنش را به علی عبدی قرض بدهد ناراحت است

4) چیزیش نیست

 

1۸."هماهنگ" چشه؟

1) تنش می خارد

2) غزل خداحافظی می خواند

3) کرمش گرفته است

4) دارد می میرد×

 

پ.ن.1:VIVA FIDEL

پ.ن.2: از بعضی تقاضا دارم از کشیدن مفاهیم متفرقه دست بردارند و به کشیدن خجالت مبادرت ورزند.

پ.ن.3: می توانید حین گذاشتن coment   پاسخ همه یا بعضی از تست ها را بنویسید

پ.ن.4: همش شوخی بود؛ همش...

پ.ن.5: بالا رفتیم ماست بود؛

          پایین اوومدیم دوغ بود

          قصه ما دروغ بود 

 

+ نوشته شده در  85/06/10ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

به مرور می فهمی

زندگی یعنی:

"یه میخ به آهن ربا می چسبه و

                                     یه تیکه کره می تونه تا آخر عمر تو ماهیتابه جلز و ولز کنه"

یعنی:

"اینقدر فشارت میدن

                          تا بگی دوستت دارم"

یعنی:

"بهم گفت تلخی

              گفتم گریه می کنم بلکه شور شم"

به مرور می فهمی..

"اینقدر فشارت میدن

                        تا بگی دوستت دارم".......

+ نوشته شده در  85/05/31ساعت 6 PM  توسط زندانی005  | 

مامان،ازت ممنونم که منو از هیچ بیرون کشیدی و وارد این زندگی کثافت کردی.

میدونم تکراریه،ولی دوباره می گم،از اعماق معده های پر از استفراغم ازت ممنونم.

مامان،اگه یه وقت ریه هام پر از شوق شد ، قورتش نمیدم ،فو تش می کنم بیرون و  از شوقم برات یه صابون می سازم تا بدنتو بشوری.

این روزا با دیدن دخترای قشنگ احساس می کنم یه نون باگتم که یه موش ماده کثیف داره توش، بین خمیر نرم نون، ۶ تا بچه دنیا می آره.

مامان ازت ممنونم،ولی می خوام یه چیزی بهت بگم:

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بیا

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بمان

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بخند

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        به من گفت بمیر

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        آمدم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        ماندم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        خندیدم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        مردم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                        .....

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                         ...

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                         ..

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم                         .

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می شم

من دارم تبدیل به یه حیوون می ش...

من دارم تبدیل به یه حیوون می ....

من دارم تبدیل به یه حیوون م...

من دارم تبدیل به یه حیوون...

من دارم تبدیل به یه حیوو...

من دارم تبدیل به یه حیو...

من دارم تبدیل به یه حی.

من دارم تبدیل به یه ح...

من دارم تبدیل به یه..

من دارم تبدیل ب..

من دارم تبدیل..

من دارم تبدی..

من دارم تبد..

من دارم تب.

من دارم ت..

من دارم ..

من دار..

من د..

من..

م..

+ نوشته شده در  85/05/25ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

                    

فیدل عزیز،

اکنون برای تو می نویسم و به تو فکر می کنم.

از تو شرم می کنم

از تو می خواهم مرا ببخشی.ما را ببخشی.

از اینکه جایی زندگی می کنم که جوانانش به تو پوزخند می زنند شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که همه از "دموکراسی" حرف می زنند که طعم "بنز" و "خون" و "دلار"میدهد شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که "رائول" را نمی شناسند..

از اینکه "آبل سانتاماریا"،"فرانک پایس"،"کامیلو"و "تانیا" را نمیشناسند از تو شرم میکنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که "چه"را چون یک مانکن می پندارند از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که همدیگر را تنها می گذارند از تو شرم می کنم.

از اینکه اینجا "سوپر روشنفکر ها" فقط زر می زنند..."شوونیست ها"خود را "میهن پرست" می دانند.."لیبرال ها" خود را "آزادیخواه" می نامند..و "آنارشیست ها "خود را "کمونیست".

از تو شرم می کنم.

از اینکه برای تو گریستم شرم نمی کنم. نه،شرم نمی کنم.

از اینکه "عرعر" مطبوعات و شبکه های تلویزیون تو را چون یک "دیکتاتور خونخوار" به ما می شناسانند و ما باور می کنیم از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم که همه "بازی" می کنند نه "زندگی"از تو شرم می کنم.

از اینکه یک حرامزاده عوضی هستم از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم نه راجع به "مردم لبنان" صحبت می کنند تا لال از دنیا نروند از تو شرم می کنم.

از اینکه تاریخ را "می چلانند "و به خورد هم می دهند  از تو شرم می کنم.

