|
چمدانی بی شکل
|

هر روز می رفت روی بلندترین برج شهر می ایستاد ..به آسمان بی ابر خیره می شد و بر مردمان شهر اشک می ریخت...و غروب از پله های آن برج پایین می آمد و به خانه اش می رفت.در راه مدام این جمله را با خودش تکرار می کرد:" بالاخره از خست آسمان باران خواهم گرفت..!"
و در دلش به تمام مردم شهر که تمام روز می رفتند و در بیابان دعای باران می خواندند می خندید!
او تقریبآ تمام عمرش را صرف این کار کرد یعنی هر روز روی بام بلندترین برج شهر می ایستاد و اشک می ریخت و تقریبآ تمام مدت عمر او مردم گمان می کردند این اشک ها قطرات بارانیست که حداوند به واسطه استجابت دعای باران بر آنان فرو می ریزد....
پ.ن:هم سلولی های عزیز ///لام!در جهت سهولت دسترسی به تمام زندانیان این زندان لطف کنید به zendaniblog@yahoo.com میل بزنید تا ایمیل تان را save کنیم.