تبليغاتX
زندانی - اندوه یه دنیا خاطره، خاطره هایی که هرگز نبوده اند
چمدانی بی شکل
"وقتی بیاد با خنده هام ابرا رو بارون می کنم
تو جنگل سبز چشام خورشیدو مهمون می کنم"

الان چند ساعتی میشه...
و من مثل اینکه فراموش کردم کجام ...
بوی تند قهوه،
اونجا توی گوشه کنار شومینه،
نه، سرم و می چرخونم ، به هر طرف دیگه ی کافه که اونا رو نبینم...
بارون امون کوچه رو بریده... کاش سنجاب های پارک یه سرپناهی داشته باشن...
دستامو دور لیوان شیر شکلاتم حلقه می کنم، گرمی لیوان به دستام جون میده، از گوشه ی چشمام باز می بینمشون ، دو عاشق، که مثل من این گوشه زمان رو گم کردن ... بخار گرم و عطرآگین شکلات، منو به خیال می ندازه
چشمامو می بندم....
داشت تند تند و پرحرارت - مثه همیشه - از ماجراهای امروزش تعریف میکرد. لباساش خیس خالی شده بودن و گاهی از سرما میلرزید، کاپشنمو میندارم دورش. باید خیلی سردش شده باشه که مثه همیشه لج بازی نکرد و با لبخند کشید روی خودش.باید بیشتر مراقب باشه، زمستون سرد فیلادلفیا تو راهه...
به من تکیه داد، توی گوشم آروم اون حرف همیشگی رو زمزمه کرد، سرش رو گذاشت روی سینم...
حالا اون دیگه کاملا خوابه، خودمو می کشم نزدیکتر، دستمو آروم دورش حلقه می کنم. گرمی نفس های حالا آرومش، دستامو نوازش می کنه. هوا دیگه الان کاملا تاریک شده. اینو میشه از پشت پنجره ی بخارگرفته ی کافه دید. چقدر دلم برای بوی شکلاتی موهاش تنگ شده بود. مثل همیشه شقیقه هاشو می بوسم و سرمو توی موهاش تکون می دم...
بارون بیرون شیشه ی پنجره ی کافه سر می خوره و من بی خیال از زمان شیر شکلاتم رو می خورم.. ما خیلی وقت داریم... ما تمام وقت دنیا رو داریم...
+ نوشته شده در  85/07/28ساعت 8 AM  توسط زندانی013  |