از اینکه جایی زندگی می کنم نه "تحلیل سیاسی" می کنند تا احساس کنند قد کشیده اند.

فیدل،

از اینکه "انقلابمان"، انقلابی که بیست سال بعد از انقلاب مردم تو به وقوع پیوست را در دو-سه سال به باد دادیم از تو شرم می کنم.در حالی که مردم تو هنوز ایستاده اند.۴۷ سال تمام.

از اینکه جایی زندگی می کنم که با "شهدا"بازی میکنند از تو شرم می کنم.

ار اینکه اینجا "وارطان"را "شهید " به حساب نمی آورند از تو شرم می کنم.

از اینکه یک تاپاله فین فینی هیستم از تو شرم می کنم.

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که حتا یک "سندیکا "ندارد از تو شرم می کنم.

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که" سیری" بعضی از "گرسنگی" بقیه است از تو شرم می کنم.

از اینکه بیسوادی هست،مواد مخدر مثل "نقل" پخش می شود...شرم می کنم.

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که "جوانانش" را کف سلول می کشند از تو شرم می کنم.

از اینکه نمی فهمند تو به عنوان یک رهبر وظیفه داشتی با همین جنایتکاران کشور من رابطه دیپلماتیک داشته باشی تا مردمت زنده بمانند. شرم می کنم.

"از اینکه بعضی می گویند همه این اتفاقات در کشور تو هم می افتد،و شرم نمی کنند، از تو شرم می کنم. چرا که اینان عاشقانه نشریات آمریکایی و "الشرق الوسط"  و "فیگارو" می خوانند.چه اشکالی دارد؟"

از اینکه در کشوری زندگی می کنم که "جوانش" از پست " کاندولیزا رایس" در دولت  ایالت متحده استدلال می کنند که نژاد پرستی در ایالات متحده وجود ندارد از تو شرم می کنم.

از تو شرم می کنم که یک کثافت سبک مغز هستم.

می دانم ارزش ریشه کن کردن بیسوادی در یک سال چقدر است

می دانم ارزش ۸۵٪ مسکن متعلق به خود مردم  بدون پرداخت هیچ اجاره ای چیست.

می دانم ارزش ریشه کن کردن فحشا چیست.

می دانم ارزش مقام دهم کوبا در المپیک چیست.

و.............

می دانم ارزش  "انتر ناسیونالیسم "شما چیست.

می دانم مردان و زنان کشورت برای "کنگو" ،"الجزایر" ، "سوریه"، "بولیوی" و ... جنگیده اند.کشته شده اند...یا اعضای بدن خود را از دست داده اند.

از اینکه  جایی زندگی می کنم که "مسکن"،"بهداشت"،"رفاه"،"مبارزه با بی سوادی"،مقابله با"مواد مخدر و فحشا"و .....برای جوانان روشنفکرش جذابیتی ندارد از تو شرم می کنم. اینان دوست دارند کنار معشوق یا معشوقه(یا معشوق ها یا معشوقه ها)خود بنشینند و "آزادانه" از "برد( Board)ناچیزموشک های حزب الله" برای هم بگویند.

می دانم مقاومت در برابر تحریم های اقتصادی، "هلمز-برتون"،"توریچلی" چقدر سخت است.

می دانم نصف کردن "پروتئین مصرفی" در کل کشور بعد از فروپاشی شوروی چقدر سخت است.

می دانم چهارصد بار ترور شدن طاقت فرساست.

می دانم "چه" سرباز تو و مردمت بود.

 از اینکه برای تو گریستم شرم نمی کنم.نه شرم نمی کنم.

فیدل عزیز،

به یاد دارم که گفتی:" دیگر بس است صحبت از نظام اقتصادی نوینی که کسی از آن سر در نمی آورد."

به یاد دارم که گفتی:" بمب ها ممکن است بیماران و گرسنگان را نابود کنند ولی کرسنگی و بیماری را هر گز نابود نخواهند کرد."

به یاد دارم که گفتی:" ..من از طرف کودکانی که حتی یک تکه نان ندارند حرف میزنم..."

به یاد دارم که گفتی:" شما نمی توانید از طرف دهها ملیون انسانی که از گرسنگی یا بیماری های قابل علاج می میرند از صلح سخن بگویید،شما نمی توانید از طرف ۹۰۰ ملیون بیسواد از صلح سخن بگویید"

می فهمم چقدر عصبانی هستند از تو که تبلیغات "کوکا کولا" و پیام های تجاری را را ممنوع کرده ای و در عوض در تلوزیون برای حفظ محیط زیست و آموزش کودکان تلاش می کنند.

