|
چمدانی بی شکل
|
به خیال خودت بیدار می شوی با شگفتی لبریز شده . انگار به دنیا آمده ای باز . و تمام حواس پنج گانه ات سخت چندش آور و ملتهب به نظر می رسند . می خواهی داد بزنی از ترس . بند بند این اجسام غریب در آن فضای کشنده به تو هجوم آورده اند . کسی می آید . می خواهی به او پناه ببری .
و کسی می آید با ظاهری آلوده به تن . از ترس ساکن می شوی . تمام جنبش سلول های صورتی رنگ مرطوبش را در آن حفره ی تاریک احساس می کنی و آن موجود بیرنگ ٬ هوا ٬ مرتعش می شود ٬ آهسته و مهیب ٬ تا تلفظ آخرین واج ٬م م م م ...
می خواهی فرار کنی ٬ یا فریاد بزنی ٬ اما خاموش و وحشت زده در خودت مچاله می شوی . جایی درونت حرکتی متوالی و عجیب حس می کنی ٬ .. آه تنت .. این جسم سرد و غریب با استخوان های دردناکش ..چشم هایت می سوزند و می لرزی به خودت ٬ به چه غربت مرگ آلودی دچار شده ای .مگر قبل از این هم همینجا نزیسته ای .. و کجا رفته آن حافظه ی خواب آور که اول بار که آمده بودی شروع کردی به ساختنش ٬ و التیامت می داد تا با تنت کنار بیایی ٬ کجا رفته آن فراموشی اندوهناک ٬ که فقط گاهی احساس می کردی از جایی دورافتاده ای و تمام
اینجا کجاست ٬ ترسناک و سرشار از نور های دروغی ٬ این کرک های دهشتناک و خیلی بزرگ در مقابل چشم هایت که با نفس های ناخواسته ات می جنبند و کیست که نگاه می کند به تو در تمام این مدت و این درد ..
پ ن : زیستن دردناک است مثل زاییدن شاید یا مثل زنجیری که بسته به استخوان هایم