|
چمدانی بی شکل
|
مادرش می گويد: "به ياد دارم موقع حرکت هوا سرد بود و برف وحشتناكي آمده بود.ما که به تبريز می رفتيم به خرم آباد که رسيديم به علت سرمای شديد و برف و بوران نتوانستيم حرکت کنيم. از همان موقع از خودگذشتگی وارطان به همه ما معلوم شد. از وقتی که ما به آنجا رسيديم تا زمان حرکت ، وارطان در آن هواي سرد ، شب تا صبح نگهبانی ميداد تا مبادا به کسی آسيبی برسد."
وارطان در تبريز در کارخانه ای همراه پدرش مشغول کار شد و بعد از هشت ماه کار بدون اينکه حقوق دريافت کند همراه خانواده بار ديگر به تهران بازگشت.او در تهران در غياب پدر به کار رانندگی تاکسی پرداخت و اينگونه خرج خانه را بعهده گرفت.
وارطان سالاخانيان در بحبوحه مبارزات دهه 30 ،به سال 1331 به حزب توده ايران پيوست.بعد از کودتای 28 مرداد نا چار شد به فعاليت جدي و مخفی رو بیاورد و سرانجام:
ارديبشت ماه 1333 بود ، گرازهای شاه همه جا را به دنبال يافتن رد پايی از يک توده اي بو میکشيدند.در اين روزگار، چاپخانه مخفی حزب توده ايران در داووديه پيوسته کار ميکرد و هرروز اخبار تحلیل ها و جنايات رژيم کودتا را در اوراق،روزنامه ها و اعلاميه های حزبی منتشر میکرد و اوراق دست به دست میگشت.رژيم با همه نيرو در صدد يافتن چاپخانه بود.
نزديک به يک سال از کودتا می گذشت و هنوز رژيم نتوانسته بود رد چاپخانه را بدست بياورد. غروب ششم ارديبهشت ، گزمه های شاه به طور اتفاقی به يک اتومبيل در دروازه دولت ايست دادند ، راننده اتومبيل جوانی ارمنی بود. او خيلی خونسرد به سؤالات گزمه ها جواب داد.جوان ديگری که در اتومبيل بود نیز خيلی آرام و خونسرد به سؤالات جواب داد. يکی از گزمه ها خواست به اتومبيل اجازه حرکت بدهد.ديگری مخالفت کرد و از راننده خواست صندوق عقب را برای بازرسی باز کند. راننده ناچار همين کار را کرد.صندوق که باز شد،ماموران از حیرت به زور می توانستند روی پای خودشان بایستند. صندوق عقب لبالب از روزنامه "رزم" ، ارگان آن روز های سازمان جوانان حزب توده ايران بود ، روزنامه ها تا نخورده بود و بوی مرکب چاپخانه ميداد.ساعتی بعد دو سرنشين اتومبيل در شکنجه گاه فرمانداری نظامی بودند.
شکنجه گاه در لشکر دو زرهی قرار داشت و شکنجه ها زیر نظر بختیار و سرهنگ زیبایی انچام میشد. به محض ورود به شکنجه گاه، دژخيم ها شکنچه را آغاز کردند.راننده جوان خودرو ، وارطان و ديگري "محمود كوچك شوشتري" بود. هر دو در يک اتاق و در کنار يکديگر شکنجه می شدند.شکنجه ها قرون وسطايی بود. دژخيمان بيشتر به "کوچک شوشتری" که بدن ظريفی داشت، فشار مياوردند. آنها فقط جاي چاپخانه را مي خواستند. پاسخ شکنجه ها سکوت بود.
"جبار باغچه بان" از کسانی بود که در زنداندر مورد وارطان شنيده بود. او خاطرات و شنيده هايش از وارطان را بعد ها اینطور بازگو کرده است:"(در زندان) یک جوان ارمنی بود به نام وارطان ؛ میگفتند زندانی سیاسی است.زندانیان او را"وارطان سوسیالیست" صدا می کردند. او غذای زندان را نمی خورد و به جایش جیره نقدی زندان را در یافت می کرد و آن را با زندانبانان(دون پایه)تقسیم می کرد."