در کشور من از تلوزیون دولتی فقط"چیپس" و "نوشابه" پخش می شود. 

اکنون به یاد می آورم

 خروش تو را، یونیفرم زیتونی رنگ تو را.

اکنون به یاد می آورم حرکات دست،سر،لبان و ابرو های تو  را پشت تربون.

اکنون یه یاد می آورم ...

رویأهای تو را..لبخند تو را..

اما فیدل عزیز،

فقط این نیست،

در سیاره آبی ما...

جوانانی هستند که می توانی بهشان افتخار کنی. اینجا جوانانی هستند که همدیگر را دوست دارند، گستاخانه همدیگر را می بوسند و می جنگند،می توانی به این  جوانان شجاع افتخار کنی....

اینان نمی ترسند ،می پرند..تنها نمی گذارند.و مسموم نمی شوند.

فرمانده عزیز،

ناگفته ها بسیارند،

......

تو سرود خود را از سر خواهی گرفت و ما نیز زندگی خود را به تو خواهیم داد.

Patria o Muerte-میهن یا مرگ.

+ نوشته شده در  85/05/14ساعت 8 PM  توسط زندانی005  | 

همتون مردن منو می بینید

تو منو نگاه میکنی

من تو رو

هیچ وقت از دوچرخه خوشم نمی اومد

رگ هام گرفته و تلق تلق صدا می ده

مردنمو نگاه کنید

مردن منو نگا کنید

از بچگی مداد رنگی هام بیشتر از چهار رنگ نداشت

نگا کنید

وقتش بود دوست...

برات یادداشت گذاشتم

نگاههای بی روحت رو که می بینم،یاد نعل اسب می افتم

بی خوابی می کشم،تا صبح استفراغ کنم

و استفراغمو براتون پست می کنم،قول میدم

هوشی مین بهم گفت:ناپالم چیز مز خرفیه...

تنفر مثل خمیر ریش کف کرده دور تو ، دور منو گرفته

نمی فهمی؟ـنمی فهمی

وقتش بود دوسم داشته باشید

برات یادداشت میذارم

اعصابم از بچگی تو آهنگری بزرگ شده

هی!تویی که عکس جرج حبش دستته..میدونی جرج حبش کیه؟

دارم می میرم نگا کن

چطور تا حالا نفهمیده بودی

من دو تا دست میخواستم..مهربون....کثافت

دست راستمو می خواستم بدم به اوون

تا جمجمه اش دیگه درد نگیره

می گفت درد موهاشو از پشت می کشه...موهاش تیره رنگ می شه..من گریه...

دستمو از مچ قطع کرد

چون گفت:رگهای دستت خیلی کثیفه...راست می گه..

هی! نگا کنید اسلحمو از کمرم باز کردم

یه تیغ موکت بری لای دندونامه

دلم برات تنگ شده

می خوان بخرنش

باید قیمتو دو برابر کنی

آخه اوون حامله است...اوون حامله است

مهر چیز زیباییه

من ندیدمش،آدرسشو بده...وقتش بود دوسم داشته باشید

بی دلیل دوسم داشته باش

نگا کن..به خرخر افتادم...دارم می میرم...

دلم تنگ شده...روده ام....قلبمو دار زده...من تنهام

تو...مزخرف میگی که تنهایی...

انقدر تنهایی...تنهایی می کنی تا ترست بریزه

مثل یه بابای مهربون دست خودتو می گیری..خودتو می بری تو یه اتاق تاریک..

چراغو روشن میکنی و به خودت میگی...دیدی لولوخورخوره نبود...تنهایی؟

قیمتو دو برابر کن...

نگا کن دارم می میرم...

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت 1 AM  توسط زندانی005  | 

اگر کودک بودم،

تنها ، در این تاریکی می ترسیدم

حالا

دو متر قد و صد کیلو وزن دارم

کودک نیستم

در روشنایی ، از این تنهایی می ترسم

                                                         ۰۰۵ـبهمن ۱۳۸۴

پ.ن.۱:باور کن.

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت 8 PM  توسط زندانی005  | 

همتون از این زندان گریخته اید.

من ماندم

           و

             خاطره بازداشتگاه شماره ۱۷

آره؟

Sad but True...

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 2 PM  توسط زندانی005  | 

خوش به حال

بی سرو پا ها

که نه سری دارند

که توی سرها در بیاورند

..و نه پایی که از گلیمشان دراز تر کنند..

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 0 AM  توسط زندانی005  | 

کیست که نداند من چقدر"ناظم"را دوست دارم.ناظم حکمت.دو شعر از ناظم را اینجا برای میترا می نویسم که اگر دوست داشت هر یکی یا هر دو را عینا در "فردا"نقل کند.یا حداقل برای "فردا" نقل کند...

