|
چمدانی بی شکل
|
- خاطره اي از برادر حنيف -
"سكانس اول"
اسفند ماه 1384 بود. پروژه تدفين شهدا در دانشگاه در جريان بود و اكثر بچه ها مسئله رو خيلي جدي گرفته بودند. روز 22ام اسفند ماجرا به اوج خودش رسيده بود.
يك تجمع از طرف انجمن اسلامي سازماندهي(!)شد.فكر مي كنم طرفاي 12:30 بود كه حدود 300 نفر جلوي بوفه جمع شدند. از "اوون" ور هم رفقاي بسيج تو ابن سينا جمع شده بودند.
- "اوون" روز ظاهرا(!) از روي قيافه ها مي شد فهميد كه كي " اين" طرفي و كي" اوون" طرفي! : خب ، " اوون" طرفي ها اكثرا ريش هاي انبوهي رو با خودشون به "اين" طرف و"اوون" طرف ( چه شير تو خري شد!!) حمل مي كردند و پسرا پيرهن هاي مردونه شون رو مثل گوني رو انداخته بودند. دختر هم بينشون خيلي كم بود."اين" طرفي ها هم اكثرا قيافه هاي امروزي تري! داشتند وبعضي هم رنگ هاي شاد پوشيده بودند-
حالا برگرديم جلوي بوفه ، اول از همه "آرمان" كه "اوون" موقع هنوز "كو مونيسط" نشده بود رفت بالا و كلي جيغو ويق كرد - يه سري از رفقاي بسيجي هم وسط صحبت هاي آرمان اومدن و به ما گل دادن، گل ها هم گل "گلايل" بود كه دراز بود وخيلي شبيه ميله و باتوم و لوله و شياف ، و خبر از اتفاقات بعدي مي داد كه ما "اوون" موقع نگرفتيم يعني چي! – خيلي زود جيغ و ويقاي آرمان نتيجه داد و جمعيت دو برابر شد. بعد ازمدتي رو به بچه هاي نزديك تريبون كرد و گفت:"آقا من نفسم گرفت يكي بياد بالا صحبت كنه". چشمتون روز بد نبينه "برادر حنيف" داستان ما داوطلب شد و رفت بالا.
- همين جا بگم كه "اوون" موقع حنيف صورت پشمالويي داشت و سعي داشت تنه به تنه ي "راسپوتين" بزنه-

خيلي شمرده شروع كرد به حرف زدن و مواضعش رو توضيح دادو بعد از كلي نقالي كردن و دليل و بر هان آوردن و حوصله ملت رو سر بردن ، در حالي كه خسته شده بود يكي از دانشجويان "اين طرفي" كه خيال مي كرد حنيف از بقاياي بسيجياني است كه براي "گل" دادن به ما مسير ابن سينا تا جلوي بوفه رو طي كردن داد زد :" آقا بالاخره تو خودت موافقي يا مخالف؟!!!". حنيف بيچاره داستان ما رو ميگي ، انگار آب يخ روش ريخته بودند ، با ناراحتي (آخ مامانم اينا) گفت:" بابا من مخافم." و رفت پايين.بعدش هم ما وارد مسجد شدیم و باقی ماجرا...
"سكانس دوم"
فكر مي كنم فروردين ماه بود ، فروردين ماه 1385 داشتم كوچه گلستان(يكي ار كوچه هاي اطراف دانشگاه) رو ميرفتم بالا كه دبدم ته كوچه يه پسر با قد متوسط و چشاي نسبتا مهربون كه اندازه يه قروني هم هست داره بهم نزديك ميشه. خط ريشاش عين خط ريش هاي ملوان هاي فرانسوي بود و داشت به من لبخند مي زد. قيافش خيلي آشنا بود. اول فكر كردم اشتباه مي كنم و طرف شيرين مغزه كه داره به من لبخند ميزنه. كمي جلو تر كه رفتم حدس زدم اين حنيفه كه هنوز حال گيري "اوون" روز يادشه و با يه تيغ خودشو از "اوون" سر و وضع در آورده!
بهش كه رسيدم ديدم بله : اين "برادر حنيف" ماست كه اصلاح كرده ولي اصلاح نشده!
پ.ن1: مزاح تمام.
پ.ن2: بالا رفتيم ماست بود
پايين اومديم دوغ بود بود
غصه ما دروغ بود.