شنجه ها شدت گرفته بود که روز اول ماه مه، جشن جهانی کارگران فرا رسيد.وارطان با بدنی که زير شکنجه در هم کوبيده شده بود، روی در سلول ضرب گرفت و شروع به آواز خواندن کرد.او فرياد می زد: "امروز مردم در کوچه و خيابان جشن کارگری برپا ميکنند و ما نيز باید در زندان جشن بگيريم".در اين موقع سرهنگ زيبايی از راه رسيد و او را به شکنجه گاه برد و بعد از چند ساعت که وارطان را آوردند قادر به تکان خوردن نبود. 24 ساعت بعد که به هوش آمد باز هم جشن خود را با تنی سراسر سوخته از سر گرفت. و باز...
همان روز 12 ارديبهشت ، رفيق کوچک شوشتري،در حاليکه بدنش زير شکنجه از هم پاشیده بود، بی آنکه لب باز کند به شهادت رسيد.
وارطان ، وقتی مطمئن شد که رفيقش کشته شده است، به شکنجه گران گفت:"حالا خيالم راحت شد. من ميدانم و نمی گويم. هر کار ميخواهيد بکنيد".
اين صحنه را يکی از شکنجه گران بعد از انقلاب اعتراف کرده است:" انگشت سبابه وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت:" ميشکند!". من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت:" می شکند!". با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نميکرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت :"می شکند!". خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم. صدايی برخاست. وارطان گفت:"ديدی گفتم می شکند.".نگاه کردم انگشتش شکسته بود. وارطان به من پوزخند می زد."
دژخيمان تمام نيروی حيوانی خود را آزمود. اما وارطان لب از لب باز نميکرد. آنگاه به آخرين حربه خود روی آوردند. درحالی که قامت در هم شکسته وارطان بر کف شکنجه گاه افتاده بود يک مته برقی حاضر کردند. دژخيم گفت:"اين شانس آخر است، اگر حرف نزنی ..." ، وارطان با آخرين رمق خويش بر دژخيم خيره شد. گفت:"نه."
آن ها مته را روشن كردند و دست هايي بدن وارطان را در جا ميخكوب كرد. وارطان با آخرين نيرويش فرياد زد:
زنده باد ايران!
زنده باد حزب توده ايران!
با مته برقی سر پهلوانی اش را شكافتند ،لحظاتی بعد قلب رفیق بی باک ، وارطان سالاخانیان در ۲۴ سالگی ایستاد. وارطان حماسه شد ... وارطان سرود شد.
دژخيمان شبانه جنازه دو قهرمان را به رودخانه جاجرود سپردند و چند روز بعد جنازه ها کشف شد.

شعر معروف "مزگ نازلی" را "احمد شاملو" در رثای وارطان سروده است. شاملو در این مورد می گوید:" من وارطان را پیش ار بازجویی دوم در زندان موقت دیدم. ...او در بازجویی دوم هم در مقابل تمام شکنجه ها ،کشیدن ناخن ،تحمل ساعت ها دست بند قپانی و شکستن استخوان دست و پا مقاومت کرد... شعری که برای وارطان سرودم نخست "مرگ نازلی " نام گرفت تا از سد سانسور بگذرد اما عنوان ؛ شعر را به تمام وارطان ها تعمیم داد."
شعر در حقيقت ، نقل دیالوگ شکنجه گر و وارطان است. شکنچه گر که ار وارطان می خواهد با حرف زدن زندگي خود را باز پس گيرد ، او را وسوسه و تهديد مي كند و وارطان که حرف نمي زند.
"ديالوگ"؟ چه ديالوگي؟ چگونه ديالوگي ، هنگامي كه وارطان "سخن نمي گويد"... :
"- نازلي!
بهار خنده زد و ارغوان شكفت
در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه نيفكن!
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...."
نازلي سخن نگفت ،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت ...