شاید دیگر خوشبختی نیست

فقط

   دینی است

                   بر گردنت

برای لجاجت با دشمن :

                              یک روز بیشتر زیستن!

                                                                 ناظم-حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

...که خانه ای

با یاس های سفید

در باغچه اش

برای دیو و آرزوهای بزرگش

گور هم نمی تواند باشد

                                                              ناظم-حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲)

ـــــــــــــــــ

پ.ن.۱:...دیو و آرزوهای بزرگش.....یعنی تو.

+ نوشته شده در  85/04/25ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

زندگی من روی این سنگ قبر اینگونه نوشته شده است:

نام : عبدل

تولد : ۸ صبح اول ژوئن ۱۹۷۷

فوت : ۸:۳۰صبح اول ژوئن ۱۹۷۷

 

......رهایمان نمی کنند برادر..

+ نوشته شده در  85/04/25ساعت 10 PM  توسط زندانی005  | 

و

خوابیدن هم

 مثل  آن کار

خوب است...

خوب.

Heinrich-Boll

+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

من

آسمان سبز تو را

                       می کنم هوس!

+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 1 PM  توسط زندانی005  | 

از سگ همسایه می ترسم

دنبالم میکند

.....

یکی از قفس های من برایش بساز

تا آدم شود

.................تمام

+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 11 PM  توسط زندانی005  | 

وعشق همان تف سر بالای بغل دستیتان است،که توی صورت شما فرود می اید...

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 3 PM  توسط زندانی005  | 

پیراهنم

بوی تند سیگار می داد

پیش از شستنش

رفتم و

جای اشک هایت

                    را رویش بوسیدم

                                                                        005

+ نوشته شده در  85/03/24ساعت 6 PM  توسط زندانی005  | 

سه-چهار سال پیش بود.سر کلاس فیزیک نشسته بودیم.دبیر از ما خواست تا مثالی برای سطح شیبدار بزنیم.یکی گفت:"سرسره!"

دبیر بهش خورده گرفت که:"سرسره چیه؟!تو فردا مهندس میشی. یه مثال با اهمیت بزن.مثلا بگو جاده ها،سد ها..!"

ولی به نظر من سرسره ها از سدها و جاده ها مهمترند.چون سرسره ها بچه ها رو شاد می کنندو اگه بچه ها شاد نباشند،همه می میریم آنوقت سدهاو جاده ها به کارمان نمیآید.

"......و در روز هفتم انسان رو آفرید،مردها،زن ها و بچه ها...من بچه ها رو تر جیح می دم.چون وقتی اوونا رو  می بوسی،صورتت نمیسوزه..."

 

 

                                                                        005        

+ نوشته شده در  85/03/16ساعت 5 PM  توسط زندانی005  | 

مانکن ها را دوست ندارم

دست های بی روحشان را

  چون خوانندگان اپرا

     احمقانه باز می کنند

                             ناظم حکمت(۱۹۶۳-۱۹۰۲)

اگه تو مدرسه مسخرش نمی کردن،حتما اسم پسرم رو می ذاشتم "ناظم"

+ نوشته شده در  85/03/14ساعت 6 PM  توسط زندانی005  | 

".....آندری : در مسکو توی سالن درندشت یک رستوران مینشینی،نه کسی را میشناسی،نه کسی تو را میشناسد....ولی احساس بیگانگی نمیکنی.ولیکن اینجا،همه را میشناسی همه هم تو را مسشناسند ولی یک بیگانه ای....... بیگانه و تنها......"

    آنتوان چخوف(۱۹۰۴-۱۸۶۰)-نمایشنامه سه خواهر-پرده دوم

                                                           Antovan Tchekhov

+ نوشته شده در  85/03/12ساعت 0 AM  توسط زندانی005  | 

همه

دل تنگ آنی اند

که داشته اند و دیگر ندارند

من

 دل تنگ آنم که هرگز نداشتم

و من

     تو را

       بارها

         در خیال

  چون فقیر پسرک گرسنه ای

  که هر روز...ناهشیار

  توپ چرمی پشت ویترین 

    را لمس کرده است

         بوسیده ام

                                       (...-1986)005

نیاز به ویرایش داره.متاسفم.

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت 9 PM  توسط زندانی005  | 

"علی اون باش"اهل ازمیر"

     خوب میدانست

 خرگوش به خاطر ترس نیست که فرار میکند

     به خاطر فرار

               میترسد

   ناظم حکمت(۱۹۰۲-۶۳)

   .....مرسی میتی

+ نوشته شده در  85/03/09ساعت 1 PM  توسط زندانی005  |