تبليغاتX
زندانی - جمعه ، آخرین جمعه آذر ماه
چمدانی بی شکل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مثل اکثر روزهای هفته با کابوس بیدار می شم. زیاد نترسیدم . نیم خیز می شم و ؛ بعدش روی تخت می شینم. چشمامو می مالم ؛ دماغمو می کشم بالا و به محض اینکه بلند می شم سرم بد جوری گیج می ره. دوباره می شینم. سر گیجه م قطع می شه. با خودم می گم :"بیا خوشبین باشیم حرومزاده".دوباره بلند میشم  ایندفعه سرم گیج نمی ره.

 

ساعت 15:00 شناسنامه المثنی ام رو برمی دارم و می رم سمت یه حوزه رای گیری. تو راه یه قرمز(عقابی) روشن می کنم.می رسم. یه صف طولانی . می رم آخر صف. چند تا دختر جوون نظرم رو جلب می کنن که چند لحظه پیش رای هاشونو انداختن تو صندوق و دارن بر می گردن. با خنده و شوخی ازکنارم رد می شن. یکیشون از اوون چکمه هایی پوشیده که یه زمانی"کلینت ایستوود-Clint Eastwood" می پوشید؛ گویا مد شده.

 

ساعت 13:26 ؛ هنوزتوی صف ایستادم . سعی می کنم با پاهام روی زمین ضرب بگیرم و تقریبا موفق می شم آهنگ "Am I Evil?" رو - تو دلم ؛ برای خودم - کامل اجرا کنم: Am I Evil?Yes Iam, Iam Man.

برای اینکه احساس غربزدگی نکنم سوت"جمعه" فرهاد رو هم تمرین می کنم. تو همین حال و هوا هستم که یه افسر با یونیفرم تمیز و اتو کرده که یه Ak-47 و یه بی سیم تو دستاشه با اوون سر دوشی های پر ستارش به طرف ام می آد و میگه:" اوهوی! خوشتیپ؛ سمت چپ وایستا". یه کم مکث می کنم و بهش میگم:" من همیشه سمت "چپ" وایمیستم برادر"

 

ساعت 15:39 ؛ تو صفم هنوز. پیرمردی که رای خودشو توی صندوق انداخته و می خواد از در خروجی بره خونه ش از روبرو بهم نزدیک می شه. با چشم هاش بهم لبخند میزنه(شاید چون دهنشو با شال گردن خاکستری رنگی پوشونده این طور به نظرم میاد) همون نیمی از صورتش که پیداست عجیب منو یاد پدر بزرگم- چند ماه پیش مرد- می اندازه. همه این افکار در عرض دو ثانیه از ذهنم می گذره. پیرمرد به دو قدمی من رسیده؛ پاش به موزاییکی که از جاش در اومده گیر می کنه و محکم می خوره زمین.سعی می کنم بگیرمش. نمی تونم. کلاهش می افته. بلندش می کنیم. سرشو بالا می آره.صورتش پر از خونه. شوکه شده. می برنش....

 

ساعت 15:48؛ زوج هایی که با هم اومدن تا رای بدن باعث خندم می شن: مرد در آخرین لحظات ؛ جایی که صف مردها و زن ها از هم جدا می شه با نا امیدی و نگرانی حاضر می شه شناسنامه همسرشو از کیفش در بیاره و اونو با اکراه تحویل زنش بده ! این صحنه رو حدود 10 بار می بینم. دیگه خیلی وقته تو صف سوت نمیزنم به جاش ناخن هامو می جوم.

 

ساعت 16:04؛ از حوزه انتخاباتی می آم بیرون؛ هوا سرده ولی من سردم نیست. دو برگه رای  ِ سفیدی که تو صندوق ننداختم ــ مربوط به انتخابات میان دوره ای مجلس( اسدلله بادامچیان کاندید شده بود ؛ ناقلا) و خبرگان رهبری ــ توی دستمه و باعث میشه ظاهر احمقانم رو حفظ کنم. راه می افتم سمت خونه. یه قرمز(عقابی) دیگه روشن می کنم. کوچه ها خلوتن.

 

خبر می رسه "الف" رو تو یه حوزه انتخاباتی گرفتن. بهش زنگ می زنم. موبایلشو نگرفتن . سعی میکنه خودش رو خونسرد و خوش مشرب نشون بده.روحیه اش خوبه شناسنامه اش رو گرفتن نذاشتن رای بده.

 

دوباره بهش زنگ می زنم. میگم:" کجایی؟". میگه :" توی راه "رامسر" . دوباره با تعجب می پرسم :" کجا؟!". میگه:" توی راه "دادسرا". گوشام کار نمی کنه. قطع می کنه. من عصبی ام.

 

"میم" زنگ می زنه. نگرانه. هم نگرانه "الف" و هم نگران "زندگی" ِ خودش. "زندگی" شو گم کرده. با حالت محبت آمیز و مطمئنی بهش میگم نگران نباشه. میگه": الکی می گی!".

 

"الف" زنگ میزنه."ت"رفته بود کمکش. "ولش" کردن ولی خودش میگه "آزاد"ش کردن. "میم" هم "زندگی"شو پیدا کرده.باورش نمیشه که من "الکی نمی گفتم". سعی میکنم راضی ش کنم بخوابه.عصبی و ناراحته ؛ اونقدر که اسم سیب رو هم می آره. "Sino" غمگینه. خیلی. تا حالا اینطورندیده بودمش. دلداریش نمیدم؛ واقعیت رو بهش می گم و می گم که براش می مونم.

 

 

شب؛

خبری نیست."به نظر می رسه" همه چی به خوبی و خوشی تموم شده. حالاهیچ کس به من فکر نمی کنه و این باعث میشه همه جا رو بنفش ببینم.احساس یه کنده سوخته درخت رو دارم. شناسنامه المثنی م رو از روی میز برمی دارم. روی تخت دراز می کشم و ورقش می زنم. صفحات اول و صفحات آخرش پر هستتد.

صفحه اول : من به دنیا اومدم؛20 سال پیش؛15 مهر ماه؛ یه  اسم دارم یه پدر(!) و یه مادر.

صفحات آخرهم پرن از مهرهای جور واجور ؛ مهرهای مربوط به کپن و انتخابات.

صفحات وسط خالی ان: مشخصات همسر ؛ مشخصات فرزند ؛ وفات ... یا بهتره بگم مرگ.

 

یعنی من همه کار کردم؟ فقط مشخصات همسر مونده و فرزند و مرگ؟ ... می تونم میان بر بزنم.

می شه قید مشخصات همسر و فرزند و زد ولی سومی : مرگ ؛ اینو نمیشه کاریش کرد. سرم گیج میره.

به خودم می گم:" بیا خوشبین باشیم ....".

یه قرمز(عقابی) دیگه روشن می کنم.

                                                                                                                       ۰۰۵

+ نوشته شده در  85/09/25ساعت 1 AM  توسط زندانی005  |