تبليغاتX
زندانی - برای یک هم سلول
چمدانی بی شکل

همیشه با خودم فکر می­کردم که برای یه مبارز، تلخ­ترین اتفاقی که می­تونه رخ بده چیه؟ بازداشت و زندان؟ تهدید و شکنجه؟ یا مرگ؟

نه، خیلی مسخرن، خیلی بیشتر از اونی که یک مبارز لیاقتش رو داره. کدوم مبارز روز اول که می­خواد پا توی راه مبارزه بذاره حساب این جور مشکلات رو نمی­کنه؟ نه، اینا رو باید فراموش کرد.

اما شکست چی؟ لحظه­ای که باید پذیرفت پیروزی از دست­رس خارجه و اگر نه به فراموشی، که حداقل باید به آینده سپرده بشه.

توضیح نمی­خواد، تلخه؛ خیلی تلخ.

برای یه مبارز بزرگترین عامل محرک، امید به پیروزیه؛ چیزی که باعث می­شه هر سختی رو تحمل کنه، هر رنجی رو به جون بخره، دل به دریا بزنه و زندگیش رو به بازی بگیره. اگه امید به پیروزی نباشه اصلا مبارزی هم نیست. اصلا مبارزه­ای در کار نیست که مبارزی بخواد وجود داشته باشه.

مدت­ها فکر می­کردم که شکست، بدترین اتفاقیه که برای یک مبارز می­تونه بیفته. اتفاقی که براش به مراتب تلخ­تر از مرگ و نابودی تموم می­شه، اما این پایان کار نبود.

تجربه به انسان چیزهایی رو یاد می­ده که شاید هیچ وقت به ذهن خطور نمی­کنه، در واقعیت به مواردی بر می­خوریم که قبلا هیچ وقت حتی بهش فکر هم نکرده بودیم.

و تجربه به من چیزی رو نشون داد که هیچ وقت، حتی به عنوان یه گزینه هم به ذهنم نمی­رسید.

می­گفت: «دست­هایش را بریدند و او همچنان به آن­ها مشت می­زد».

می­گم: «دست­های بریده، حتی اگه قدرت مشت زدن هم نداشته باشن، این خوبی رو دارن که برای مشت نزدنت دلیل قانع کننده­ای داری؛ کسی از تو انتظار نداره که با دست­های نداشتت مشت بزنی؛ از اون مهم­تر هم خودتی، هر چند ممکنه افسوس دست­های نداشته رو بخوری، اما حداقل می­تونی با خودت فریاد بزنی: اگه دستام رو بهم برگردونن حساب همشون رو می­رسم!

اما اگه دستات رو ببندن چی؟ اگه دستی داشته باشی که نتونی باهاش مشت بزنی چی؟ و باز هم بدتر، اگه کسی چشم­انتظار مشتی باشه که قراره از گره خوردن دست­های بسته تو درست بشه و تو نتونی بهش بگی که این دست­های بسته مثل مترسک مزرعه­ بی­خطر و بی­ثمرن چی؟».

آره، مترسک شدن برای یه مبارز تلخ­تر از هر چیز دیگه­ایه، سخت­تر از مرگ و تلخ­تر از شکست؛ یه مبارز بجز یه مبارز چیز دیگه­ای نیست، پس اگه نتونه مبارزه کنه دیگه هیچی نیست، و هیچی نبودن حتی تلخ­تر از نبودنه؛

هیچ چیز تلخ­تر از این نیست که هنوز مبارزه ادامه داشته باشه، که هنوز رفقات، هم­رزمات، مشغول مبارزه باشن و تو دیگه نتونی ادامه بدی؛ مثل یه مترسک پوشالی که حتی کلاغ­ها هم ترسی ازش ندارن و به سیاهی صورتش نوک می­زنن، مثل آشغالی که فقط منتظره از گوشه خیابون جمعش کنن تا بیش­تر از این حال بقیه رو بهم نزنه...

اما هنوز تموم نشده، آره، تلخ­تر از این هم هست؛ تلخ­ترش فریاد «تو هم با من نبودیه» که از وسط میدون مبارزه به گوشت می­رسه و انگار که تموم دنیا طوفانی شدن تا به بزرگترین شیپور عالم بدمن و کوس رسواییت رو همه جا بزنن و حتی نعمت کر شدن رو هم ازت دریغ کنن؛ هر نگاه رفقایی که یک زمان با هم و دوش به دوش هم بودین برات کافیه که سنگینی تمامی حقارت­ها و پستی­های عالم رو بدوش بکشی، اما اونا به همین هم رضایت نمی­دن؛ مرثیه­ای از روزهای خوش نبرد می­خونن، از روزهای هم­دوشی، و سرانجام پستی که دچارت شده، تا اگه افتخار یک بار مردن رو پیدا نکردی، خفت هر روز هزار بار مردن رو به دست بیاری؛

و باز هم بدتر، وقتی به خودت میای می­بینی که هیچ کس و هیچ چیز در کنارت نیست، تو یک عمر مبارز بودی و بجز مبارزه کار دیگه­ای بلد نیستی، حالا که دیگه نمی­تونی ادامه بدی نه کاری بلدی انجام بدی و نه با کسی می­تونی درد دل کنی؛ دوستای تو همون مبارزینی هستن که امروز نگاه کردن به چشماشون برات بزرگترین شکنجست، و غیر از اونا یا کفتارایی باقی می­مونن که اگه نتونستن توی میدون مبارزه شکستت بدن، خیلی خوب می­دونن که بیرون میدون عمر زیادی نداری، پس منتظر نشستن تا بوی گند تعفنت اشتهاشون رو اون­قدر باز کنه که بتونن یکجا ببلعنت؛ و یا اونایی که نه از مبارزه چیزی می­دونن و نه می­تونن زبون یه مبارز و بفهمن. پس حرفات و باید گلوله کنی، گلوله­ای که هر روز بزرگ­تر می­شه و امیدواری یه روز توی گلوت بترکه، یا اینکه از دریچه چشمات فواره بزنه.

آره هم سلولی،

تلخ­ترین اتفاق برای یه مبارز...

نه...

گفتنی نیست...

نه گفتنیه و نه شنیدنی...

باید لمسش کرد و من امیدوارم، با تمام وجود امیدوارم، که هیچ وقت لمسش نکنی...

+ نوشته شده در  85/08/16ساعت 1 AM  توسط زندانی666  |