"- نازلي!
سخن بگو!
مرغ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!"
نازلي سخن نگفت ؛
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت ...
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم در اين ظلام درخشيد
و جست و رفت ...
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گل داد و
مژده داد : " زمستان شكست! "
و رفت
احمد شاملو - ۱۳۳۳

/۰۰۵
- نامه يك سرباز اسرائيلي به مادرش - (یک نامه واقعی)
روز به خير مادر،
از رفتار من عصباني نشو.حالم خيلي بد است،احساس مي كنم دارم به يك حيوان تبديل مي شوم. به آنچه مي كنم اعتقادي ندارم. از دستورات اطاعت مي كنم تا در چشم دوستانم مثل دختر ها نباشم. هرگز نخواهي فهميد كه با تفنگ آماده شليك وارد خانه اي شدن كه ده بچه، زن و پيرمرد در آن هستند و به عربي فرياد كشيدت كه :"هيچ كس ار جايش تكان نخورد" يعني چه. مادر ، همين چند ماه پيش من شاگرد مدرسه بودم ، مثل خمير نان نرم ، حالا مثل دژخيم ها شده ام. فرمانده رو به من فرياد مي زند كه آشپزخانه را بگردم . سطل ها و قابلمه ها را به هم مي ريزم. كيسه هاي آرد و شكر را بر مي گردانم تا ببينم داخلشان هفت تير و بمب دستي نباشد. صدلي به زمين افتادن اشيا تزييني باعث مي شود كه دل آشوبه بگيرم. پسر كوچكي با چشمان درشت پر از نفرت نگاهم مي كند. مي دانم اگر من به جاي او بودم براي تمام عمر از سربازان يهودي متنفر مي شدم. من هم اگر مي ديدم كه مادرم ، يعني تو ، در حالي كه عده اي خانه ات را زيرو رو مي كنند ، مجبور مي شوي همانجا روي فرش بنشيني و سرت را بر زمين بگذاري و از ترس بلرزي ، همه آنها را مي كشتم.
اگر يك بار ديگر مجبور شوم سلاح به دست وارد خانه اي شوم ، سرپيچي مي كنم. به زندان مي روم ، مادر عصباني نشو. جاي پدر خالي است ، او به من مي گفت چه بايد بكنم. مي دانم در نبردي برابر ، يك مرد مقابل يك مرد ، حاضرم زندگي ام را هم بدهم. اما نمي توانم ببينم كمد ها را سرنگون مي كنم ، ديوار ها را مي شكافم ، پير ها را وادار به نشستن روي زمين مي كنم. استفراغم مي گيرد. از خودم متنفرم. من ديگر من نيستم. با دو هم اتاقي ام كه در يك گروه هستيم وآن ها هم مثل من احساس مي كنند پنهاني صحبت كردمم. پيرزني به صورت يكي از آن ها تف اندداخته بود. بعدش شروع كرد به گريه كردن. سرش را توي كيسه خوابش كرد ، فقط مي شنيدم كه مثل بچه ها هق هق مي كند. من مي توانم از خودم دفاع كنم. ايتقدر نگران من نباش. در زير سيگاري خانه يك عالم ته سيگار پيدا كردم ، خيلي سيگار مي كشي ، احتمالا به خاطر من.
از قول من به "يائل" سلام برسان.از اينكه قبل از رفتن با او خداحافظظي نكردم معذرت بخواه. از خودم مي پرسم چه احساسي پيدا مي كردم اگر سربازان مسلح وارد اتاق او مي شدند و همه چيز را زيرو رو مي كردند . خب ، تمام شد.حالا اگر تصميم گرفتم از دستورات شرپيچي كنم و به زندان افتادم ، تو منظورم را مي فهمي.
به نقل از:www.jamiwebs.com
ماخذ :www.carta.org - از کتاب "فلسطین به روایت اینترنت،بهار ۸۱".نشر آگاه

- بهار و شادی -
امسال هم بهار
با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند.
در پشت این دریچه ی خاموش هر سحر
بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا.
