|
چمدانی بی شکل
|
«من قطاری دیدم
که سیاست میبرد
و چه خالی میرفت...».
سهراب
بلی جناب سپهری
شما ترجیح دادید که محتویات قطار سیاست را نبینید و سعی کنید تا دیگران نیز چون شما آن را پوچ و بیهوده بیابند و درست به همین دلیل، در حالی که احمد شاملو زندان به زندان میگشت و مجبور بود در دفتر اشعارش در کنار هر تاریخ نام یک زندان را نیز ذکر کند، شما مشغول حراج تابلوهای مزخرف نقاشیتان به خاندان سلطنتی بودید تا با پولهایش «خرده نانی» بخرید و «روزگارتان بد نباشد».
آنگاه که نیما فریاد میزد:
«غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند...»
شما در حال خواندن لالایی به گوش همان خفته چند بودید و آنگاه که نیما بانگ برداشت که:
«آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد میسپارد جان...»
شما مشغول «گرفتن وضو با تپش پنجرهها» بودید تا بر روی «جانمازی از نور» سجده کنید.
آنگاه که اخوان ثالث فریاد میزد:
«هوا بس ناجوانمردانه سرد است...»
شما به دنبال «خانه دوست» میگشتید و محو تماشای «گوسفندی که بادبادک میفروخت» شده بودید.
بلی جناب سهراب. ما گرفتار زندانی بودیم که درش «دوچندان نقب و در هر نقب چندین حفره در هر حفره چندین مرد در زنجیر» داشت و شما «هشت بهشت» را خلق کردید.
هنر شما قابل احترام است آقای سپهری، اما این تنها هنرتان است که قابل احترام است و نه خودتان. شما هرگز یک اسطوره و قهرمان نبوده و نخواهید بود آنچنان که نیما بود و هست، شاملو بود و هست و اخوان و بسیاری دیگر بوده و هستند.
---------------------------------------
پی نوشت:
دلم از دست یکی دیگه خون بود سر این مرحوم خالی کردم