|
چمدانی بی شکل
|
به خیال خودت بیدار می شوی با شگفتی لبریز شده . انگار به دنیا آمده ای باز . و تمام حواس پنج گانه ات سخت چندش آور و ملتهب به نظر می رسند . می خواهی داد بزنی از ترس . بند بند این اجسام غریب در آن فضای کشنده به تو هجوم آورده اند . کسی می آید . می خواهی به او پناه ببری .
و کسی می آید با ظاهری آلوده به تن . از ترس ساکن می شوی . تمام جنبش سلول های صورتی رنگ مرطوبش را در آن حفره ی تاریک احساس می کنی و آن موجود بیرنگ ٬ هوا ٬ مرتعش می شود ٬ آهسته و مهیب ٬ تا تلفظ آخرین واج ٬م م م م ...
می خواهی فرار کنی ٬ یا فریاد بزنی ٬ اما خاموش و وحشت زده در خودت مچاله می شوی . جایی درونت حرکتی متوالی و عجیب حس می کنی ٬ .. آه تنت .. این جسم سرد و غریب با استخوان های دردناکش ..چشم هایت می سوزند و می لرزی به خودت ٬ به چه غربت مرگ آلودی دچار شده ای .مگر قبل از این هم همینجا نزیسته ای .. و کجا رفته آن حافظه ی خواب آور که اول بار که آمده بودی شروع کردی به ساختنش ٬ و التیامت می داد تا با تنت کنار بیایی ٬ کجا رفته آن فراموشی اندوهناک ٬ که فقط گاهی احساس می کردی از جایی دورافتاده ای و تمام
اینجا کجاست ٬ ترسناک و سرشار از نور های دروغی ٬ این کرک های دهشتناک و خیلی بزرگ در مقابل چشم هایت که با نفس های ناخواسته ات می جنبند و کیست که نگاه می کند به تو در تمام این مدت و این درد ..
پ ن : زیستن دردناک است مثل زاییدن شاید یا مثل زنجیری که بسته به استخوان هایم

Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way.
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for soemone or something to show you the way.
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain.
You are young and life is long and there is time to kill today.
And then one day you find ten years have got behind you.
No one told you when to run, you missed the starting gun.
So you run and you run to catch up with the sun, but it's sinking
And Racing around to come up behind you again.
The sun is the same in a relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death.
Home, home again
I like to be here when I can ...
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دلُ تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوسِت دارم تو می دونی
می خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه های دلمُ تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس ، تو می دونی ؟!

پنجره بسته می شه ، شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو می دونی ؟ ...
هرکه هست فریادش در گوشم پیچیده و دیگر مجالی برای خاموشی نیست. . . راه درازی در پیش است به انسانیت ٬ به جهانی که می خواهیم باشد ٬ به جهانی که رویای ماست . و تا این بند های نامرئی در هم تنیده اند از پا نخواهیم نشست .
اینجا در زندان هایمان در کنار هم "هستیم" و آنچه را که به آن اعتقاد داریم در نوشته هایمان فریاد می زنیم .
"كه زندان مرا بارو مباد
جز پوستي كه بر استخوانم.
باروئي آري،
اما
گرد بر گرد جهان
نه فرا گرد تنهائي جانم"
زندانی ۰۰۱