|
چمدانی بی شکل
|
بارها خواستم گریه کنم
دلتنگی ها
سرودهای غمگین؛
بارها نزدیک بود گریه کنم
قطرات اشک
از قلبم به راه راه افتادند
و پشت چشم هایم
به صف شدند
لبانم لرزید
شانه هایم به هم نزدیک شدند
دست هایم صورتم را پوشاند
پره های بینی ام مرطوب شد
ولی نتوانستم
یک چیز برای گریستن کم بود
بغض نفس های عمیقم را برش می داد
اشک هایم
دوباره به راه افتادند
برگشتند به سوی قلبم
یک به یک سر خوردند و وارد قلبم شدند
می خواستم فریاد بزنم:
"کجا می روید؟ من هنوز گریه نکرده ام.."
ولی نشد
صدا در گلویم می ماند
و این مسافرت کوتاه اشک ها
بارها
بل بسیار بارها تکرار شد
هر دفعه اشک هایی بیشتر
قلبم را پر کرد
هر دفعه
اشک هایی شورتر
اشک هایی شفاف تر
و حالا قلبم لبالب پر از اشک است و درد می کند
قلبم خواهد شکافت
قلبم خواهد شکافت
اگر جای مطمئنی برای گریستن پیدا نکنم
:
شانه هایت...
یا چیزی به مهربانی آن ها
005-12 بهمن 1383
پ.ن.1:I realy miss the comfort of being sad
پ.ن.2:I realy miss the comfort of being sad
پ.ن.3:I realy miss the comfort of being sad