بر او بنال بلبل غمگین که : سالهاست
شادی
آن دختر ملوس ، از این خانه رفته است.
سیاووش کسرایی(۱۳۷۵-۱۳۰۵) – از دفتر "با دماوند خاموش"
پ.ن : ... بدین سان است که کسی می میرد و کسی می ماند.

- خاطره اي از برادر حنيف -
"سكانس اول"
اسفند ماه 1384 بود. پروژه تدفين شهدا در دانشگاه در جريان بود و اكثر بچه ها مسئله رو خيلي جدي گرفته بودند. روز 22ام اسفند ماجرا به اوج خودش رسيده بود.
يك تجمع از طرف انجمن اسلامي سازماندهي(!)شد.فكر مي كنم طرفاي 12:30 بود كه حدود 300 نفر جلوي بوفه جمع شدند. از "اوون" ور هم رفقاي بسيج تو ابن سينا جمع شده بودند.
- "اوون" روز ظاهرا(!) از روي قيافه ها مي شد فهميد كه كي " اين" طرفي و كي" اوون" طرفي! : خب ، " اوون" طرفي ها اكثرا ريش هاي انبوهي رو با خودشون به "اين" طرف و"اوون" طرف ( چه شير تو خري شد!!) حمل مي كردند و پسرا پيرهن هاي مردونه شون رو مثل گوني رو انداخته بودند. دختر هم بينشون خيلي كم بود."اين" طرفي ها هم اكثرا قيافه هاي امروزي تري! داشتند وبعضي هم رنگ هاي شاد پوشيده بودند-
حالا برگرديم جلوي بوفه ، اول از همه "آرمان" كه "اوون" موقع هنوز "كو مونيسط" نشده بود رفت بالا و كلي جيغو ويق كرد - يه سري از رفقاي بسيجي هم وسط صحبت هاي آرمان اومدن و به ما گل دادن، گل ها هم گل "گلايل" بود كه دراز بود وخيلي شبيه ميله و باتوم و لوله و شياف ، و خبر از اتفاقات بعدي مي داد كه ما "اوون" موقع نگرفتيم يعني چي! – خيلي زود جيغ و ويقاي آرمان نتيجه داد و جمعيت دو برابر شد. بعد ازمدتي رو به بچه هاي نزديك تريبون كرد و گفت:"آقا من نفسم گرفت يكي بياد بالا صحبت كنه". چشمتون روز بد نبينه "برادر حنيف" داستان ما داوطلب شد و رفت بالا.
- همين جا بگم كه "اوون" موقع حنيف صورت پشمالويي داشت و سعي داشت تنه به تنه ي "راسپوتين" بزنه-

خيلي شمرده شروع كرد به حرف زدن و مواضعش رو توضيح دادو بعد از كلي نقالي كردن و دليل و بر هان آوردن و حوصله ملت رو سر بردن ، در حالي كه خسته شده بود يكي از دانشجويان "اين طرفي" كه خيال مي كرد حنيف از بقاياي بسيجياني است كه براي "گل" دادن به ما مسير ابن سينا تا جلوي بوفه رو طي كردن داد زد :" آقا بالاخره تو خودت موافقي يا مخالف؟!!!". حنيف بيچاره داستان ما رو ميگي ، انگار آب يخ روش ريخته بودند ، با ناراحتي (آخ مامانم اينا) گفت:" بابا من مخافم." و رفت پايين.بعدش هم ما وارد مسجد شدیم و باقی ماجرا...
"سكانس دوم"
فكر مي كنم فروردين ماه بود ، فروردين ماه 1385 داشتم كوچه گلستان(يكي ار كوچه هاي اطراف دانشگاه) رو ميرفتم بالا كه دبدم ته كوچه يه پسر با قد متوسط و چشاي نسبتا مهربون كه اندازه يه قروني هم هست داره بهم نزديك ميشه. خط ريشاش عين خط ريش هاي ملوان هاي فرانسوي بود و داشت به من لبخند مي زد. قيافش خيلي آشنا بود. اول فكر كردم اشتباه مي كنم و طرف شيرين مغزه كه داره به من لبخند ميزنه. كمي جلو تر كه رفتم حدس زدم اين حنيفه كه هنوز حال گيري "اوون" روز يادشه و با يه تيغ خودشو از "اوون" سر و وضع در آورده!
