|
چمدانی بی شکل
|
تو چه خوش می خندی
تو چه آسان و چه راحت می خندی ای مرد 
که من آن کرم زده دندان را در دهنت را می بینم
هم چنین می بینم
که تکان می دهدت خنده بگسسته عنان
و تنت با همه فربهیش می لرزد
ای به هر آینه افتاده و تکرار شده
دو شده ؛ ده شده ؛ صد ؛ نهصد...و بسیار شده
تو چه می بینی آیا در من
سبب خنده چه می بینی در کار من و پیکر من
"
...منم اکنون مردی زخم به تن
آرزوهای بلندش همه گردیده هوار
نه فرو مانده به گِل
نه بر افراخته قد
گر تکاپوست به بیرون شدن از گنداب است
نه به افروختن مشعل خورشید به شب...
"
این مرا دردی پیچاننده است
و تو می خندی بر تابم و
می لرزاند گریه مرا.
سیاووش کسرایی (۱۳۷۴-۱۳۰۵)