تبليغاتX
زندانی - حرف
چمدانی بی شکل

  

       " وقتی افکارت مثل ابر یا خمیر نان توی جمجمه ات پر می شوند؛ موقع خواب به نرمی توی

         هم فرو می روند و انسان خواب یا رویا می بیند. ولی وقتی افکارت مثل مکعب های یخ یا

         قلوه سنگ توی سرت را پر می کنند؛ موقع خواب به شدت به هم بر خور د می کنند؛ این

         باعث می شود با سر درد ار خواب بیدار شوی و تا صبح خوابت نبرد."         ۰۰۵ 

                                                        

 

از کوهیار ممنونم که منو به " یلدا بازی " دعوت کرد و از اینکه در آخرین دفعه ای که دیدمش به خاطر یه نصفه پاستیل  لب بالاییشو به طرز وحشیانه ای گاز گرفتم معذرت می خوام!

من 6 تا اعتراف کردم ؛ عوضش  چهار نفر رو دعوت می کنم که مجموعش بشه ده :

 

 

 ۱

قبل تر ها ؛ چند نفر تصمیم گرفتن یک انسان رو بکشند تا خودشون رو نجات بدن. من به اوونا کمک کردم تا یک انسان رو بکشند. یک قتل. یک نفر رو کشتن. یا کشتیم. 

 

 

 ۲ 

در سیزده – چهار ده سالگی بود که فهمیدم برادری داشتم که چهار سال قبل از من متولد شده و به علت کمبود امکانات پزشکی در زمان جنگ در روزهای اول زندگیش مرده. فهمیدن این موضوع ضربه بزرگی به من زد؛ از اوون موقع به بعد همیشه در حسرت یه برادر بودم( من برادر دیگه ای ندارم ). همیشه بهش فکر می کردم ؛ تصور می کردم : ساعت دوازده نیمه شبه ؛ چراغا خاموشه ؛ اوون روی تخت بغلی من دراز کشیده و آروم با من حرف می زنه.

 

 

 ۳  

به طور متوسط هر روز دو بار گریه می کنم.

 

 

 ۴ 

برای چند سال یه معشوقه ی خیالی داشتم به اسم " ژان – Jeanne ". موها ش قهوه ای و خیلی کوتاه بود. دهان زیبایی داشت. براش نامه هم می نوشتم. مدت هاست گمش کردم و دلم براش تنگ شده.

 

 

 ۵  

برای چند سال صمیمی ترین دوستانم رو سر کار گذاشته بودم که : قلب من سمت راست سینمه!

اوونا هم کاملا باورکرده بودن چون جوری بهشون تلقین کرده بودم که وقتی دستشونو سمت راست سینم می ذاشنن ضربان قلبمو کامل حس می کردن! وقتی فهمیدن سر کار بودن یه کم ناراحت شدن.

 

 

 ۶

پدر و مادر من عادت نداشتن موقع شنیدن آژیر خطر به پناهگاه برن؛ بالطبع من هم نمیتونستم به عنوان یه پسر یک ساله به تنهایی به پناه گاه برم. گویا به خاطر وحشتی که در یکی از حملات هوایی زمان جنگ به من دست میده یا به خاطر هر چیز دیگه ای من از کودکی دچار چیزی به اسم گرفتگی زبان یا لکنت شدم. اوایل خودم متوجه نمی شدم . این باعث می شد بچه ها در دبستان حسابی با شیوه حرف زدن من سر گرم بشن. پدر و مادرم به شدت از وضع  حرف زدن من ناراحت بودن. مادرم منو به جلسات گفتار درمانی می برد و قفسه ی کتابخونه اش پر بود از کتاب هایی راجع به " گفتار در مانی" ؛ "خود درمانی گرفتگی زبان" و " لکنت". من به جلسات  گفتار در مانی می رفتم بدون اینکه بدونم مشکلم چیه! نمی فهمیدم چرا باید دو ساعت بشینم اوونجا و با اوون زنیکه حرف بزنم یا کارت بازی کنم. موضوع جالبتر جای دیگه ای بود : من از کودکی دوست داشتم یک سخنران یا یک کشیش بشم تا برای عده ی زیادی نطق کنم. این در حالی بود که من نمی تونستم  یازده کلمه رو مثل آدم پشت سر هم بگم.

 

مثل این بو د که کسی که از هر دو پا فلجه آرزوش این باشه که یه روز یه فوتبالیست حرفه ای بشه و در سری A  توپ بزنه. احمقانه است.

 

بعدها بهتر شدم.الان هم این مشکل رو دارم مخصوصا وقتی که هیجان زده یا عصبانی هستم. حتما همتون متوجه شدین.

 

 

اکثر بچه ها دعوت شدند. اسم این چند نفر رو می نویسم که بعضی با اینکه دعوت شدند هنوز اعتراف نکردند: میترا، حامد ، آرمان رضایی و آرمان میر هاشمی.                                             ۰۰۵

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 3 PM  توسط زندانی005  |