بهش كه رسيدم ديدم بله : اين "برادر حنيف" ماست كه اصلاح كرده ولي اصلاح نشده!
پ.ن1: مزاح تمام.
پ.ن2: بالا رفتيم ماست بود
پايين اومديم دوغ بود بود
غصه ما دروغ بود.
A:کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم...
برای کوهیار ؛ که جنگ ۳۳ روزه او را حسابی آزرده کرده بود ؛ شاید بیشتر از ما.
- ازبیروت گذشتم-
شاعری شادمان در فرودگاه
شعر خوانی شادمان در فرودگاه
راه فرودگاه امن بود
و هواپیما به کشور دیگری تعلق داشت
و حالا کیسه های شنی تنها قهرمان نیسنند
آن بیروت است
که نه زنده است و نه مرده
مگر برای خبرنگار یک روزنامه
که بین دو جسد ایستاده باشد
او روزنامه اش را خودش چاپ می کند
او روزنامه اش را خودش می خواند
شاعر شادمان در انتظار هوا پیماست
و شعر خوان شادمان در انتظار یک کشتی است
و کیسه شنی دیگر
تنها قهرمان نخواهد بود
اما بیروت اینجاست
که پشت یک دیوار زنده می شود و می میرد
آه ای شهر غرق شده
تو
یک تکه ابر ؛ یک گلوله ؛ یک تکه نان ؛ یک بطری
یا یک کشتی به گل نشسته ای
که در پیادروها با ملاحان عشق بازی می کنی
تو حالا همچون خداوند هستی
که بر دست هایش زنجیر بسته باشند
تو
نه سنبله گندمی
نه بمب
بلکه نقطه ای هستی فیما بین دو جسد
تو یک "کاما" هستی
دیواری برای جوخه آتش
همانست که آگهی های تبلیغاتی بر آن می چسبانند
باران روی پوستر ها می بارد
و آبهای چند رنگت در پای دیوار جمع می شود
هنوز یکی از مرغان بهاری
بر شاسی های پیانو تو ایستاده است
شبها
زخمی ها روزنامه می نویسند
و مرده ها صبح ها آنرا برای فروش آماده می کنند
شاعر مرده ی شعر خوان ؛ شادمان ؛ در فرودگاه منتظر است
و مهماندار شادمان مداد توزیع می کند
با کارتهای پیاده شدن از هواپیما و روزنامه های صبح را
در ارتفای یک هزار متری
بنویس : بیروت دارد از دید خارج می شود
در ارتفاع یک هزار متری بخوان : بیروت دارد دور می شود
و حالا ؛
از بیروت گذشتیم
با شادی می نویسیم
با شادی می خوانیم
بیروت در دوردست ها پشت سر ماست
معین بسیسو – متولد 1930 غزه
برای میترا ؛ که هوای آزاد برایش خوب است.
- بادبادک ها-
شوق ما در دل
بادبادکهای ما در آسمان سبز
برتر از آن بامهای کاه و گل اندود
برتر از سر شاخه های کاج
برتر از آن کفتران تشنه در پرواز
سرخوش و مست و شناور بادبادکهای رنگارنگ
در میان جویبار باد
بادبادکهای شوق انگیز
کاشکی این بادهای آرزو پرور نمی خوابید!
یا نمی آمد به دستم رشته ها کوتاه !
تا چو پولک های شب پیمای رخشنده
من شما را روی بام آسمان پرواز می دادم
بادهای آرزوپرور!
بادبادک ها !
سیاووش کسرایی (۱۳۷۵-۱۳۰۵) - از دفتر "از خون سیاووش)
۵
برای حامد ، همسفر پیادرو ،
- پاراگراف ها-
"برای من تنها یک راه حل موقت و موثر وجود دارد : الکل – یک راه دائمی نیز می تواند وجود داشته باشد : ماری – ماری مرا ترک کرده است. دلقکی که به الکل پناه می برد خیلی زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند.
وقتی مست به روی صحنه می روم. به هنگام انجام حرکاتی که نیازمند دقت و ظرافت هستند مرتکب بدترین خطاهایی می شوم که ممکن است یک دلقک مرتکب شود : من به آنچه روی صحنه انجام می دهم می خندم."
هاینریش بل(Heinrich Boll) - عقاید یک دلقک
۳
برای آرمان ، می دوید ،
- من جان به در برده-
این را خوب می دانم که فقط من
از میان آن همه دوست
جان سالم به در بردم
اما همین امشب توی خواب شنیدم که
دوستانم می گفتند :
"قوی تر ها جان به در بردند"
و من از خودم بدم آمد.
برتولت برشت(Bertolt Berecht)
۴
براي صادق، امروز.
- سيگار نيفروخته-
امشب او مي ميرد
با سوخته سربی بر پيراهنش
امشب او رفت سراغ مرگ
با پاي خود…
- سيگار داري؟
گفت.
- دارم
گفتم.
- كبريت؟
- نه.
سيگار را آتش سرب هم مي گيراند.
سيگار را گرفت ، و رفت...
دراز به دراز افتاده
بر لبانش سيگاري نيفروخته
بر سينه پيراهنش زخمي سوخته
رفت
فرمان آتش.
و تمام
ناظم حكمت(1967-1902)
براي همه ، همه . به همين سادگي.
- درباره تو و خودم-
هر چه درباي تو و خودم نوشتم دروغ بود
در باره آن نبود كه اتفاق افتاد بلكه آن بود كه مي خواستم اتفاق بيافتد
درباره حسرت هايم بود آويزان ار شاخه هاي دوردست و بلند تو
درباره تشنگي ام كه ار چاه روياهايم بر مي خاست
همه ، نقشي بود كه بر روشنايي زدم
..........

پالتویی دارم که می شود در جیب کت گذاشت:
پالتوی جیبی
رادیویی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:
رادیوی جیبی
انجیلی دارم که می توان در جیب کت گذاشت:
انجیل جیبی
اما من چنین کتی ندارم؛ کت من جیب ندارد؛ من اصلا کت ندارم.
دارایی من یک شیشه ودکا و دوازده گیلاس
برای خودم و همه عمو ها و خاله هایم؛
یک قوری قهوه با چهار فنجان
برای خودم و سه تا از دوستانم؛
یک صفحه شطرنج با مهره های سیاه و سفید
برای خودم و یکی از آشنایانم
اما من عمو یا خاله ندارم ؛ من دوستی ندارم
نه ؛ من هیچکس را ندارم.
من تنها آسمانی دارم بی پایان ؛ بالای سرم
که زیر آن می توانم خودم را پیدا کنم؛
شهری دارم با خیابان های بی پایان
که در آن می توانم با خودم قرار ملاقات بگذارم؛
شعری دارم بی پایان بی پایان
که می توانم در آن نفس بکشم.
نه؛ من چیزی ندارم جز یک علف
که بین دو سنگ روییده است؛
نه؛ من هیچ چیز در زندگی ندارم.
Christa Reining (1926-Berlin-Germany)
مترجم : تورج رهنما
پ.ن: ...
آیا کرکس باید "گل فراموشم نکن" نوش جان کند؟
از شغال چه انتظاری دارید؟
که برایتان پوست بیندازد؟
از گرگ چه توقعی دارید؟
که دندان هایش را خودش بکشد؟
آخر از چه چیز دولتمردان و پاپ ها خوشتان نمی آید؟
آخر چرا؛ چرا اینگونه ابلهانه به صفحه تلویزیون خیره شده اید؟
....
آه بره های خام!
شما بیشتر به کلاغ ها می مانید